منابع تحقیقاتی برای نگارش مقاله بررسی محتوایی قصههای کتاب «فرهنگ افسانه های مردم ایران» (جلداول)- ... |
![]() |
¨ شخصیتهای اساطیری
_______________
¨ کنشهای اساطیری
- عاشق شدن
(رجوع شود به قصهی۸)
¨ موجودات و پدیده های اساطیری
- تبدیل انسان به حیوان
تبدیل انسان به حیوان از مواردی است که در اساطیر زیاد به کار رفته است. (رجوع شود به قصهی ۱۳و۳۷) در این قصه هم برادر قهرمان قصه بر اثر خوردن آب چشمهی آهو تبدیل به آهو میشود.
■ عناصر اجتماعی
¨ طبقات اجتماعی، شخصیتها و روابط بین آنها
این قصه، قصهی خواهر و برادر فقیری است که تصمیم میگیرند، برای بهبود زندگیشان به شهر دیگری میروند. این مسئله به نوعی به مهاجرت از روستا به شهر و از شهری به شهر دیگر اشاره دارد. پادشاه در این قصه، پادشاهی عاشق پیشه است که فریب کنیز سیاه را میخورد و از این لحاظ شبیه همان است که مارزلف در مورد شاهان قصههای ایرانی میگوید؛ یعنی شخصیتی منفعل و تا حدودی زود باور. کنیز سیاه ضد قهرمان قصه است که در نهایت به مجازات عملش میرسد. وجود حمامهای عمومی از ویژگیهای جوامع روستایی یا شهرنشینیهای ابتدایی است که معمولا ضدقهرمان از آن برای رسیدن به اهدافش استفاده میکند.
¨ آداب و رسوم
__________
¨ وضعیت اقتصادی و رابطه با قدرت و ثروت
__________________
■ عناصر روانشناسی
از لحاظ روانشناسی این قصه شبیه به قصهی ۳۷ است. تفاوتی که این قصه با قصهی ۳۷ دارد، در این است که در دیگر قصهها قسمت بلعیده شدن دختر وجود ندارد و به طور کلی دختر اصلا مادر نمیشود. « بلعیده شدن رمز فرو رفتن در اعماق دوزخ و بازگشت به بطن مادر است که نتیجهی هر دو خاموشی ذهن و خودآگاهی یعنی مرگ من است. در این حالت هشیاری و خودآگاهی در ظلمات ناخودآگاهی غرقه شده است.» (ستاری ، ۱۳۵۱، ۱۵: ۲۲). در این قسمت قصه سیر تکامل روانی دختر نشان داده میشود. دختر با فرورفتن به ناخودآگاهی و کشف تجربهای تازه؛ یعنی مادر شدن، تجربهای که فقط وی میتواند داشته باشد، جنبه های جامعه گریز خود را پشت سر میگذارد و وقتی به تکامل میرسد، شاه از طریق نیمهی دیگر وجود دختر یعنی برادری که آهو شده، وی را از ظلمات ناخودآگاهی نجات میدهد.
