زانک از او گشتم چنین آواره من
ج

 

 

 

هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد

 

 

 

دل زمن بردو مرا مهجور کرد

 

 

 

روز و شب در دست دارد دامنم

 

 

 

جمله من او را شناسم تا منم
ج

 

 

 

شخص سایل در مقام « نادان » قرار گرفته است پاسخ دیوانه نشان دهنده‌ی آگاهی او از حکمت الهی است که باعث شده زندگی اش این چنین تیره و تار باشد.
از کنه سخنانش، بوی رضایت به مشام می رسد. انگار تاوان عشقی خالص را پس می‌دهد و البته چندان هم ناراضی نیست. چون شیرینی این عشق چنان در کام جانش نشسته که حاضر است تا ابد از تمام هستی خود بی هیچ اعتراضی بگذرد. اینکه تمام بدبختی و اوضاع نابسامانش را بی هیچ ترسی به خدا نسبت می دهد؛ نوعی تا بو شکنی و گستاخی شیرین است که حاصل رابطه‌ای ویژه میان عاشق و معشوق می‌باشد. مثل عتاب معشوق که برای عاشق جذاب است.
دانلود پایان نامه
حکایت دهم مقاله بیست و هفتم ۲۷/ ۱۰ ص ۳۴۴ [گستاخی با حق]
شوریده عربی به طواف کعبه رفته بود و خطاب با حق چنین می گفت: خدایا! بنده تو عریان است. کودکانم هم عریان و گریان هستند من از این موضوع خیلی شرمنده‌ام. تو خجالت نمی‌کشی ما عریان هستیم. آخر تا کی می خواهی مرا عریان نگه داری ؟ لباسی گرانبها به من عطا کن. مردمانی که سخنان او را می‌شنیدند، فریاد زدند که خاموش باش. هنگامی که مردم از طواف بر می‌ گشتند. عرب را دیدند که با ناز و تبختر راه می‌رود و لباسی گرانبها بر تن دارد. انگار که ملک جهان از آن اوست. مردم از او پرسیدند: ای بیچاره! این لباس‌ها را چه کسی به تو داده است؟ دیوانه گفت: معلوم است خدا داده ، تمام آن سخنانی که در طواف گفتم جایز بود. من او را بهتر از شما می‌شناسم.
این حکایت مانند حکایت های پیشین؛ نشان دهنده‌ی رابطه خاص دیوانه با خداست. پس اینکه بی پروا به خدا بگوید. « آیا خجالت نمی کشی که من و کودکانم برهنه هستیم؟» شاهد این مدّعاست. تهدید کردن، گستاخانه سخن راندن از جمله اقدامات تابو شکن و طنز آمیز است.
حکایت سیزدهم مقاله بیست و هفتم ۲۷/۱۳ ص ۳۴۵ / [گستاخی با حق]
روزی دیوانه‌ی فقیری به سوی نیشابور راهی شد، در راه صحرایی را دید که از وجود گاوان بسیار به سیاهی می‌زد، پرسید این مراتع و گاوها از آن کیست؟ گفتند : این ها از آن عمید نیشابور است. کمی جلوتر رفت. این بار صحرایی سراسر اسب‌های ارزشمند دید، پرسید این‌ها از آن کیست؟ گفتند: چطور نمی‌دانی! این ها از آن عمید نیشابور است. همین طور که پیش می‌رفت صحرایی پر از گوسفند دید و باز از صاحب آن پرسید و همان جواب را شنید. به دروازه شهر رسید. خیل عظیمی از غلامان و کنیزان آراسته به جواهر و ملبس به جامه‌های فاخر را دید، پرسید این حوری و شان از آن کیستند؟ گفتند از آن عمید نیشابور هستند. در خود شهر قصر و ایوانی با شکوه دید. پرسید صاحب آن کیست؟ گفتند: این چه سؤالی است!! این قصر با شکوه عمید ماست. مرد دیوانه نگاهی به اوضاع مرفه عمید انداخت و نگاهی به خودش انداخت که نیم جانی داشت و غمش یافتن نیمه نانی برای سیر کردن شکمش بود. پس با خشم و تحسّر دستار کهنه‌اش را به آسمان انداخت و گفت : این را هم به عمیدت می دادی. حال که همه چیز را به او بخشیده‌ای .
