۲-۵-۷ فعالیت‌های عمده سازمانهای مردم نهاد کودکان خیابانی
کلیه فعالیتهای عمده این نوع سازمانهای مردم نهاد، غیرسیاسی و غیر انتفاعی است که ضمن رعایت کامل قوانین جمهوری اسلامی ایران در زمینه‌های مربوط به برنامه‌ریزی در امر آموزش یا امور تعلیم و تربیت، بهداشت و درمان، ارتقای سطح زندگی آنان و کمک‌های عملی به کودکان آسیب‌دیده و شرایط سخت، کودکان کار و خیابان و نیز ارائه خدمات مشاوره به خانواده ها تلاش می‌کنند. در کل محور فعالیت این نوع سازمانهای مردم نهاد، احقاق حقوق کودکان در وضعیت دشوار و شرایط خاص است.
۲-۵-۸ درآمدهای سازمانهای مردم نهاد کودکان خیابانی
این سازمانها از تمام نیروهای متخصص داوطلب، در زمینه‌های روانشناسی، مددکاری اجتماعی، پزشکی، دندان پزشکی، جامعه شناسی و آموزگاران که بتوانند به این کودکان کمک کنند استفاده می‌کند.
جذب و شناسایی عوامل حمایتی، اعم از محلی و همگانی مثل شهرداری منطقه و استانی، خیّرین، یونیسف، بهزیستی، امور اتباع و غیره از دیگر فعالیتهای این سازمانها است.
۲-۶ کودکان خیابانی و مفاهیم آن
بررسی متون مختلف نشان می‌دهد که کاربرد اصطلاح کودکان خیابانی در بین محققان و محافل علمی، روزنامه‌نگاران، رسانه‌ها و سازمان‌های مختلف با معانی متفاوت و اغلب ابهام آمیزی همراه است. پیدایش مفهوم کودکان خیابانی و ادبیات مربوط به آن، نتیجه مجموعه تحولات اجتماعی بود که بویژه در کشورهای درحال توسعه در دهه ۱۹۷۰ به بعد بوجود آمد و زمینه توجه بیشتر سازمانهای ملّی و بین‌المللی را نسبت به مشاغل و مشکلات و منافع کودکان فراهم کرد. یکی از مشکلات اصلی در بحث کودکان خیابانی، عدم اجماع در تعریف جمعیت آنها است. بررسی متون مختلف نشان می‌دهد که اصطلاح «کودکان خیابانی» در بین محققان و محافل علمی، روزنامه‌نگاران و رسانه‌ها، انجمن‌های خیریه و سازمان‌های مردم نهاد، موسسات رفاهی، دولت مردان و سازمانهای بین‌المللی با معانی مختلف و اغلب ابهام آمیزی همراه است. هنری مایو برای اولین بار اصطلاح “کودکان خیابانی” را در سال ۱۸۵۱ در هنگام نوشتن در مورد «کار در لندن و فقرای لندن» استفاده می‌کند، جایی که او بیان می‌کند که «هر سال تعداد کودکان خیابانی افزایش می‌یابد» (Mayhew 1851: 479).
دانلود پایان نامه - مقاله - پروژه
بیش از یک قرن بعد، پس از جنگ جهانی دوم برچسب کودک خیابانی در ادبیات یونسکو مربوط به کودکان با عنوان"جنگ ‌ولگردان” بکار رفته است. با این حال، پذیرش گسترده و استفاده کلی تنها پس از تعریف سازمان ملل متحد از کودک در سال ۱۹۷۹ به دست آمد. قبل از این زمان، کودکان در کوچه و خیابان از شهرهای کشورهای در حال توسعه به طور معمول با عنوان بی‌خانمان، رها شده یا فراری گفته می‌شدند. یونیسف در سال ۱۹۹۷، با الهام از کار پیشگامانه پیتر تالکون[۲۸]، بین کودکان در خیابان و کودکان خیابانی تفاوت قائل می‌شود (Nelson 1995: 10) و کودکان خیابانی را کودکانی بیان می‌کند که در شهرهای بزرگ برای ادامۀ بقای خود مجبور به کار یا زندگی هستند .یونیسف حضور و زندگی در خیابان و کار برای ادامۀ بقا را دو عنصر اساسی شمرده شدن کودکان در زمره کودکان خیابانی می‌داند (وامقی، ۱۳۸۴: ۸). نوع شناسی یونیسف پذیرش گسترده‌ای در دهه۱۹۸۰ به دست آورد و همچنان مورد توجه افراد مختلف، سازمان‌ها و دولت‌ها درکشورهای درحال توسعه قرارگرفته است.[۲۹] با این حال، در طول دهه گذشته با وجود تنوع تعریفی که در تعاریف یونیسف، یونسکو، سازمان بهداشت جهانی و سایر سازمانهای بین‌المللی در ادبیات موضوع کودکان خیابانی شده است ولی اکثر این تعاریف، کودکان خیابانی را به عنوان یک گروهی که مسائل و مشکلاتشان آنها را در نقطه پایانی طیف کودکان قرار می‌دهد در نظر گرفته‌اند.