■ باورهای عامیانه و خرافی
____________
■ سایر عناصر
__________
۳-۱۳۳-بیبی ناردونه
* خلاصهی قصه
زن و شوهری بودند که دختری به نام بیبی ناردونه داشتند. بعد از مدتی زن مرد و پدر بیبیناردونه زن گرفت. نامادری که به زیبایی ناردونه حسادت میکرد، روزی جلوی آینهی سحر آمیز و از آینه پرسید:« ای آینه! من خوشگلم یا آینه؟» آینه گفت: « نه تو خوشگلی، نه آینه! بیبی ناردونه خوشگل است». نامادری عصبانی شد و بیبی ناردونه را در صحرایی بی آب و علف رها کرد. بیبیناردونه رفت و رفت تا به کلبهای که متعلق به هفت درویش بود، رسید. وارد آنجا شد و مدتی بدون اینکه درویشها بفهمند، خانه را آب و جارو کرد. بعد از اینکه درویشها متوجه بیبیناردونه شدند. قرار گذاشتند مثل خواهر و برادر با هم زندگی کنند. نامادری بعد از آن از آینهی سحرآمیز همان سؤال را پرسید و آینه هم همان جواب را داد. نامادری وقتی فهمید که بیبیناردونه در جمع هفت درویش زندگی میکند. لباس کولیها را پوشید و انگشتری زهرآلودی را به انگشت بیبی ناردونه کرد و بیبیناردونه بیهوش شد. وقتی هفت درویش به خانه آمدند. او را مرده یافتند. او را در صندوقی به نهر انداختند. آب صندوق را به قصر حاکم برد. حاکم دستور داد جسد را بشویند و دفن کنند. وقتی مردهشور انگشتر را درآورد، بیبیناردونه عطسهای زد، زنده شد و با پسر حاکم ازدواج کرد. بعد از یک سال صاحب پسری شد. نامادری که از مرگ بیبیناردونه مطمئن شده بود. از آینه همان سوال را پرسید، آینه هم همان جواب را تکرار کرد. نامادری تغییر لباس داد و به شکل خدمتکار وارد قصر شد. با چاقو سر پسر بیبی ناردونه را برید و چاقو را در جیب بیبیناردونه گذاشت. حاکم بیبیناردونه را به همراه جسد پسر از قصر بیرون کرد. ناردونه رفت تا اینکه زیر درختی نشست. سه کبوتر بالای درخت بودند و در مورد خواص درمانگری و زنده کردن چوب و برگ درخت گفتند. ناردونه وقتی پسرش را زنده کرد، با وی به شهری رفت و با هم زندگی جدیدی را شروع کردند. روزی پسر حاکم برای سرکشی به شهر رفته بود. ناردونه به پسرش یاد داد که سر راه پسر حاکم به اسب چوبی کاه بدهد و در جواب پسر حاکم که گفت: «اسب چوبی کاه نمیخورد» بگوید مادر هم سر پسرش را نمیبرد. پسر حاکم وقتی این جمله را شنید، مادر پسر را به نزد خود خواند. وقتی بیبی ناردونه را شناخت و از حقیقت مطلع شد. زندگی جدیدی را شروع کردند و نامادری را به دم اسبی چموش بستند و در بیابان رها کردند.
■ عناصر اساطیری
¨ شخصیتهای اساطیری
___________
¨ کنشهای اساطیری
- درک سخن حیوانات
از مواردی که در کنشهای اساطیری بررسی میشود، سخن گفتن با حیوانات و توانایی درک سخنان آنان است. (رجوع شود به قصهی ۷).
¨ موجودات و پدیده های اساطیری
- درخت
درخت از موجودات اساطیری و مقدس است که گاه نقش درمانگری و شفا بخشی دارد. (رجوع شود به قصهی ۲۸)
■ عناصر اجتماعی
¨ طبقات اجتماعی، شخصیتها و روابط بین آنها
این قصه، قصهی حسادت نامادری به دختر شوهرش است. نامادری مطرحترین شخصیت قصه و در واقع ضد قهرمان است. این شخصیت چهرهای منفور در قصههای ایرانی دارد که عاقبت هم جان خود را به خاطر اعمالش از دست میدهد. بیبیناردونه شخصیت اصلی قصه است که در مقابل اعمال نامادری، منفعلانه رفتار میکند. حاکم و پسرش، نمونهای از شاهان ایرانی است که مارزلف در طبقهبندی قصههای ایرانی ذکر کرده، افرادی منفعل و زودباور، در این قصه آنها به راحتی فریب نامادری را میخورند. هفت درویش که در مقطعی حمایت از بیبی ناردونه را به عهده دارند، قصه چندان به آنها نمیپردازد. این قصه هم از لحاظ مضمون و ساختار شبیه به قصهی انار خاتون (۷۲ ) است، حتی نام شخصیت اصلی هم شبیه به هم است، تنها تفاوت این دو قصه در ضد قهرمان و نیروی جادویی اوست.