این حکایت باز به مسئله « عدالت الهی » می پردازد و حیرت دیوانه در مورد درک حکمت پنهانی که در این نوع نعمت بخشی متفاوت نهفته است به چشم می خورد. این پرسش نه تنها ذهن مردمان عامّی را مشغول کرده بلکه عامل دغدغه‌ خاطر بزرگان و حتی اهالی مذهب شده است. منتها آنها به خاطر رعایت ادب شرعی و البته حفظ امنیت جان به طور مستقیم جرأت بازگویی این اعتراضات را ندارند. پس باز ازمرد همیشه حاضر در میدان یعنی ” دیوانه ” بهره می گیرند و از طریق رفتار و گفتار او آنچه دل تنگشان می خواهد، می گویند. پرتاب کردن دستار کهنه به آسمان حرکتی کمیک است و از انواع « طنز موقعیت» محسوب می شود. سخنان او هم نوعی گله کردن و طعنه زدن محسوب می شود و به خودی خود طنز آمیز است.
حکایت چهاردهم مقاله بیست و هفتم ۲۷/ ۱۴ ص ۳۴۷ [گستاخی با حق]
دیوانه ای از شدّت تنگدستی و نیاز به مسجدرفت، روی در خاک می مالید و می گفت: ای خدای دانا و شنوا زود و بی هیچ عذابی به من صد دینار بده . تو که می دانی من در مانده ام و در خاک و خون هستم. با وجود اینکه بسیار دعاکرد، سودی نداشت. دیوانه خشمیگن شد و گفت : خدایا حال که ب من زر نمی دهی. سقف مسجد را بر سرم خراب کن. به محض گفتن این سخن؛ «سقف مسجد صدایی کرد و از ان مقداری خاک بر زمین ریخت. دیوانه خشمگین ‌تر از قبل گفت‌: خدایا چطور در مورد چنین طلب‌هایی این همه تعجیل می کنی؟ ولی در مورد زر دادن اعتنایی نمی کنی. حال که اینقدر در مصیبت رساندن تعجیل داری زود مرگم را برسان. در این وقت،صدای مهیب‌تری از سقف به گوش رسید و مجدداً خاک ریزی آغاز شد، پس دیونه جامه به دندان گرفت و از مسجد گریخت.
این حکایت همچون حکایات پیشین به فقر و بیچارگی دوستان ویژه‌ی خدا یعنی دیوانگان اشاره دارد. اینکه حکمت خدا چنین اقتضا می کند که آنها همیشه در فقر و محرومیت به سر ببرند. در اکثر حکایات عطار مشخص شده است. صدا کردن سقف مسجد و ریزش خاک از آن؛ طنز موقعیت است که دو مرتبه در اجابت خواسته‌ی شر و لجبازانه‌ی دیوانه به وجود آمد. ملامت کردن های دیوانه هم حائز اهمیت است او با خدا چنان سخن می گوید که گویی انسان معمولی پیش روی او ایستاده است و این از نمونه‌های تابو شکنی و طنز آفرینی است.
حکایت پانزدهم / مقاله بیست و هفتم / ۲۷ /۱۵ / ص ۳۴۷ [گستاخی با حق]

 

 

گاو ریشی بود در برزیگری
ج

 

 

 

داشت جفتی گاو و یک طاق از خری
ج

 

 

 

از قضا در ده و بای گاو خاست
ج

 

 

 

از اجل ، آن روستایی، خر بخواست؟

 

 

 

گاو را بفروخت، حالی خر خرید
ج

 

 

 

گاوی اش بود و خری بر سر خرید

 

 

 

چون گذشت از بیع ده روز از شمار
ج

 

 

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...