از اواخر دهه۱۹۸۰، برخی از محققان شروع به افشای محتوای ایدئولوژیک و عدم دقت مفهومی در تعاریف کودکان خیابانی کردند. آپتکار، استوارت و گلاسر تعاریف ناکافی موجود از کودکان خیابانی و ارائه تصاویر ثاقب از کودکان خیابانی را به چالش کشیدند[۳۰]. به عنوان مثال، گلاسر در کار خود در مورد کودکان خیابانی"شالوده شکنی ساختار"، استدلال می‌کند که کودکان خیابانی همیشه به وضوح بنا به تعریف یونیسف در دوگانگی"در خیابان” و “از خیابان” جا نمی‌گیرند (Glauser 1998: 140 به نقل از Nelson 1995: 13).
ردی[۳۱] مانند گلاسر اعتقاد دارد که اصطلاحات"در خیابان” و “از خیابان” تعاریف ایستایی از زندگی در خیابان است و نمی‌تواند به پیچیدگی زندگی کودکان در خیابان بپردازد. او استدلال می‌کند که “اصطلاحات استفاده شده توسط یونیسف (و دیگران) گیج کننده است، در عمل، بسیاری از کودکان در هیچ یک از این دسته بندی‌ها جای نمی‌گیرند” (Reddy 1992:3 به نقل از Nelson 1995: 13). بعضی پژوهشگران همانند کانلی و انو مفهوم کودکان خیابانی را به عنوان یک گروه از کودکانی که برخی از روابط خاص را درخیابان دارند تعریف می‌کنند.[۳۲] این دو محقق بیان می‌کنند که استفاده از کلمات"در” و یا “از” دو نقطه پایان از یک زنجیره را تشکیل می‌دهند در حالی‌که اکثریت کودکان خیابانی جایی در وسط این طیف جای می‌گیرند.
دانشمندان علوم اجتماعی برای ساخت نوع شناسی که ابعاد دیگری از زندگی خیابانی، مانند محل‌های خیابانی، سازمان‌های‌اجتماعی، فعالیت‌های اقتصادی و ادغام با فرهنگ خیابانی را شرح دهد تلاش بسیاری کرده‌اند و برای تعریف کودکان خیابانی، شرایط حقوق بشر، ارتباط با جامعه مدنی، مراحل مختلف زندگی در خیابان، درجه‌ رفتار منحرفانه و سطح توسعه روانی اجتماعی را درنظر گرفته‌اند.
با وجود تمام این مباحث، می‌توان این تعریف را بیان کرد: کودکان خیابانی، بخشی از گروه بزرگتر «کودکان در وضعیت دشوار و آسیب‌پذیر شهری» هستند که ساعات طولانی از شبانه روز را و گاه تمام آن را به صورت نسبتاً دائمی برای مدتی نامعلوم و یا موقت، خارج از نهادهای اجتماعی و حمایتی معمول مانند خانواده و مدرسه به انگیزه «زندگی و کار» در خیابانها سپری می‌کنند و نسبت به کودکان دیگر میزان تماس کمتری با این نهادهای اجتماعی-حمایتی دارند و یا در مراکز ویژه‌ای غیر از نهادها نگهداری می‌شوند که در صورت فقدان آن مراکز ویژه در معرض خطر رها شدن در خیابانها و آسیب‌پذیری ناشی از زندگی خیابانی (بزه‌دیدگی، بهره‌کشی و انحرافات اجتماعی) هستند.