¨ آداب و رسوم
___________
¨ وضعیت اقتصادی و رابطه با قدرت و ثروت
__________________
■ عناصر روانشناسی
این قصه شبیه به قصهی سفید برفی و هفت کوتوله و انار خاتون در همین مجموعه است. این قصه به نوعی به کشاکشهای ادیپی میان مادر و دختر میپردازد. در این قصه هم مانند سفید برفی« زن حسود نه مادر بلکه نامادری است و از شخصی که این دو برای به دست آوردن محبت او رقابت میکنند، نام برده نشده است» (بتلهایم، ۱۳۸۱: ۲۵۱). در مورد پدر بیبی ناردونه جز جملهای در آغاز قصه، سخنی به میان نمیآید، میتوان چنین فرض کرد که رقابت این دو و حسادت نامادری درواقع برای جلب نظر پدر است. در این قصه مانند سفیدبرفی، بیبیناردونه بعد از اینکه از خانه طرد میشود، به منزل هفت درویش قدم میگذارد. این مدت «نمایانگر دوران سختیهای او، دوران یافتن راه حل برای مسائل و دوران رشد اوست» (همان). نامادری بیبیناردونه فردی خودشیفته است و این خودشیفتگی با پرسشهایی که از آینهی سحرآمیز میکند، بیشتر خودنمایی میکند. این خودشیفتگی یکی از عوامل ایجاد حسادت در پدر و مادر نسبت به کودک یا کودک نسبت به پدر و مادرش است. نامادری بیبیناردونه وقتی میبیند در مرحلهی اول نمیتواند از بین برد. در مرحلهی دوم سعی میکند با انگشتری وی را بفریبد و موفق هم میشود. درواقع با توجه به نقش انگشتر در پیوند زناشویی بیهوش شدن بیبیناردونه نماد مغلوب شدن او « در کشاکشهای بین امیال ناشی از بلوغ و نگرانی ناشی از این امیال » (همان :۲۶۵ ) است. قرار گرفتن روی صندوق و شناور بودن روی آب و تولد دوبارهی وی به نوعی « آخرین دوران آمادگی برای رسیدن به بلوغ کامل » (همان :۲۶۷ ) است. ازدواج وی با شاهزاده به این معنی است که صرف رسیدن به بلوغ جسمانی برای دست یافتن به شخصیتی نو و کامل کافی نیست، بلکه فرد باید به بلوغ عاطفی نیز رسیده باشد. تا اینجای قصه شبیه به قصهی سفیدبرفی است؛ اما ادامهی قصه شبیه به قصهی انار خاتون است. در این قصه هم بیبیناردونه بعد از ازدواج صاحب پسری میشود که در اثر حسادت نامادری متهم به قتل میشود و از قصر بیرون میرود و بعد از مدتی با کمک دو کبوتر، جان فرزندش را دوباره برمیگرداند و پس از سالها به زندگی با شاهزاده بازمیگردد و نامادری مجازات میشود. بیرون کردن بیبیناردونه با پسرش به شکلی بیانگر عقدهی ادیپی میان پدر و پسر است. اریک فروم در کتاب زبان از یاد رفته چنین میگوید: «در حقیقت شورش طغیان پسر علیه پدر ناشی از رقابت ناآگاهی پدر وپسر بر سر مادر نخواهد بود. بلکه شورشی است علیه استبداد مطلقه در خانه و مملکت » (فروم ، ۲۵۳۵ (۱۳۵۵): ۲۶۸). ستاری هم در رمز و مثل در روانکاوی این کشمکش را کشمکشی برای به دست آوردن تاج وتخت شاهی ( ستاری ، ۱۳۶۶ : ۷۷ ) میداند. در مورد این قصه هم میتوان چنین گفت که شاهزاده از آنجا که فرزند خویش را تهدیدی برای قدرت خود میداند، وی را به همراه بیبیناردونه از قصر بیرون میکند. بیبی ناردونه با کمک نیروهای لیبیدویش که همان کبوتران هستند، به زندگی ادامه میدهد تا اینکه شاهزاده متوجه میشود و آنها را به نزد خود باز میگرداند.
