نقدو بررسی روانکاوانه(فروید،لکان) بر روی آثارهنریک ایبسن با نگاهی ویژه بر(هداگابلر، بانوی دریایی، ... |
![]() |
مشخص نیست می بیند و علم درصدد اثبات آن بر می آید. آنچه ایبسن را به نمایشنامه نویسی بزرگ
تبدیل می کند آثاری است که در آنها از این احساس و مطالعات استفاده کرده، روان انسانها را به
چالش کشیده وذهن ناخودآگاه خوانندگانش را نزد آنها به تصویر می کشد.
اکثر شخصیت های آثار ایبسن اجازه ی ظهور «نهاد»درونی خود رابه خود نمی دهند. آنها با پرده ای که به واسطه ی واقعیت موجود و توسط «مَن» برای خود به وجود می آورند در جنگ با «نهاد» زندگی می کنند و سعی دارند «فرامَن» را در خود تقویت کنند اما گویی ایبسن این انتظار را از آنها ندارد.
شخصیت های نمایشنامه های ایبسن، شخصیت مردمی هستند که در آن دوره زندگی می کنند و
ایبسن با آنها مخالف است. ایبسن در کل نمایشنامه ها با شخصیت هایش مبارزه می کند و برای آنها به «نهادی» تبدیل می شود که در مبارزه با« فرامن» جامعه، تابوهای جامعه راشکست داده، اما چون قدرتی بیشتر از جامعه ندارد در عین حال به مرگ شخصیت ها منجر می شود توجه بیشتر به عمق شخصیت هانشان می دهد که این مرگ، شکست نیست، همانگونه که فروید عقیده دارد دو غریزه بر انسان تسلط کامل دارد: زندگی و مرگ. ایبسن نیز قبل ازاو زندگی و مرگ را دو بخش اصلی معرفی کرده و خودکشی یا مرگ شخصیت هایش را شکست نمی داند بلکه آن را بخشی میداند که شخصیت پس از مبارزه با آنچه به زور از جامعه ی بیرون بر اوتحمیل شده وبه دلیل نداشتن نیروی کافی برای مقابله، با آن مواجه می شود، زیرا به نیروی درونی خود برای تغییر باور ندارد. در اینجا منظور از مرگ، حتی مرگ جسمی نیست بلکه کنار گذاشتن آنچه شخص از اول بوده و آغازی جدید نیز می تواند معنای مرگ مورد نظر ایبسن را بدهد. برای مثالی در این زمینه می توان از ترک خانه و زندگی و شخصیت ساخته شده توسط نورا در خانه ی عروسک نام برد. شکستن تابوهای جامعه جرئت می خواهد که ایبسن همانند شخصیت استوکمان نمایشنامه اش این ویژگی را دارد.
اکثر افراد نمایش او تغییر می کنند و این تغییر در اکثر مواقع در نقطه ی عطف انتهایی اتفاق می افتد.
او می خواهد به مردم جامعه اش یادآوری کند که انسانند و می توانند تغییر کنند. هر کدام به نوبه ی
خود. لازم نیست همه ی جامعه تغییر کند تا تک تک افراد تغییر کنند بلکه تغییر تک تک افراد می
تواند به تغییر جامعه بیانجامد و بار دیگر، اگراین تغییرات در اکثر مواقع در نمایشنامه ها منجر به
خودکشی می شود به این دلیل است که همه ی آنها جامعه را ناخودآگاه خود می دانند و هنوز به
ناخودآگاه انسانی باور ندارند. ایبسن نه تنها با آثارش به جامعه ی اجتماعی نروژ آن زمان کمک کرد بلکه جامعه ی روانکاوی نیز تا حدودی از آثار او تأثیر پذیرفت. فروید، افکار ایبسن را به صورت علمی تجسم بخشید و واژه هایی که ایبسن در ادبیات به کار می برد را به وسیله ی تعاریف علمی بیان کرد. از طرف دیگر لکان از دیدگاه اجتماعی آثار ادبی ایبسن را در نظریه های علمی تحقق بخشید، به عنوان مثال تأثیر «فرامن» بر «من» را که بازگشتی به فروید اما نه از نوع فردی بلکه از انواع اجتماعی اش بود را به صورت علمی در روانشناسی مطرح کرده ارتباط جامعه با روان فرد را مورد بحث قرار داده و به نتایجی رساند که تا به امروز نقاط تناقضی بر این نتایج وارد نشده است.
شاید به راستی نگاهی به این نظریات و ارتباط آنها با یکدیگر بتواند افکار نهادهای اجتماعی وهنری را در کشورهای مختلف با این سؤال ها روبرو کند که: آیا تلاش کافی در زمینه ی شناخت روان انسانهایی که در جامعه زندگی می کنند و اهدافی که دارند صورت پذیرفته است؟ و آیا منتقدان اجتماعی و روانکاوان معاصر برای رسیدن به هدفی غایی در باب شناخت جامعه و ارائه ی نظریه، از آثار هنری از جمله تئاتر (که از روح مردم جامعه وام گرفته می شود) استفاده می کنند؟
نمایشنامه
وجود خاموش
صحنه اول
شخصیت ها:
نهضت
پدر
سنا
دایه
گلدخت
مریم
ریحان
(سال ۱۳۲۵ شمسی. صحنه اتاقی است مخصوص نهضت، خانوم خانه. وسط اتاق میزی است که بر روی آن شمعدانی مجللی قرارگرفته و شمع روی آن، همه ی شبها روشن است. کنار میز وسط، یک صندلی گهواره ای به چشم می خورد. این اتاق از سه طرف درب دارد. در انتهایی به بیرون راه دارد، در سمت راست به اتاق سنا و در سمت چپ به اتاق شوهرش. جلوی صحنه نیز گهواره ای است. سمت راست جلوی اتاق میز گردی است که چهار صندلی دور آن قرار گرفته و در گوشه ی دیگر اتاق صندلی تکِ پایه بلندی قرار دارد.)