۲-۷ توانمندسازی کودکان خیابانی و مفاهیم آن
توانمندسازی یک مفهومی است که تا حدودی مبهم استفاده می‌شود و برخی از سیاست‌های خود را در جنبه‌های توانبخشی و رویکردهای توسعه اقتصادی جامعه جستجو می‌کند(Rocha 1997: 31-32). در این سه دهه‌ای که از مطرح شدن مفهوم توانمندسازی می‌گذرد، تعاریف گوناگون و حوزه‌های مختلف در مورد این مفهوم مطرح گردیده‌اند. اولین تعریف عملیاتی توانمندسازی توسط کانگر و کاننگو[۳۳] در سال ۱۹۸۸ ارائه شده است. از دیدگاه این محقق از آنجایی که قدرت به دو شیوه مختلف بکار رفته است، توانمندسازی باید به دو شیوه متفاوت بررسی شود. علاوه بر این در این تعریف، توانمندسازی به منزله یک سازه انگیزشی و ارتباطی مورد بررسی قرار می‌گیرد(ابطحی، ۱۳۸۶: ۴).
نویسندگان کتاب «توانمندسازی در عملکرد مددکاری اجتماعی» که در سال ۱۹۹۸ در ایالت متحده آمریکا منتشر شده «توانمندسازی را وسیله‌ای برای رسیدن به تغییرات اجتماعی، فردی و سیاسی مورد نیاز برای دستیابی به خواست‌ها و نیازهای انسانی» دانسته اندGutierrez 1998: 5)). از دیدگاه آنان، توانمندسازی را می‌توان به عنوان «فرایند رشد قدرت فردی، میان فردی و سیاسی تعریف کرد، به گونه‌ای که افراد بتوانند نسبت به بهبود بخشیدن به موقعیت زندگیشان اقدام نمایند»Gutierrez 1998: 35) ). سوایف[۳۴] و لوین[۳۵] اشاره می‌کنند که توانمندسازی شامل توسعه حالت ذهن (احساس قدرت و سودمندی و شایستگی) و تغییر شرایط ساختاری است، به گونه‌ای که باعث تخصیص مجدد قدرت باشد. در یک الگوی توانمندسازی، آگاهی در مورد موقعیت زندگی یک فرد در مقابل ساختار قدرت جامعه و تلاشی که برای تغییر در این ساختار انجام می‌گیرد، به یکدیگر مرتبط هستند(Gutierrez 1998: 35). درتوضیح این مطلب باید گفت تغییر در باورهای ذهنی و اعتماد به نفس در فرد برای آنکه در خود احساس قدرت و توان انجام تغییر را بیابد و به نوعی، احساس خود سودمند‌پنداری و شایستگی کند از توانمندسازی است. به علاوه در توانمندسازی میان شناخت و آگاهی نسبت به زندگی فردی اشخاص و تقابل این زندگی با ساختارهایی که در جامعه، قدرت را در دست دارند و همچنین تلاشی که برای تغییر در ساختارهای قدرت صورت می‌گیرد، رابطه‌ی متقابلی وجود دارد. برای کاربران الگوی توانمندسازی لازم است که مفهوم توانمندسازی در روابط اجتماعی را درک کرد.
توانمندسازی تلاشی است تا افراد، خانواده‌ها، گروه ها یا جوامع بتوانند قدرت بدست آورند. تحقیقات و تجارب مربوط به توانمندسازی نشان می‌دهد که یک فرایند ویژه در این تغییر سهیم است که مهمترین آنها عبارتند از:
الف) نگرش‌ها، ارزش‌ها و باورها بخصوص باورهای مربوط به خودکارآمدی، اثربخشی و احساس کنترل که بر فرایند توانمندسازی تأثیرگذار است.
ب) اعتباریابی از طریق تجارب مشارکتی[۳۶]: در این تجربه، فرد و دیگران در یک تجربه سهیم می‌شوند که به کاهش خودسرزنشی منتهی می‌شود.