■ باورهای عامیانه و خرافی
______________
■ سایر عناصر
_________
۳-۱۳۴-بیبی نگار و میسس قبار
* خلاصهی قصه
روزی زنی که حامله نمیشد، پای درخت خشکیدهی نظرکردهای رفت و نذر کرد که فرزندش را وقف درخت کند. بعد از مدتی زن دختری زایید. بعد از چند سال دختر که برای آوردن آب رفته بود، صدایی از درخت به دختر که نامش بیبینگار بود، گفت که نذرت را ادا کن. بیبی نگار ماجرا را با مادرش مطرح کرد. مادرش هم لباس پارهای تن بیبینگار کرد و او را نزد درخت فرستاد. دختر پای کندهیدرخت رفت. پس از مدتی صدایی شنید و ناگهان جوانی ظاهر شد و چند قالی زیبا و یک چرخ به بیبینگار داد. چرخ وقتی به راست میگشت زر، ووقتی به چپ میگشت یاقوت از آن بیرون میریخت. جوان یک انگشتر فیروزه به انگشت دختر کرد. پوستینی هم به دختر داد و به او توصیه کرد که از پوستین خوب مراقبت کند. نام جوان میسسقبار بود. خالهی بیبینگار که حرفهای این دو را شنید. تصمیم گرفت پوستین را آتش بزند و بیبینگار را به عقد پسر خودش درآورد. بعد از اینکه خالهی بیبینگار پوستین را آتش زد، تمام آنچه که میسسقبار به بیبینگار داده بود، نابود شد. بیبینگار که چنین دید، راه افتاد تا میسسقبار را پیدا کند. رفت و رفت تا تشنهاش شد. به گلهی گوسفندی و چوپانی رسید. از چوپان مقداری شیر خواست. چوپان گفت: «اینها مال میسسقبار و پشت کاغذ مهر بیبینگار است». دختر رفت تا به گلهی شتری رسید. ساربان هم همین جواب را داد. دختر رفت تا به چشمهای رسید، پسری با مشربهای آنجا بود. مشربه را از پسر درخواست کرد. پسر مشربه را نداد، بیبینگار هم او را نفرین کرد. پسر آب را برای میسسقبار برد، وقتی آب را ریخت به جای آب چرک و خون بیرون آمد. پسر ماجرا را برای میسسقبار تعریف کرد. میسسقبار او را نزد دختر فرستاد. دختر در عوض آبی که خورد، انگشتر فیروزهاش را در مشربه انداخت. میسسقبار که آن انگشتر را دید، فهمید که آن دختر بیبینگار است. میسسقبار، بیبینگار را به عنوان کلفت به خانه آورد. در مدتی که بین بیبینگار و میسسقبار جدایی افتاده بود، خالهی بیبینگار دختر خود را به عقد میسسقبار درآورده بود. شب، میسسقبار زن خود را کشت و همراه بیبینگار فرار کرد. خالهی بیبینگار به دنبال آنها رفت؛ اما در دریا غرق شد. خالهی میسسقبار هم از ازدواج این دو ناراحت بود، خود را به شکل آهویی درآورد و سر راه آن دو قرار گرفت. میسسقبار آن را به خانه برد. روزها که میسسقبار نبود، آهو بیبینگار را اذیت میکرد تا اینکه یک روز، آهو خواب همهی مردم شهر را در شیشه کرد و میخواست بیبینگار را در آب جوش اندازد. بیبینگار برای نماز فرصت خواست. هنگام خواندن نماز، پری بر او ظاهر شد و راه کشتن آهو را به وی یاد داد. بیبینگار کارهایی را که پری به او گفته بود، انجام داد. میسسقبار
فرم در حال بارگذاری ...
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 03:40:00 ق.ظ ]
|