دانلود پروژه های پژوهشی درباره بررسی رابطه بین رضایت شغلی و سازگاری با بهره وری شغلی- ... |
![]() |
پست سازمانی، رضایت حاصل از اتمام یک کار، افزایش شایستگی، حقوق، بازشناسی، قدر دانی، وظایف چالش برانگیز، شرکت در تصمیم گیری و فرصتهای پیشرفت.
خود شکوفایی
رشد مهارتهای کارکنان، فرصت برای خلاق بودن، پیشرفت و ارتقاء توانایی کنترل کامل بر شغل.
نظریه نیازهای آموخته شده مک کللند
بر اساس نظریه مک کللند[۵۲] نیازهای انسان یاد گرفته می شوند و مهمترین نیازهای ارضای آن در محیط کار نقش اساسی در رضایت شغلی بازی می کند. نیاز به پیشرفت، پیوند جویی و قدرت است. افرادی که نیاز به پیشرفت در آنها شدید است، هنگامی از کار خود رضایت دارند که برای انجام وظایف و حل مشکلات کاری مسئولیت شخصی دارند،مجموعه ای از هدف های تا اندازه ای دشوار برای آنها طرح می شود و تمایل شدید آنها برای باز خورد گرفتن از عملکرد خویش بر آورده می گردد. علاوه بر این آنها ارزشگذاری به وسیله پول را برای خود آن دوست ندارند، بلکه از پول تنها بعنوان نمادی برای موفقیت لذت میبرند.
بنابر نظریه مک کللند (۱۹۷۸) ارضای نیاز پیشرفت به ویژه برای توسعه اقتصادی و رقابت سازمانی اهمیت زیادی برخوردار است و مدیران می توانند با اجرای یک برنامه چهار مرحله ای رضایت شغلی افراد و در نتیجه پیشرفت سازمان را تامین کنند.
- طرح ریز هدفهایی با دشواری متوسط و ثبت کارکرد افراد نسبت به این هدفها.
- اقدامات شناختی برای ارتقاء زمینه تفکر، صحبت و انجام کار به گونهای که بسیار شبیه به افرادی با انگیزه پیشرفت بالا باشد.
- تمرکز آموزشهای سازمانی برای ایجاد رابطه مثبت بین نیاز زیاد به پیشرفت.
- فراهم آوردن حمایتهای گروهی از همکاران(رابینز،۱۳۷۷).
نظریه برابری و انتظار
بنا بر نظریه آدامز[۵۳] نارضایتی شغلی زمانی به وقوع می پیوندد که نسبت بازده های فردی یک فرد (هدف) به دروندادهای فردی افراد دیگر مورد مقایسه قرار گرفته و کمتر از آنها برآورده می شود، رضایت یا نارضایتی شغلی نه تنها حاصل مقایسه کارکنان با یکدیگر است، بلکه می تواند ناشی از بازده های مورد انتظار نیز باشد.
وروم[۵۴] در نظریه خود (ارزش_واسطه_انتظار) فرض را بر این قرار می دهد که افراد به گونه کلی به شکلی عمل می کنند که لذت را بیشینه و رنج را کمینه سازند.
برای بکارگیری نظریه وروم در محیط کار و فراهم آوردن رضایت شغلی بر مبنای آن مدیران باید ارزشهای مثبت پاداش دهنده را با عملکرد خوب شغلی همانند کنند. طبق نظریه پورتر و لاولر (۱۹۸۹) محرکها و عواملی که برای برانگیختن به کار خوب در نظر گرفته میشود تنها زمانی می تواند به گونه عملی بکار رود که از نظر ادراکی برای فرد ارزش داشته باشد. از این رو، به جای مجموعهای پاداشهای کلی و همگانی که همه کارکنان ارزش یکسانی برای آن در نظر می گیرند، باید درباره آنها به عواملی اندیشید که برای هر یک از افراد ارزش جداگانه و با معنا دارد. به نظر وی کارکنان نیاز دارند پاداشها را به گونه واقعی قابل دسترس ببینند(رابینز،۱۳۷۷).
