۸ـ برخی از کارگزاران، در دوران حکومت حضرت، از دنیا رفتند و حضرت امیر۷ بر پیکر آنها نماز خوانده است.
۹ـ برخی از کارگزاران، مورد تشویق حضرت امیر۷ قرار گرفته‌اند؛ و در مورد برخی نیز، سخنانی از امیرالمؤمنین۷ نقل شده است که بیانگر جایگاه ویژه‌ی آنان در نزد حضرت است.
توضیح و تفصیل درباره‌ی تمام تقسیم بندیهای فوق از حوصله‌ی این پژوهش خارج است؛ از اینرو درباره‌ی برخی از آنها توضیحاتی را بیان می‌کنیم.
۲.۲.۱. کارگزاران متعهّد و متخصّص
گفته شد که فقط اندکی از کارگزاران امیرالمؤمنین۷ دارای چنین خصوصیاتی بودند که از جمله‌ی آنها می‌توان به مالک اشتر و قیس بن سعد اشاره کرد.
۱ـ مالک اشتر نخعی
بر اساس گزارشات تاریخی، در میان کارگزاران امیرالمؤمنین۷، تنها کسی که هیچگونه شائبه‌ای در او وجود ندارد مالک اشتر بوده است.
بی گمان، برای شناخت و معرّفی واقعی مالک اشتر هیچ سخنی بالاتر از سخنان حضرت امیر۷ نیست و گوهر شخصیت مالک را باید به واسطه‌ی سخنانی شناخت که در زیارت جامعه در وصف این سخنان می‌خوانیم : «کلامکم نور».
پایان نامه - مقاله - پروژه
زمانی که اوضاع مصر دگرگون و متغیّر شد و محمد بن ابی بکر به خاطر توطئه‌ها و خروج معاویه بن حدیج در خونخواهی عثمان دچار فتنه و فساد گردید، حضرت امیر۷ تصمیم گرفت که برای نجات مصر، مالک اشتر را که [شخصی کار آزموده‌ و جنگدیده بود] روانه‌ی مصر کند؛[۴۲۶] از اینرو طی نامه‌ای مالک اشتر را که در نصیبین بود، به کوفه احضار کرد و به وی چنین نوشت :
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّک مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَی إِقَامَهِ الدِّینِ وَ أَقْمَعُ بِهِ نَخْوَهَ الْأَثِیمِ وَ أَسُدُّ بِهِ الثَّغْرِ الْمَخُوفِ…».[۴۲۷]
«همانا تو از کسانی هستی که برای اقامه‌ی دین از آنها کمک می‏گیرم، و سرکشی و غرور گناهکاران را در هم می‏کوبم. و و رخنه‌ی ترسناک حدود و مرزها را می‏بندم‏».
هنگامی که حضرت امیر۷ مالک اشتر را به مصر فرستاد، طی نامه‌ای به مردم مصر ویژگیهای مالک را این چنین بیان می‌کند :
«أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ لَا یَنَامُ أَیَّامَ الْخَوْفِ وَ لَا یَنْکلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدَّ عَلَی الْفُجَّارِ مِنْ حَرِیقِ النَّارِ وَ هُوَ مَالِک بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِیعُوا أَمْرَهُ فِیمَا طَابَقَ الْحَقَّ فَإِنَّهُ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللَّهِ لَا کلِیلُ الظُّبَهِ وَ لَا نَابِی الضَّرِیبَهِ فَإِنْ أَمَرَکمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا وَ إِنْ أَمَرَکمْ أَنْ تُقِیمُوا فَأَقِیمُوا فَإِنَّهُ لَا یُقْدِمُ وَ لَا یُحْجِمُ وَ لَا یُؤَخِّرُ وَ لَا یُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِی وَ قَدْ آثَرْتُکمْ بِهِ عَلَی نَفْسِی لِنَصِیحَتِهِ لَکمْ وَ شِدَّهِ شَکیمَتِهِ عَلَی عَدُوِّکم‏».[۴۲۸]
«امّا بعد، بنده‏ای از بندگان خدا را به سوی شما گسیل داشتم، که هنگام جوّ وحشت نخوابد، و در ساعات هولناک از دشمنان نهراسد و عقب ننشیند، از آتش سوزان بر بدکاران سوزنده‌تر است، و او مالک بن حارث از قبیله‌ی مذحج است. سخنش را بشنوید، و فرمانش را در آنچه مطابق حقّ است اطاعت کنید که او شمشیری از شمشیرهای خداست، که تیزی آن کند نگردد، و ضربه‌ی آن بی اثر نشود، اگر شما را دستور به حرکت داد حرکت کنید، و اگر فرمان توقّف داد توقّف کنید، چرا که او قدم بر نمی‏دارد و باز نایستد و به تأخیر نمی‏اندازد و پیش نمی‌برد مگر به فرمان من. شما را در فرستادن او بر خود مقدّم داشتم؛ چون او را خیرخواه شما، و نسبت به دشمنتان سر سخت تر یافتم».
