مبانی تدوین الگوی اسلامی ایرانیِ سیاست جنایی- فایل ۲۳ |
![]() |
بیگمان اجرای قوانین کیفری در همه زمانها و مکانها به صورت کامل انجام نمیگیرد. مأموران پلیس با توجه به عوامل گوناگون از قبیل امکانات، تجهیزات، فرهنگ حاکم بر سازمانهای پلیسی و فرهنگ جامعه، اولویت بندی اجرای مأموریتها، تقدم مسائل کلان بر مسائل جزئی و مصلحتاندیشی و غیره سعی دارند تا قوانین کیفری را آنگونه که مد نظر مقنن است به اجرا درآورند. بااین همه، یک سلسله عوامل سازمانی و برون سازمانی مانع از اجرای کامل قوانین کیفری می شود که در نتیجه اجرای ناقص قوانین کیفری مطرح می شود. هرچند نباید از عدم اجرای قوانین در برخی موارد دیگر غافل شد[۱۰۱۷]. از دیرباز در بسیاری موارد، شیوه اجرای قانون را خود مقنن مشخص می کند، به طوری که هیچ گونه ابهامی به هنگام اجرای آن قانون برای مجریان باقی نمیماند و آنها میتوانند بدون هیچ سردرگمی آنچه را که منظور قانونگذار بوده است اجرا کنند و عدالت کیفری را برقرار سازند اما در مواردی که مقنن، شیوه های اجرای قانون را کاملاً واضح و روشن و به صراحت بیان نمیکند، مراجع صلاحیتدار با تهیهآیین نامه های اجرایی و در مراحل بعدی با تهیه دستورالعملهای و بخشنامه های اجرایی، سعی می کنند مشکلات مربوط به روشن نبودن شیوه های اجرای قوانین کیفری را، برطرف سازند.
بااین حال، چنانچه قانون بدون توجه به مقتضیات جامعه تصویب شود، مشکلات یکی از پس از دیگری بروز خواهند کرد. نتیجه، چیزی نخواهد بود جز بلا اجر ماندن آن قانون و یا اجرای آن به صورتهای ناصحیح و به صورت مقطعی و سلیقهای خواهد بود که همگی بر خلاف مقصود قانونگذار است و جامعه را از رسیدن به عدالت کیفری محروم خواهد ساخت. از یک سو، اجرآیاین نوع قوانین و نیز اجرای ناصحیح قوانین دیگر، باعث خواهد شد تا چهره مجریان قانون در جامعه مخدوش شود و به عنوان نماد بی عدالتی شناخته شوند و از سوی دیگر،این گونه برداشتهای نادرست شهروندان از مجریان قانون، آنها را نسبت به شغل و حرفه خود بدبین و ناراضی خواهد ساخت و در نهایتاین فرایند با تأثیر منفیِ جدایی پلیس از جامعه نمایان خواهد شد؛ زیرا رویکرد پلیس جامعه محور متضمن برقراری رابطه جدید میان پلیس و شهروندان تحت مسئولیت آنان است.این رابطه چنان است که امید به غلبه بر احساس بی تفاوتی گسترده مردم نسبت به پلیس را افزایش میدهد و در عین حال هر گونه حساسیتی را از بین میبرد[۱۰۱۸].
پژوهشها پیرامون عوامل تاثیرگذار بر نحوه إعمال قوانین توسط پرسنل پلیس،این عوامل را به دو دسته عوامل درونسازمانی و عوامل برونسازمانی تقسیم کرده اند[۱۰۱۹]. صلاحدید پلیس، اولین عامل درونسازمانی مؤثر بر نحوه إعمال قوانین توسط پلیس است. پلیس برای اجرای قانون دارای قدرت اعمال نظر نسبتاً زیادی است. اصولاً مأموران پلیس در خصوصاین که کدام قانون را در چه شرایطی و در مورد چه کسی اجرا کنند دارای اختیار عمل میباشند، هرچند بسیاری از مردم براین باورند که قانون بایستی به صورت مستمر و در هر موردی اجرا شود، لیکن اغلب مأموران پلیس معتقدند کهاین امر غیر ممکن است.