نظریه دو عاملی هرزبرگ
هر چند نظریه هرزبرگ تا اندازه ای بر پایه اندیشه نیازهای سلسله مراتبی استوار است، اما وی از به کار بردن واژه نیاز خودداری و به جای آن محیط کار را به دو گروه عمده عوامل برانگیزانده تقسیم می کند.هرزبرگ و همکاران وی تحقیقات خود را در دهه ۱۹۵۰ بر روی ۲۰۰ نفر حسابدار و مهندس شروع کردند و نتیجه گرفتند شاخصهایی که سبب به وجود آمدن رضایت شغلی می شوند (عوامل برانگیزنده) و شاخصهایی که سبب نارضایتی شغلی می گردد (عوامل بهداشتی) با یکدیگر تفاوت دارد. به اعتقاد وی بر انگیزنده ها (مانند پیشرفت، بازشناسی[۵۵]، مسئولیت و رشد) در ذات (درون) یک شغل خاص وجود دارند و هنگامی که تقویت شوند، سطح رضایت شغلی افراد افزایش مییابد. اما عوامل بهداشتی خارج از شغل است. با وجود این در بردارنده شاخصهایی است که در بافت سازمانی قرار دارد. شاخصهایی مانند سیاستهای سازمانی، حقوق، روابط کارکنان، سبک و کیفیت مدیریت سرپرستی، راهبردهای سازمان و شرایط کار و مقام.
به نظر هرزبرگ در جامعه معاصر، نیازهای اساسی مردم برآورده شده است. از این رو نیازهای پایین تر منجر به رضایت شغلی نمی شود. بهترین احساسی که این ارضاء ایجاد می کند نگرشی بی تفاوت نسبت به شغل است، هر چند عدم ارضای آنها منجر به نارضایتی می شود. از این رو، رضایت شغلی اساساً تابع ارضای نیازهای بالاتر است زیرا دستیابی و ارضای آنها نسبتاً دشوار است. به همین دلیل عدم ارضای این نیازها تنها به بی تفاوتی نسبت به شغل می انجامد.
به اعتقاد هرزبرگ نبود نارضایتی به معنای وجود رضایت نیست. از این رو وجود عوامل بهداشتی مارا نسبت به حالت عدم رضایتی مطمئن می سازد. در حالیکه اگر عوامل بر انگیزنده وجود داشته باشد نمی _توان گفت که واقعاً نارضایتی شغلی وجود دارد، بلکه فقط می توان نتیجه گرفت که رضایت وجود ندارد. هرزبرگ بر خلاف نظریه پردازان روابط انسانی که اعتقاد دارند رضایت شغلی منجر به عملکرد بالاتر و بهتر می گردد،معتقد است انجام مناسب کار و عملکرد خوب منبع عمده رضایت است (کارگر،۱۳۸۹).
نظریه طرح هدف
این اندیشه که رضایت شغلی ناشی از رسیدن به هدفها و مقاصد هشیار و آگاهانه فرد در محیط کار است. اساس کار لوکه را در نظریه طرح هدف تشکیل می دهد. به گونه کلی هدف حالت یا موضوع مطلوبی است که فرد به دنبال رسیدن به آن در آینده است. بنا بر نظریه لوکه و لاتمن[۵۶](۱۹۹۰) هدفها تنظیم کننده های فوری و به بیان دیگر در مقیاس بزرگ تعیین کننده اجرای وظایف و تکالیف است. از این رو گر چه ممکن است نیازها برخواسته از هدفها باشد اما این هدفها و تلاش برای رسیدن به آنهاست که بعنوان یک نیروی برانگیزنده عمل می کند و سرانجام به رضایت شغلی منجر میگردد (رولینسون[۵۷] و همکاران،۱۹۹۸؛ به نقل از هومن،۱۳۸۱).
سازگاری
سازگاری در اصل از علم زیستشناسی نشأت گرفته است. نخستین بار، داروین آنرا در نظریه تکامل خود مطرح نمود، سپس این مفهوم در علوم دیگر همچون روانشناسی و جامعهشناسی مورد استفاده قرار گرفت (یالیم[۵۸]،۲۰۰۷). این اصطلاح در معنای زیست شناختی به ساختارهای بیولوژیکی اشاره دارد که زنده ماندن انواع را تسهیل می کند و نه تنها انسانها بلکه حیوانات و نباتات را نیز در بر میگیرد (زارعی، میر هاشمی و پاشا شریفی،۱۳۹۱).