حضرت امیر۷ در جنگ صفین، زیاد بن نضر و شریح بن هانی را با گروهی از سپاهیان به عنوان پیشقراول، جهت مقابله با لشکر شام اعزام کرد. در طول مسیر به گروهی از لشکر شام به فرماندهی ابو اعور سلمی برخورد کردند. زیاد و شریح طی نامه‌ای از امیرالمؤمنین۷ کسب تکلیف کردند. حضرت امیر۷ مالک اشتر را احضار کرد و او را جهت رتق و فتق امور به آن منطقه اعزام کرد و فرماندهی را به او واگذار کرد و طی نامه‌ای به زیاد بن نضر و شریح بن هانی نوشت :
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی قَدْ أَمَّرْتُ عَلَیْکمَا مَالِکاً فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِیعَا أَمْرَهُ فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا یُخَافُ رَهَقُهُ وَ لَا سِقَاطُهُ وَ لَا بُطْؤُهُ عَمّا الْإِسْرَاعُ إِلَیْهِ أَحْزَمُ وَ لَا الْإِسْرَاعُ إِلَی مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ».[۴۲۹]
«اما بعد، من مالک را به فرماندهی بر شما فرستادم، پس امرش را بشنوید و مطیع فرمانش باشید زیرا او کسی است که نه بیم کم خردی و لغزش بر او می‏رود و نه در موردی که شتاب لازم است کندی می‏کند و نه آنگاه که درنگ مناسبتر است شتاب می‏ورزد».
هنگامی که حضرت امیر۷ از شهادت مالک اشتر آگاهی یافت، بسیار متأثر و اندوهگین شد و فرمود :
«لِله دَرّ مَالِک لَوْ کانَ مِنْ جَبَلٍ لَکانَ أَعْظَمَ أَرْکانِهِ وَ لَوْ کانَ مِنْ حَجَرٍ لَکانَ صَلْداً أَمَا وَ اللَّهِ لَیَهُدَّنَّ مَوْتُک عَالَماً فَعَلَی مِثْلِک فَلْتَبْک الْبَوَاکی».[۴۳۰]
«خداوند مالک را جزای خیر دهد، اگر از کوه بود از پایه‌های بزرگ آن به شمار می‌رفت و اگر از سنگ بود سنگی سخت و استوار بود، آگاه باشید به خدا سوگند که مرگ تو عالمی را ویران می‌کند، پس بر مثل چون تویی باید گریه کنندگان باید بگریند».
سپس حضرت استرجاع گفت و حمد خدای را بجا آورد و گفت :
«[اللهم] إِنِّی أَحْتَسِبُهُ عِنْدَک فَإِنَّ مَوْتَهُ مِنْ مَصَائِبِ الدَّهْرِ فَرَحِمَ اللَّهُ مَالِکاً فَقَدْ وَفَی‏ بِعَهْدِهِ وَ قَضی‏ نَحْبَهُ وَ لَقِیَ رَبَّهُ مَعَ أَنَّا قَدْ وَطَّنَّا أَنْفُسَنَا أَنْ نَصْبِرَ عَلَی کلِّ مُصِیبَهٍ بَعْدَ مُصَابِنَا بِرَسُولِ اللَّهِ ص فَإِنَّهَا أَعْظَمُ الْمُصِیبَه».[۴۳۱]
«خداوندا من این مصیبت بزرگ را به حساب تو می‏گذارم که مرگ او از مصائب روزگار است، خداوند مالک را رحمت کند که او به عهد خود وفا کرد و پیمان خود را به انجام رساند و به دیدار خدایش شتافت، با اینکه ما با خود تعهّد کرده‏ایم که پس از مصیبت رحلت رسول خدا۶ بر هر مصیبتی شکیبا باشیم زیرا آن بزرگترین مصیبت بود.(ولی مصیبت مالک ما را ناراحت و غمگین کرد)».