خردهفرهنگ حاکم بر سازمانهای پلیسی، دومین عامل دراین حیطه است. مأموران پلیس موقعیتهایی را تجربه می کنند که دیگران قادر به درک آنها نیستند. در نتیجه، مأموران پلیس دارای خردهفرهنگ متفاوتی از بقیه جامعه هستند[۱۰۲۰]. قدرت خردهفرهنگ پلیس ناشی از ویژگیهای خاص و فشارهای متعارضاین شغل است که اهم آنها عبارتند از: خطر جسمی مداوم، خصومت علیه پلیس به دلیل نقش کنترل کننده آنان، آسیبپذیری مأموران پلیس نسبت به اتهام تخلف، تقاضاهای نامعقول و انتظارات متعارض و ازاین قبیل.
محدوده اجرا و عدم اجرای قانون توسط پلیس، سومین مؤلفه اثرگذار بر نحوه إعمال قوانین توسط پلیس است. مأمور پلیس ممکن است شکایت را ثبت نکند و یا تحقیقات مقدماتی را آن گونه که باب میل بزه دیده است، انجام ندهد؛ وضعیتی که قطعاً بر اجرای عدالت و ادامه پیگیری شکایت از طرف بزه دیده تأثیر می گذارد و حداقل منجر به دلسرد شدن او و افزایش احتمال بزهدیدگی ثانویه (این بار از ناحیه نهاد پلیس، و نه بزهکار) منجر می شود. همچنین مأمور پلیس ممکن است نتیجه گیری کند که اتهامات مطرح شده از طرف بزه دیده و یا دلایل و مدارک ارائه شده از سوی او، از درجه اعتبار ساقط بوده و یا دارای نواقص اساسی است و به همین دلیل از ادامه پیگیری و ثبت شکایت و انجام تحقیقات مقدماتی صرف نظر کند و یااین که تحقیقات را به شیوه صحیح و درستی انجام ندهد. همچنین جرایم ممکن است بهاین علت دیر ثبت شوند یا اصلا ثبت نشوند که پلیس آنها را به اندازه کافی جدی تلقی نمیکند و یااین که در نهایت افعال گزارش شده را جرم نمیداند؛ مانند خشونتهای خانگی و آزار و اذیت کودکان[۱۰۲۱]. مؤلفه اثرگذار دیگر آن است که انصراف از شکایت و مختومه شدن پرونده هایی که مأموران پلیس، احتمالاً انرژی زیادی صرف تنظیم دقیق آنها کرده اند، تأثیر مخربی بر روی آنان در برخوردهای بعدی با همان جرایم و جرایم مشابه خواهد داشت. همچنیناین امر سبب می شود تا به تدریج دیدگاه مأموران پلیس و طبقه بندی ذهنی آنها از لحاظ اهمیت و نوع جرایم، جرایمی که شکایتهایشان پس گرفته میشوند، به عنوان جرایم کماهمیت تلقی شوند. از طرف دیگر، پایگاه اجتماعی بزهدیدگان هم در نحوه اجرای قوانین کیفری و إعمل قانون دخالت مستقیم دارد و نقش مؤثری راایفا می کند. به عنوان یک حقیقت، افسران پلیس غالباً متهم میشوند که به شکایتهای طبقه فرودست جامعه و اقلیتهای قومی، مذهبی و نژادی پاسخ کافی و دقیق نمیدهند.
مطالعه ارتباط سرمایه اجتماعی با حوزه عمومی و افکار عمومی و امنیت عمومی، دستاوردهای زیاد و مفیدی برای اتخاذ راهبرد مطلوبی در قبال نقش اقتضائات اجتماعی در تدوین الگوی بومی سیاست جنایی دارد. بی تردید، از موجبات متروک شدن قانون، ضعف در مقبولیت اجتماعی آن قانون در افکار عمومی است؛ ضمن آن که قانون و خصوصاً قانون جزاییِ فاقد پایگاه اجتماعی موجب تضعیف سرمایه اجتماعی و تزلزل در قدرت نرم حکومت در برقراری نظم و امنیت و عدالت پایدار میگردد و نافرمانی مدنیِ شهروندان و ارتکاب جرایم بیشتر و سستی در سازوکارهای رسمیِ بازدارنده از جرم را سبب می شود. ازاین رو، همه مسئولانِ دخیل در امر تنظیم و اجرای سیاست جنایی در کشور اولاً باید به حد کافی با جامعه شناسی جناییایرانی و جامعه شناسیِ کیفریِ نهادهای سیاست جنایی درایران آشنایی داشته باشند؛ ثانیاً قانونگذارایرانی هنگام تدوین و تصویب و اصلاح و نسخ قوانین جزایی، جمیع بازخوردهای اجتماعیِ رفتار تقنینیِ خود را بشناسد واین شناخت را به طور مؤثر در تصمیم گیریِ خود دخیل کند.