درروانشناسی، سازگاری فرایندی کم و بیش آگاهانه فرض می شود که بر پایهی آن فرد با محیط اجتماعی، طبیعی یا فرهنگی انطباق می یابد. این انطباق مستلزم آن است که فرد خود را تغییر داده یا اینکه فعالانه تغییراتی درمحیط ایجاد نماید و در نتیجه هماهنگی لازم بین فرد و محیط ایجاد شود (زارعی و همکاران،۱۳۹۱). چاپلین سازگاری را تغییر در فعالیتها به منظور فائق آمدن بر موانع و ارضای نیازهای خود تعریف میکند. وی سازگاری رانوعی حل مسئله می داند که در آن ارگانیسم یافرد نیازی دارد که نمی تواند با روش های قبلی بر آورده کند (کاپلان[۵۹]، ۱۹۸۵).
سازگاری یک مفهوم عام است و به همه راهبردهایی که فرد برای اداره کردن موقعیتهای استرسزای زندگی اعم از تهدیدهای واقعی و غیرواقعی به کار میبرد گفته میشود (سادوک و سادوک[۶۰]، ۲۰۰۳).
بر اساس رویکرد یادگیری، سازگاری مجموعهای از رفتارهای آموخته شده است و ناسازگاری زمانی به وجود میآید که فرد مهارتهای لازم برای تطابق با مشکلات روزمره زندگی را یاد نگرفته باشد. به طور کلی فرایندهای یادگیری در بروز پاسخهای سازگارانه یا ناسازگارانه نقش اساسی دارد و افراد برای سازگاری مطلوب باید مهارتهای اجتماعی لازم را فرا گیرند (فیرس[۶۱]،۱۹۹۴،ترجمه فیروزبخت، ۱۳۸۵).
همه انسانها نیازهای گوناگون دارند و هر روز مقداری از وقت و انرژی خود را صرف تلاش در تامین این نیازها میکنند. در زندگی همه موجودات زنده، تسلسل پیدایش نیاز و ارضا آن به چشم میخورد، این تسلسل را فرایند سازگاری مینامند. هر موجودی برای حفظ خود و تامین نیازهایش تلاش میکند تا با محیطی که در آن زندگی میکند سازگار شود، این تلاش در انسان جریانی پویا و بدون انقطاع است. سازگاری انسان دو جنبه دارد؛ سازگاری انسان با خویشتن و سازگاری انسان با دیگران. درون و بیرونی که انسان باید با آن سازگار شود، در حقیقت دو روی یک سکه است و با هم روابطی بسیار پیچیده و نزدیک دارند (پورسعید و همکاران، ۱۳۸۹).
سازگاری دارای ابعاد مختلفی است. سینها و سینگ سازگاری را به سه نوع اصلی تقسیمبندی کردهاند؛ الف: سازگاری تحصیلی ب: سازگاری اجتماعی ج: سازگاری عاطفی. بیکر و سیریاک معتقدند سازگاری تحصیلی یک مفهوم چندبعدی بوده و به معنای توانایی افراد در پاسخ گویی موفقیت آمیز به تقاضاهای متنوع و مختلف محیط آموزشی است (عبداله و همکاران، ۲۰۰۹).
سازگاری یا مهارت اجتماعی، توانایی ایجاد ارتباط متقابل با دیگران در زمینهی خاص اجتماعی است به شکلی که در عرف جامعه، قابل قبول و ارزشمند باشد. اسلوموسکی و دان[۶۲] (۱۹۹۶) این موضوع را فرایند درک و پیش بینی رفتار دیگران و تنظیم و کنترل رفتار و تعاملات اجتماعی خود می دانند. فرایند سازگاری باعث اجتماعی شدن و یادگیری و مهارت های ابراز وجود، باعث افزایش سازگاری میشود. تحقیقات، نشان داده است که کمبود مهارتهای اجتماعی، باعث بروز اختلالهای رفتاری مانند بزهکاری، نقص در عملکرد تحصیلی و شناختی الکلیسم، فرار از مدرسه و رفتارهای ضد اجتماعی و اختلالهای روانی درآینده میشود (نیسی و شهینی ییلاق، ۲۰۰۱). همچنین مشاهده شده است که عوامل تربیتی، به خصوص ساختار خانوادگی و چگونگی ارتباط اعضای خانواده به ویژه روابط والد- فرزندی، نقش مهمی در سازگاری روانشناختی و اجتماعی افراد دارد؛ به عنوان مثال فقدان پدر، نقش اساسی در ایجاد مشکلات سازگاری فرزندان دارد (سیمونز[۶۳]،۱۹۹۹).