( نورشمع، روی میزوسط اتاق می درخشد. نهضت زنی است حدوداً سی ساله، روی صندلی گهواره ای نشسته وبافتنی می بافد. دختر بچه ای هشت ساله که سنا صدایش می کنند در گوشه ای از اتاق ایستاده و نوری متمرکز چهره اش راروشن کرده است.)
سنا: مامان با بابا چطور آشنا شدی؟
(نور کم می شود، مادر کاموایش را می بافد و عکس العملی نشان نمی دهد.)
(سنا به گوشه ی دیگری از اتاق می رود.)
سنا: مامان چرا دو تا بیشترعکس از عروسیتون نداری؟ چرا هیچ وقت با من و بابا و داداش کوچولو نمی خندی؟ چرا همیشه دلت گرفته؟
(نور کم می شود و دوباره در گوشه ای دیگر از اتاق، سنا را روشن می کند.)
سنا: مامان چرا هیچ وقت جواب سوالای منو نمی دی؟
(اتاق تاریک شده و تنها کورسوی شمع، نوری به اتاق می دهد. مادر آرام بلند شده کنار سنا می ایستد شانه هایش را می گیرد و پس از چند لحظه از کنارش رد شده و در حالیکه سنا او را دنبال میکند، از اتاق خارج می شود. سنا پشت در می ماند. با بسته شدن در، صدای لالایی از رادیو شنیده می شود و سنا بافتنی را دست گرفته، چند لایه از آن را میشکافد و همان جا روی صندلی می خوابد. صدای لالایی بلندشده و ادامه دارد تا روشنایی صبح که از پنجره وارد اتاق می شود.)
(مردی میانسال که پدر سناست از درب انتهای اتاق وارد شده، چراغ اتاق را روشن می کند.)
پدر: دخترم چرا اینجا خوابیده؟
(پدر به سمت کمد می رود و درش را باز می کند.)
(سنا که بیدارشده چشمهایش را می گیرد.)
سنا: سلام بابا.
پدر: دختر چرا سر جات نخوابیدی؟ دایه رو ندیدی؟
سنا: نه.
(پدر همچنان در حال گشتن کمد است.)
پدر: میدونی مامانت کجا رفته؟
سنا: دیشب دوستش زنگ زد…(پدر حرفش را قطع می کند)
پدر: باشه، مهم نیست. فقط بابا امشب دیر میاد. برو با عروسکهات بازی کن تا مامانت بیاد.
سنا: بابا بغلم نمی کنی؟
پدر: زشته دختر. تو دیگه بزرگ شدی، این حرفا ازت بعیده. (کتش را از کمد درآورده، می پوشد) حواست به خودت باشه. خداحافظ. یادت باشه دیر میام ، دوباره دایه روعصبانی نکنی. (از اتاق خارج می شود. سنا همان جا روی زمین می نشیند وشروع به گریه می کند.)
(دایه از درب اتاق پذیرایی که در سمت راست اتاق قرار دارد وارد می شود. او زنی است حدوداً پنجاه ساله با هیکلی چاق و لباس سنتی بر تن)
دایه: (با عصبانیت) خدامرگم بده، تو اتاق خانم چی کار می کنی؟
سنا: مامان خودمه. به تو چه؟
دایه: (به سمت سنا می رود، سنا از او دورمی شود)دختره ی بی تربیت زبون درازیم می کنی؟ (گریه ی سنا شدید می شود.)
قدیما یه عروسک نداشتیم باهاش بازی کنیم و جرأت نمی کردیم از اتاقی که میگفتن توش بمونیم جُم بخوریم، حالا تو که همه چی داری همه اش اینور اونور تو اتاقا سرک می کشی. خدا عالمه، بچه های این دوره زمونه چی میخوان از آب درآن که انقدر زیاده خواه شدن. بس می کنی یا دهنتو ببندم؟
(پدر با عجله وارد شده سنا را در حال گریه و دایه را روبروی او می بیند)
پدر: چی شده؟ سنا چرا گریه می کنه؟
دایه: (دستپاچه) هیچی آقا، یکی از عروسکهاش شکسته. (رو به سنا، با محبت) آخه این همه اشک واسه یه عروسک؟
پدر: حق با دایه ست. من که این همه عروسک برات می خرم بابا. (رو به دایه) سوییچ زاپاسم رو بیار دایه .
دایه: چشم .
پدر: فقط زود باش. (رو به سنا) تو دیگه الان نباید با عروسک بازی کنی دختر.
فرم در حال بارگذاری ...
[سه شنبه 1400-08-04] [ 11:18:00 ب.ظ ]
|