بند سوم: اقتضائات ملی حقوقی
میدانیم حقوق عمومی عرصه دخالت آمرانهی حکومت در امور ملت است و حقوق خصوصی، ساحت توافق. اما فردریش فونهایک هشدار میدهد که ازاین تمایز، ممکن است نتیجهای بروناید که زنگ خطری برای حقوق و آزادیهای شخصی است. وی توضیح میدهد دخالت تصنّعیِ حکومتها در نظام حقوق عمومی کشورشان ممکن است سبب نادیده گرفتن قواعد حقوق خصوصی شود. «متخصصان حقوق عمومی در عصر مدرن تقریباً به طور کامل فلسفه حقوق را زیر سلطه خود داشته اند و از طریق فراهم آوردن چارچوب مفهومی برای کل تفکر قضایی و تحت نفوذ داشتن تصمیمات قضایی، عمیقاً بر حقوق خصوصی نیز تأثیر گذاشتهاند»[۱۰۲۲]. در خصوصاین واقعیت که علم حقوق و رویه قضایی (خصوصاً در قاره اروپا) تقریباً به طور کامل در دست حقوقدانان حقوق عمومی بوده است باید گفت علت سلطه نه تنها پوزیتیویسم حقوقی (که در قلمرو حقوق خصوصی سخن بیمعنایی است) بلکه همچنینایدئولوژیهای سوسیالیستی و توتالیترِ مستتر در آن است.[۱۰۲۳]
هدف حقوق اجتماعی، بر خلاف برداشتهای مارکسیستی و سوسیالیستی، نه حذف نفس نابرابری؛ بلکه تلاش برای حذف نابرابریِ ناعادلانه است. در حالی که در نظامهای غربی، دولتِ طرفدار حقوق اجتماعی، مولودی تازه و به تأسی از الگوی حکومت سوسیالیستی و با هدف بازداشتن تودهها از توسل به انقلاب سوسیالیستی پدید آمده[۱۰۲۴]، دین مبین اسلام از همان اوان شکل گیری خویش چه در نصوص اسلامی (قرآن و حدیث) و چه در عمل و سیره پیشوآیان دین، اهمیت حقوق اجتماعی را به لحاظ کرامت انسانی و تأمین بنیانهای جامعه سالم دینی، به صورت مکرر و متواتر یادآور شده است.
حقوق اجتماعی در اندیشه مغربزمین، موافقان و بعضاً هم مخالفانی دارد. موافقان حقوق اجتماعی یا به دنبال رفع عوامل بی عدالتیهای فراگیر و جمعیِ مسببِ بحرانهای اجتماعی هستند و یا در پی بهبود رفتار و عادات افراد هستند؛ آنچنان که از میان جریانهای متعدد حامی حقوق اجتماعی در جهان، سوسیالدموکراتها به دنبال یافتن راهی میانه، بین ساختارهای سرمایهداری و کمونیسم هستند و دیدگاه آنها صورتی جانشین برای بازار سرمایهداری که در تحقق بخشیدن به عدالت اجتماعی شکست خورده و نیز اقتصاد متمرکزِ کمونیستی که از دموکراسی و آزادی مدنی بری میباشد عرضه میدارد. اما لیبرالسوسیالها از حقوق اجتماعی به مثابه ابزاری برای تقویت جامعه لیبرال دموکراتیک طرفداری می کنند. در عین حال، دفاع آنها از حقوق و برابری اجتماعی به پای چپها نمیرسد. آنها به موازات تأکید بر وجه اخلاقی نیرومند نیازها، طرفدار وجه اخلاقی نیرومند استحقاق نیز هستند و لذا حامی برابری فرصت هستند، نه برابری نتیجه. سومین جریان غربیِ حامی حقوق اجتماعی، نئومارکسیسم – خصوصاً با گرایش ارتدوکسی – است که حامیان آن معتقدند برنامه های رفاه و حقوق اجتماعی از آنجا که از شور انقلابی میکاهد و موجب تعویق و سستی در انقلاب علیه سرمایهداری می شود بایداین برنامه ها و دولتهای رفاه را نقد کرد[۱۰۲۵]. اما برخی دیگر از مارکسیستهای نوین همچون یورگنهابرماس و کلاوس اوفه مدافع و توجیهگر نظام رفاهی و حقوق اجتماعیِ برآمده از دموکراسیِ رایزنانه هستند[۱۰۲۶].