سازگاری طیف گستردهای دارد و جنبه هایی چون خانواده، همسالان و اجتماع را در بر میگیرد که در رأس همه آنها سازگاری اجتماعی قرار داد (توزندهجانی،۱۳۸۶).
در خصوص رابطه سازگاری و انواع آن با سایر متغیرهای روان شناختی مطالعاتی صورت گرفته است. نتیجه این مطالعات حاکی از آن است که سازگاری با جهتگیری مذهبی، تحول اخلاقی، خودکارآمدی، انعطافپذیری، خوشبینی و هویت موفق ارتباط دارد (زارعی و همکاران،۱۳۹۱).
هر انسانی میکوشد تا خود را با محیط فیزیکی و روانیاش سازگار کند، زیرا انطباق با شرایط مختلف، از سلامت روانی آدمی حکایت دارد؛ البته این سازگاری به معنای همرنگی و پیروی ناهشیار نیست بلکه میتواند دگرگونی را نیز به همراه داشته باشد. گاهی به لحاظ بروز عوامل تنشزا، سازگاری انسان دچار اشکال شده، به بروز رفتارهای ناسازگار منجر می شوند؛ بنابراین سازگاری، مجموعه کنشها ورفتارهایی است که فرد در موقعیتها و شرایط جدید به منظور ارائه پاسخهای مناسب به محرکهای موجود از خود بروز می دهد (ویونا[۶۴]،۲۰۰۰).
یکی از مهمتری مسائل و مشکلات اجتماعی امروزه در جوامع گوناگون، نابهنجاری های رفتاری و روانی و روش های مقابله با آنهاست، تردیدی نیست که در مسئله بهداشت روانی، سازگاری روز به روز، بیشتر اهمیت می یابد. در دیدگاه راجرز، شخصیت ناسازگار، همان فردی است که مورد تهدید درونی واقع شده است و برعکس افراد سازگار، شخصیتهایی به نظر می رسند که در وجودشان هیچ نشانی از احساس تهدید نمی توان یافت (ویونا،۲۰۰۰).
از آنجا که سازگاری می تواند واجد طیف گسترده ای باشد و ابعادی مانند اجتماع، خانواده، عواطف، شغل، بهداشت و از دو اجرا شامل شود، برخی از صاحب نظران، سازگاری اجتماعی را رأس سایر ابعاد تلقی می کنند. ابعاد مسئله سازگاری ممکن است در هر دوره از زمان و در هر مرحله از تحولات اجتماعی تغییر کند؛ اما جامعهای نیست که با مسئله ناسازگاری افراد خود مواجه نباشد. خوشبختانه بیشتر افراد با محیط خود هماهنگ هستند و بدون برخورد و اصطکاک با دیگران، خود را با گروهی که با آن وابسته اند، تطبیق می دهند ولی افراد دیگر نیز هستند که با عادات و خصوصیات فکری و رفتاری خاص و نابهنجار، سازگاری اجتماعی خود را به اختلال دچار می کنند (امانی، اعتمادی، فاتحی زاده و بهرامی، ۱۳۹۰) .
دیدگاه های مختلف دربارهی سازگاری
در دیدگاه روان پویشی، همانندسازی به فرایندی ناهشیار اطلاق میشود که فرد طی آن ویژگیهای (بازخوردها، الگوهای رفتاری، هیجانها( فرد دیگری را برای خود سرمشق قرار میدهد در روان تحلیل گری، همانندسازی چیزی فراتر از تقلید صرف از رفتار والدین است. فرایند همانندسازی به نظر فروید در تشکیل وجدان اخلاقی، نقشهای جنسی و بازخوردهای اجتماعی اهمیت فراوان دارد و به اجتماعی شدن کودک منتهی می شود (کاروروشییر، ترجمه رضوانی،۱۳۸۵).