همچنین نقل شده است که امیرالمؤمنین۷ بعد از شنیدن خبر شهادت مالک اشتر فرمود :
«مالک و ما مالک! و هل موجود مثل ذلک؟ لو کان حدیداً، لکان قیداً، و لو کان حجراً، لکان صلداً، علی مثله فلتبک البواکی».[۴۳۲]
«مالک امّا چه مالک! آیا شخص دیگری همچون مالک وجود دارد؟ (آیا شخص دیگری همچون مالک به وجود خواهد آمد؟) سوگند به خدا اگر کوه بود، کوهی عظیم و بی‌مانند بود، و اگر سنگ بود، سنگی سخت و محکم بود و برای مثل مالک باید گریه کنندگان بگریند».
هنگامی که معاویه از شهادت مالک اشتر مطّلع شد، مردم شام را جمع کرد و گفت : مژده باد شما را که خدا دعایتان را اجابت کرد، و شرّ مالک را از شما باز داشت و او را کشت، همگی با شنیدن این خبر مسرور شده و به هم مژده می‏دادند.[۴۳۳]
همچنین نقل شده است که معاویه بعد از شهادت مالک اشتر گفت : علی بن ابی طالب۷، دو دست داشت که یکی را در جنگ صفین از او قطع کردند و آن «عمار یاسر» بود و دیگری «مالک اشتر» بود، که اکنون قطع شد.[۴۳۴]
در مقام و منزلت و شرافت مالک اشتر همین بس که حضرت درباره‌ی او فرموده است :
«لقد کان لی کما کنت لرسول الله۶ ».[۴۳۵]
حضرت امیر۷ در شهادت مالک اشتر خیلی بی تابی می‌کرد؛ گروهی از قریش که همراه او بودند، گفتند خیلی برای مالک اظهار ناراحتی می‌کنی حال آنکه وی به شهادت رسیده است.
حضرت در پاسخ به آنان فرمود :
«أما والله هلاکه فقد أعز أهل المغرب و أذل أهل المشرق».[۴۳۶]
«به خدا قسم شهادت او مردم مغرب (شام ) را عزیز و مردم مشرق (عراق ) را ذلیل کرد.»
۲ـ قیس بن سعد
قیس بن سعد جزو اصحاب پیامبر[۴۳۷] و امیرالمؤمنین و امام حسن: معرّفی شده است.[۴۳۸] وی از زیرکان[۴۳۹] و صاحب نظران و عاقلان[۴۴۰] و سخاوتمندانِ[۴۴۱] عرب بوده است و از لحاظ جسمی نیز وضعیت فوق العاده‌ای داشته است.[۴۴۲]
کشّی او را جزو افرادی معرّفی کرده است که از قبل ولایت حضرت امیر۷ را پذیرفته‌اند.[۴۴۳]
هنگامی که حضرت امیر۷ قیس بن سعد را به امارت مصر منصوب کرد طی نامه‌ای مردم مصر را به همکاری کردن با او دعوت کرد و در بیان جایگاه قیس در نزد خود به مردم مصر نوشت :
« هو ممن أرضی هدیه و أرجو صلاحه و نصیحته».[۴۴۴]
«او از جمله افرادی است که روشش مورد رضایت من و امید به صلاح و خیرخواهی او دارم».