ج) دانش و مهارت عمل و تفکر نقادانه[۳۷]: از طریق حمایت و مشارکت متقابل، افراد می‌توانند پیرامون جنبه‌های درونی و بیرونی مشکل تفکر نقادانه داشته باشند.
د) عمل کردن[۳۸]: از طریق عمل انعکاسی، افراد می‌توانند راهبردهای عملی، بسیج منابع و دانش مهارتهای مورد نیاز را برای تأثیر بر ساختارهای درونی و بیرونی ممکن سازند(Parson & cox, 1998).
توانمندسازی در عمل از کار مددکاری اجتماعی و مشاوره توانبخشی و سایر زمینه‌ها همچون بهداشت، رشد اجتماعی و روانشناسی اجتماعی منتج شده است. به عنوان یک الگوی عملی آن شامل ارزش پایه‌ای، انجام مداخله‌ها، نظریه‌ای که راهنمای عمل است، راهنمایی‌هایی‌ برای ارتباط مراجع-مددکار و چارچوبی برای سازماندهی فعالیت‌های یاری بخش می‌باشد(کیمیایی، ۱۳۹۰: ۶۹).
خدمات اجرایی
شکل ۲-۱ عناصر مدل عملی توانمندسازی به نقل از Lorraine, Gutierrez, Parsons & Cox, 1998 را نشان می‌دهد.
پایه نظری
ارزیابی پایه‌ای
ارتباط
سازماندهی کارها در گستره یک رویکرد حل مسئله اجتماعی
ارزیابی
مداخله‌ها و راهبردها
اجرای نقش
هدف گزینی
تعریف و ارزیابی مشکل
طبق گفته کاتز[۳۹](۱۹۹۵) درخصوص حمایت از کودکان، مشارکت و توانمندسازی را می‌توان از طریق فراهم کردن امکان دسترسی به اطلاعات، شرکت در فرایند تصمیم‌گیری و توجه دقیق داشتن به دیدگاه‌های جایگزین در فرآیندهای مددکاری اجتماعی ارتقا داد. هگار[۴۰] (۱۹۸۹) چنین استدلال می‌کند که فعالیت توانمندسازی با کودکان این مزیت را دارد که کودکان را قادر می‌سازد خود را با بزرگسالان قدرتمند همانندسازی کنند، شیوه‌هایی را بپذیرد که به قدرت ارزش می‌دهد، در تصمیم‌گیری‌ها مشارکت داشته باشند و نیز استقلال حمایت ‌شده را در فعالیتهای گوناگون تجربه نمایند (پین، ۱۳۹۱: ۵۴۵).
همچنین مفهوم توانمندسازی با مسئله بازیابی سلامت و عملکرد بهنجار و ارتقای سطح زندگی مرتبط است. توانمندسازی کودکان خیابانی به معنای بازسازی روابط آنها با خانواده و نهادهای تشکیل دهنده جامعه بر اساس کاهش و از بین بردن عوامل تهدید کننده و رفتارهای پرخطر، تقویت عوامل حمایتی و پرورش رفتارهای جایگزین مناسب و الگوهای عمل بازدارنده مناسب در کودک، خانواده و جامعه است. پرهیز از تمرکز یک بُعدی بر کودک یا خانواده و توجه همزمان و هماهنگ به کودک، خانواده و جامعه از ویژگیهای آن است. نتیجۀ این توانمندسازی کارآمد، رساندن مراجعان و گروه هدف به خوداتکایی و کمک به آنها برای بازیافتن توانایی‌ها و کاربست ظرفیت‌هایشان برای کنار آمدن با دشواری‌های زندگی و بنا کردن یک زندگی سازنده و مثبت است (سبحانی، ۱۳۷۹: ۱۳۱).
۲-۷-۱ الگوی توانمندسازی کودکان خیابانی
توانمندسازی می‌تواند یک هدف مناسب برای اجتماع، گروه و یا فردی باشد که تبعیض نظام‌مند و نهادی‌شده را تجربه کرده و یا می‌کند، چرا که در فرایند توانمندسازی انتقال از عدم توانایی فردی و اجتماعی به سوی دستیابی به قدرت فردی، سیاسی و فرهنگی رخ می‌دهد. لذا از آنجایی که بنا بر شواهد، کودکان چه به صورت فردی و چه به صورت اجتماعی، تحت شرایط تبعیض و ناتوانایی زندگی می‌کنند و قدرت و توانایی فردی و جمعی آنان نادیده انگاشته می‌شود، توانمندسازی می‌تواند راهکاری مناسب برای آنها باشد تا توانایی فردی و جمعی خود را بشناسند، به آگاهی دست یابند و بتوانند این توانایی‌ها را به منصه‌ی ظهور بگذارند.