در دیدگاه نو فروید گرایان، آدلر افراد بشر را موجودی اجتماعی دانسته و بر علاقه اجتماعی تأکید می ورزد. این علاقه عبارت است از تمایل به همکاری با دیگران برای یک صلاح عمومی و آگاهی از مناسبات مشترک جهانی برای همه ی افراد بشر. اریکسون با اشاره به مفهوم هویت که از یک سو به احساساتی رجوع می دهد که یک فرد از خویشتن دارد یعنی خودسنجی و از سوی دیگر بر روابط بین هویت شخصی و توصیفهایی که افرادی دیگر (که برای فرد واجد ارزشند) از او به عمل می آورند، تکیه می کند. این توصیف ها مربوط به رفتارهایی هستند که جامعه آنها را برای یک رفتار مناسب اساسی می داند و در حول مجموعههایی که نقشهای اجتماعی نامیده می شوند، سازمان یافته اند. نقش هایی که بین “من ” و اجتماع ارتباط برقرار می سازند دارای دو کنش اند. یکی آن که شخص را به قوانین اجتماعی مربوط می سازند و دیگر آن که وی را به عنوان فرد مشخص می کنند . وی هم چنین از نیاز به مؤانست به منزله ی جستجویی دو جانبه برای هویتی مشترک سخن می گوید (منصور، ۱۳۸۲).
دیدگاه رفتاری به ویژه نظریه اجتماعی شناختی بر دو فرایند یادگیری مشاهده ای و خود نظم جویی تأکید کرده و بر این باور است که تهیه و تدارک سرمشق های اجتماعی وسیله ای ضروری برای جامعه پذیر شدن افراد است. مشاهده سرمشق ها و رشد معیارها و مکانیسم های مهار خود، در پرخاشگری، در قضاوت های اخلاقی و در تحمل به تعویق انداختن ارضا اهمیت پیدا می کند. این دیدگاه هم چنین بر این عقیده است که توانایی میل به تعویق انداختن ارضا در فرد، متضمن رشد صلاحیتهای شناختی و رفتاری است و تحت تأثیر نتایج مورد انتظار قرار دارد. در نظریهی شناختی یادگیری از طریق مشاهده رفتار دیگران و از طریق سرمشق گیری، مستلزم اقدام گسترده تر از تقلید است، ولی پراکندگی و عام بودن آن از همانندسازی کمتر است (لارنس، ترجمهی جوادی و کدیور، ۱۳۸۸).
دیدگاه پدیدار شناختی با تکیه بر نظر راجرز انسان ذاتاً ماهیتی مثبت دارد و مسیر حرکت او در مجموع به سوی خود شکوفایی، رشد و اجتماعی شدن است. به نظر راجرز جامعه مهم است اما خود مقدم بر آن است. از دید وی نخستین شرط پیدایش شخصیت سالم دریافت توجه مثبت غیرشرطی است و در فرد بدین ترتیب، هنجارها و معیارها درونی می شوند. مادر می تواند رفتارهای خاصی را مورد تأیید قرار ندهد، بدون آنکه برای دریافت عشق و محبت قید و شرطی بگذارد، در این حالت، فضایی پیدا می شود که کودک ناپسند بودن بعضی از رفتارها را می پذیرد. راجرز بر این باور است که عملکرد کامل، امکان سازگاری بیشتر در دگرگونی های جدی اوضاع و احوال محیطی را برای فرد امکان پذیر می سازد و این سازگاری را از همرنگی با سازش فعل پذیر متمایز می سازد (لارنس، ترجمهی جوادی و کدیور، ۱۳۸۸).
در دیدگاه تحولی باتکیه بر دیدگاه پیاژه یادآوری شد که اجتماعی شدن، یک ساخت بندی است که فرد به همان اندازه که دریافت می کند در آن سهیم است و انتقال و تفویض های اجتماعی مستلزم درون سازی و برون سازی است و فرد با گذر از خود میان بینی که راه را بر روابط متقابل بسته است، آزادانه به قبول انضباط تن در می دهد و به طور ارادی خود را تابع نظام هنجارهای اخلاقی متقابل می نماید و با فراخواندن دستورها و احکام اخلاقی به تقابل با استقلال اخلاقی و خود پیروی خویش تحقق می بخشد. در دیدگاه بالبی، کودکانی که مراقبت کننده را حساس، پاسخ ده و قابل دسترسی می یابند به دلیل برخورداری از عواطف دیگران، خود را ارزشمند دانسته و این توقع را به مشارکتکنندگان اجتماعی دیگر گسترش می دهند (پیاژه، ترجمه منصور و دادستان، ۱۳۸۷).
پژوهشهای انجام شده
رابطه بین رضایت شغلی با بهره وری
فرم در حال بارگذاری ...
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 09:41:00 ق.ظ ]
|