قیس بن سعد دارای امتیازات ویژه‌ای بوده است و معاویه از ارتباط عمیق و همکاری قیس بن سعد با امیرالمؤمنین۷ به شدت ناراحت و نگران بود به ویژه زمانی که قیس بن سعد از طرف امیرالمؤمنین۷ به امارت منصوب شد نگرانی معاویه بیشتر شد و بیم آن داشت که امیرالمؤمنین۷ از عراق و قیس بن سعد از مصر، به سرزمین شام حمله کنند؛[۴۴۵] از اینرو تلاش کرد به هر طریقی که شده است قیس را از امیرالمؤمنین۷ جدا کند برای این منظور چندین نامه به قیس نوشت امّا در هر بار با پاسخ قاطعِ قیس روبرو شد. سرانجام، معاویه دست به حقّه‌ی کثیفی زد و نامه‌ای مبنی بر بیعت با معاویه و قطع همکاری با امیرالمؤمنین۷ از زبان قیس جعل کرد و در حضور مردم شام آن را قرائت کرد.[۴۴۶]
خبر کناره گیری قیس از امیرالمؤمنین۷ و صلح و بیعت او با معاویه در سرزمین عراق منتشر شد و موقعیت سیاسی قیس متزلزل شد هر چند که امیرالمؤمنین۷ این مطلب را باور نداشت و به وفاداری قیس مطمئن بود امّا علی رغم میل باطنی، و به خاطر شرایطی که پیش آمده بود و با رأی و نظر برخی از اصحابش ـ به ویژه عبدالله بن جعفر ـ تصمیم به عزل قیس گرفت.[۴۴۷]
خلاصه‌ی کلام اینکه قیس بن سعد با این وجود که انسان زیرک و کاردانی بود امّا مغلوب توطئه‌ی معاویه شد و حضرت امیر۷ ناچار شد او را برکنار و امارت مصر را به محمد ابی بکر واگذار کند که در نتیجه بر اثر توطئه‌های معاویه و عمرو عاص و ناپختگی و کم تجربه بودن محمد ابی بکر، سرزمین مصر به آشوب کشیده شد و محمد ابی بکر به طرز فجیعی به شهادت رسید.
۲.۲.۲. کارگزارانی که در یورش مأمورین معاویه فرار کردند
در پی یورش بسر بن ارطات (از فرماندهان معاویه) به مناطق مدینه، مکه، صنعا و جند، فرمانداران این مناطق از منطقه‌ی تحت حکومت خود فرار کردند. این افراد عبارت بودند از :
۱ـ ابوایوب انصاری، فرماندار مدینه.
۲ـ قثم بن عباس، فرماندار مکه.
۳ـ عبیدالله بن عباس، کارگزار صنعا.
۴ـ سعید بن نمران، کارگزار جند.
معاویه در سال ۴۰ هجری[۴۴۸] شخصی به نام بسر بن ارطات را که مردی قسی القلب، جنایتکار، خونریز و بی رحم بود خواست و به او گفت به همراه سه هزار نیروی نظامی به مدینه و مکه حرکت کن تا به یمن برسی و به هر شهری که رسیدی مردم را از خانه‏هایشان بران و به هر جا که رسیدی وحشت ایجاد کن و هر کسی را دیدی که در اطاعت ما نبود اموالش را تاراج کن. هنگامی که به مدینه رسیدی طوری وانمود کن که قصد جان ایشان را داری و اعلام کن که هیچ یک از مردم شهر در نزد تو بی‏گناه نیستند و عذر کسی را نمی‏پذیری تا یقین کنند که آنها را خواهی کشت. آنگاه دست از ایشان بردار و به راه خود ادامه بده تا به مکه برسی و در مکه متعرّض هیچکس مشو، ولی مردمِ میان مدینه و مکه را بترسان و آنان را پراکنده کن و به هر سو آواره ساز. و همچنان برو تا به صنعا و جند برسی که ما در آن دو شهر پیروانی داریم و نامه‏های آنها به نزد من آمده است.[۴۴۹]
۲.۲.۲.۱. ورود بسر به مدینه و فرار ابو ایوب انصاری
ورود بسر به مدینه و اقدامات وحشیانه‌ی او مفصّل است که خلاصه‌ی آن این است که با ورود بسر به مدینه، ابوایّوب انصاری که کارگزار حضرت امیر۷ در مدینه بود از آن شهر گریخت. بسر برای مردم خطبه خواند و ایشان را دشنام داد و آن چنان تهدید کرد که مردم بر جان خویش بیمناک شدند. سپس بسر، مردم را به بیعت با معاویه فرا خواند و آنان بیعت کردند و چون از منبر فرود آمد خانه‏هایی را آتش زد که از جمله‌ی آنها خانه‌ی ابوایوب انصاری بود.
بسر چند روزی در مدینه ماند و سپس به مردم مدینه گفت من از شما در گذشتم و شما را عفو کردم، هر چند شایسته و سزاوار برای آن نیستید. آنگاه ابو هریره را به حکومت مدینه گماشت و رهسپار مکه شد.[۴۵۰]

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...