سوایف و لوین یک الگوی سه مرحله‌ای برای توسعه آگاهی گروه پیشنهاد می‌کنند که در آن، ترکیب هر سه مرحله به طور کامل باعث خلق مفهوم توانمندسازی می‌شود. این مراحل چنین‌اند: ۱- دستیابی به آگاهی شناختی نسبت به علایق شخصی فرد، موقعیت فرد با توجه به سیستم توزیع قدرت اجتماعی حاکم و موقعیت هر فرد در رابطه با خودش در درون سیستم. ۲- داشتن احساسات موثر نسبت به آگاهی شناختی، برای مثال احساسات متقابل یک فرد درهنگام مواجه شدن با افراد دیگر نسبت به آنان(به‌ ویژه وظیفه‌شناسی در برابر بی‌تفاوتی). ۳- شناخت هدف که همان ایجاد تغییرات درسیستم توزیع قدرت اجتماعی است به‌گونه‌ای که شرایط اجتماعی فرد بهبود یابد و علایق شخصی فرد را بسوی تعادل بیشتر پیش برند (Gutierrez 1998: 35).
با بررسی این الگوها مشخص می‌گردد که دستیابی به شناخت و هوشیاری، لزوم ایجاد تغییرات فردی و اجتماعی و همچنین احساسات درونی و قدرت بیان آنها، در فرایند توانمندسازی اهمیّت دارند. در واقع در این الگو ذکر شده است که آگاهی، لزوم تغییرات فردی و همچنین بیان احساسات فردی از مواردی است که بدون وجود آنها فرایند توانمندسازی رخ نمی‌دهد. در اینجا می‌توان براساس این الگوهای کلی و عام و سازگارکردن آنها با شرایط ویژه کودکان مورد ظلم قرار گرفته، یک الگوی توانمندسازی برای کودکان ایجاد کرد. در واقع این الگو به شرایط ویژه کودکان نیز به عنوان گروهی که عقب‌نگه داشته شده و حقوق‌شان پایمال گردیده‌اند، توجه کرده است. الگوی توانمندسازی کودکان از سه جزء تشکیل شده است: ۱- توسعه آگاهی کودکان در مورد خودشان ۲- کاهش شرمساری و سرزنش خود و اعلام خشم به عنوان یک کاتالیزور در برابر تغییرات و ۳- فرض مسئولیت فردی برای تغییر در خود و در اجتماع. این سه جزء، متراکم، دایره‌وار و در حال پیشرفت هستند. از این رو در توانمندسازی لحظه‌ای درنگ وجود نداردGutierrez 1998:35) ).
این الگوی سه جزئی، آگاهی، بیان احساسات و قبول مسئولیت را در سرلوحه کار خود قرار می‌دهد. برطبق این الگو کودکان برای آنکه به توانمندسازی دست یابند، می‌بایست در اولین گام نسبت به خود و نیازهای خود، آگاهی یابند. کودکان تا پیش از آنکه ندانند نیازهایشان چیست و چرا به آنان دسترسی ندارند، نمی‌توانند در راه توانمندسازی گام بردارند. در مرحله بعدی کودکان می‌بایست احساسی را که باعث می‌شود خود را ناتوان بپندارند، کنار بگذارند و نارضایتی خویش را از شرایط موجود اعلام دارند. برطبق این الگو ابراز نارضایتی می‌تواند به عنوان تسریع کننده‌ی تغییرات، مورد بهره‌برداری قرار گیرد. در واقع تا کودکان احساسات خود را بروز ندهند، کسی نخواهد فهمید که آنها چه می‌خواهند و بنابراین تغییری بوجود نخواهد آمد. در آخرین مرحله‌ی الگو، فرض مسئولیت فردی برای تغییر در خود و در اجتماع وجود دارد، به این معنا که فرد و در اینجا کودکان می‌بایست خود مسئولیت ایجاد تغییر را به عهده گیرند، خواه این تغییر درونی باشد و خواه مربوط به جامعه. کودکان باید برای پیشرفت، خود پرچم‌دار تغییر باشند و منتظر نمانند که دیگران برای آنها دست به اقدام بزنند.