مخالفان جنبش حقوق اجتماعی نیز خود به چند جریان تقسیم میشوند. نخست، مکتب «راست افراطی» است؛ کسانی که پایبندی به آزادی بازار را با پایبندی به اخلاقیات محافظه کاری پیوند میزنند؛ اخلاقیاتی که مبیّن ترجیح ارزشهای خانوادگی، اقتدار سنتی، روحیه و احساس مسئولیت کاری شدید است[۱۰۲۷]. لیبرالها نیز جزء مخالفان جنبش حمایت از حقوق اجتماعی هستند، زیرا معتقدند دخالت دولت در تأمین حقوق اجتماعی افراد در مغایرت با اصول لیبرالیسم است که بر عدم مداخله دولت در شئون زندگی تأکید دارد. محافظهکاران نیز سومین گروه مخالف جنبش مذکور هستند. از دیدگاه محافظهکاران، جامعه مبتنی بر قرارداد اجتماعی نیست، بلکه بر تعصبات و سنتهای قرون متمادی قوام گرفته است[۱۰۲۸]. آنارشیستها نیز با هرگونه اجبار و تحمیل از بالا به پآیین – و از جمله با حقوق اجتماعی و حمایت دولت ازاین جریان – مخالفت دارند.
در یک استنتاج کلی میتوان گفت که رویکرد غربی به حقوق اجتماعی بهرغم عمر نه چندان طولانی آن، مملو از تناقضگوییها و تعارضات مبنایی است کهاین تعارضات همچنان استمرار دارد و بحرانهای سیاسی و اجتماعی مختلفی را پدید آورده است که اتفاقا ضربه سهمگینی به «حقوق اجتماعیِ» اروپاییان وارد آورده است. میتوان دلیل عمدهاین وضعیت اسفبار را فقدان مبنای وحیانی برای نظام حقوق اجتماعی غربی و نگرش غیر الهی و بعضاً حتی ضد الهی به انسان دانست.این در حالی است که یکی از اهداف دولت اسلامی، رساندن جامعه به رفاه مطلوب اسلام است. نبی اکرم (ص) دراین باره میفرمایند: «هر حاکمی که مسئول امور مسلمانان باشد، اما بیشائبه در جهت رفاه و بهروزی آنان نکوشد، با آنان وارد بهشت نخواهد شد.». حضرت امیر نیز در نامهاش به مالک اشتر، گسترش رفاه و آبادانی را «هدف اول» حکومت اسلامی شمرده و بیتوجهی به آن را عامل نابودی حکومت دانسته اند[۱۰۲۹]. بدین ترتیب، اجتماعی شدن حقوق می تواند به معنای عبور از مبنای ارادی به معنای اجتماعی در حوزه اعتبار قاعده حقوقی باشد. نظریه حقوق اجتماعی در معنای افراطی آن با حذف فرد از یک طرف و دولت از طرف دیگر، مبنای قاعده حقوقی را در «همبستگی اجتماعی»، «وجدان اجتماعی» و «واقعیت هنجاری» جستوجو می کند[۱۰۳۰].
یکی از مهمترین نتایج تقسیم بندی در منابع و مفاهیم حقوقی، مشخص شدن مرز بین دو مفهوم «قانون» و «حقوق» است؛ امری که در ساختار پوزیتیویسم دولتی چندان روشن نیست.این جدایی در تحول روشهای تفسیر قاعده حقوقی به سمت تفسیرهای مبتنی بر متغیرها و ضرورتهای اجتماعی نمود پیدا می کند[۱۰۳۱]. حقوق طبیعی در اواخر قرن نوزدهم، هویت خود را در اتخاذ یک «راهبرد ادراکیِ انعطافپذیر از مفهوم عدالت» جستوجو کرده و مبنای قاعده حقوقی را نه در عقلانیت متافیزیکی که عقلانیت فطریِ منطعف میداند. تلاقی حقوق طبیعی و حقوق اجتماعی به عنوان مبنای قاعده حقوقی، برای فرایند اجتماعی شدن حقوق هم نتیجه مثبتی را به همراه داشته است. واقعیت آن است که حقوق اجتماعی با برخورد با حقوق طبیعی از افراطگرایی به دور مانده است. از سوی دیگر، سازش میان حقوق اجتماعی و حقوق فردی را باید محصول همین تلاقی دانست. نتیجهاین امر، سازگاری بین مقتضیات عدالت اجتماعی بدون قربانی کردن اصول و فلسفه حقوقِ فردی بود.