۲-۷-۲ اصول توانمندسازی کودکان خیابانی
اصول توانمندسازی از این‌جهت مهّم است که سیر حرکت کمک‌کنندگان در این امر را در رسیدن به هدف فرایند مشخص می‌سازد، البته اغلب در بین سیستم‌های مختلف تفاوتهایی در اجرای اصول وجود دارد امّا این تفاوتهای جزئی مشکلاتی را در اجرای این فرایند ایجاد نمی‌کند، مهّم، پذیرش اصل فرایند است.
روز استفن[۴۱] سه اصل را درخصوص توانمندسازی مطرح می کند:
۱- استفاده از مفاهیم (ایجاد درک و بینش مناسب): که بیشتر تمرکز بر درک مراجعان از مفهوم اجتماعی بودن دارد تا تأکید بر پنداشت‌ها و خط‌مشی‌های کمک‌کنندگان (مددکاران اجتماعی). این اصل متمرکز بر توسعه گفتگوهایی بین مراجعان و مددکاران اجتماعی است که به واقعیت‌های زندگی آنان می‌پردازند. در این گفتگوها مراجعان می‌توانند احساساتشان را نسبت به موقعیت‌های مختلف زندگی بیان کرده و پس از بحث در خصوص آنها به درک بهتری از زندگی برسند.
۲- توانمندسازی: جریانی که از طریق آن مددکاران اجتماعی به حمایت مراجعان می‌پردازند تا آنان بتوانند نسبت به نیازهای احتمالی که در زندگی با آن روبرو می‌شوند، شناخت و درک بهتری داشته باشند. کار مددکاران اجتماعی در این فرایند متمرکز بر کمک به مراجعین در تصمیم‌گیری‌هایی است که بر زندگی آنان تأثیرات مهمی خواهد گذاشت.
۳- جامعیت (فعالیت‌های جمعی): که توجه به کاهش احساسات انزوا و کناره‌گیری در مراجعان و تأکید بر برقراری ارتباطات اجتماعی در میان آنان دارد. تجارب ناشی از این مشکل اجتماعی شدن، احساسات پایداری را در زمینه خود ارزشی در میان مراجعان ایجاد می‌نمایند. (اقلیما، ۱۳۸۸: ۱۸۶)
پین[۴۲]پنج اصل مهم توانمندسازی را در عمل مددکاران اجتماعی چنین بیان می‌کند:
۱- شناخت و تأکید بر ظرفیت‌ها و توانمندی‌های مثبت افراد: او معتقد است که همه انسانها دارای درک، توانایی و مهارت‌هایی می‌باشند. در شناخت انسان‌ها باید به این ظرفیت‌های بالقوه توجه نمود نه بر برچسب‌های منفی.
۲- توجه و ارزش قائل شدن برای حقوق انسان‌ها: همه افراد دارای حقوقی هستند که باید توسط دیگران در نظر گرفته شود. همه انسان‌ها حق دارند که وقتی در مورد مسائل و نیازهایشان صحبت می‌کنند، دیگران به آنها گوش دهند، زندگی‌شان را خودشان کنترل نمایند، خود تصمیم بگیرند که آیا مشارکت داشته باشند یا خیر و…
۳- توجه به ارتباط متقابل بین مشکلات فردی و اجتماعی: پین معتقد است همواره مشکلات افراد، علاوه بر کمبودها و نارسایی‌های فردی از طریق اجتماعی نظیر فشار، سیاست، اقتصاد و قدرت نیز ناشی می‌شود.
۴- تأکید بر فعالیت‌های جمعی(کار جامعه‌ای): پین، قدرت فعالیت‌های جمعی را به عنوان یک عامل مثبت درنظر گرفته و عنوان می‌کند که بدلیل قدرتمندتر بودن فعالیت‌های جمعی در بین مردم، فرایند توانمندسازی نیز در عمل باید به آن بپردازد.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...