اجتماعی شدن حقوق در سطح هدفایجاب می کند که به سمت وحدتگرایی حقوقی – وحدت میان اراده فرد و دولت – در حوزه مبنا و منشأ الزامآوری قاعده حقوقی حرکت نکنیم؛ چرا که اگراین وحدتگرایی به نفع حقوق خصوصی باشد، اصلاح نظام حقوق خصوصی باشد، اصلاح نظام حقوق خصوصی را با مشکل مواجه می کند و اگر به نفع حقوق عمومی باشد به توتالیتاریسم میانجامد؛ همانگونه که در دولتگراییِ اجتماعیِ مارکس ملاحظه میکنیم. نمی توان انکار کرد که دراین نوع دولتگرایی، حقوق عمومی مبتنی بر ارزش (حق و آزادی فردی) مجال توسعه پیدا نمیکند. انتخاب مسیر دوگانگی در حوزه مبنای قاعده حقوقی، نفوذ نظریه اجتماعی به عنوان هدف حقوق را در نظامهای حقوق دینی مانند نظام حقوقی شیعه نیز آسانتر می کند. تعقیب هدف اجتماعی [و نه لزوماً هم هدف و هم مبنا] در چارچوب دوگانگی حقوقی با موانع کمتری دراین نظامها روبروست[۱۰۳۲]؛ در حالی که فقه سیاسی شیعه از بدو تأسیس و خصوصاً از ابتدای انقلاب شکوهمند اسلامی به سمت ترقیق مرز اراده فرد و حقوق فرد با اراده دولت و حقوق دولت رفته و میرود؛ اگرچهاین هرگز به معنای حاکمیت اقتدارگراییِ فراگیر – توتالیتاریسم – بر فکرت و اندیشهی زیربنای گفتمان رایج فقه سیاسی شیعه نیست واین سوءتفاهمی است که برای افرادی نظیر خانم پروفسور میری دلماس مارتی – اندیشمند فرانسوی عرصه سیاست جنایی و مُبدع مدلهای مدرن سیاست جنایی – پیش آمده که اسلام را واجد عناصر یک سامانه سیاست جنایی اتوریته و حتی توتالیتر خوانده است.
حقوق اجتماعی بر خلاف حقوق فردی از عدالت معاوضی که عدالتی متافیزیک است دور شده و به عدالت توزیعی که واقعگراتر است نزدیک می شود. به عبارت دیگر، حقوق اجتماعی به جای تأکید بر آزادی انتزاعی به عنوان مبنای فردگرایی بر برابری تأکید می کند. نکتهای که باید باز بر آن تأکید داشتاین است که حرکت از حقوق متافیزیک به حقوق واقعگرایانه یا اجتماعی نمیتواند لزوماً تغییر مبنا و منشأ الزامآوری قاعده حقوقی و تعیّن آن در مفهومی چون «وجدان اجتماعی» را به دنبال داشته باشد. چنین تغییری می تواند نظام حقوقی را از تعادل خارج کند. به عبارت دیگر، اجتماعی شدن حقوق را باید نه در حذف عدالت معاوضی و امنیت حقوقیِ دولتی، که در تعامل عدالت معاوضی، عدالت توزیعی و امنیت حقوقی فهم کرد؛ تعاملی که هدف والای حقوق است. در کنار حرکت به سمت حقوقِ واقعگرا، نباید اشتباه افراطگرایی را تکرار کرد واین بار با چرخش افراطی به سمت واقعگرایی، جنبه متافیزیکیِ حقوق را نسنجیده تقلیل و تغییر داد. آزادی و برابری نه در کارکرد خودجوش نهادهای حقوقی، که در سوق دادناین نهادها به سمت اهداف اجتماعی مشخص، ارادی و آگاهانه جستوجو می شود.
هرچند که اجتماعی شدن حقوق به معنای عمومیسازی آن نیست، بااین حال، فرایند اجتماعی شدن حقوق، از طریق تأثیرش بر مبنای کارکردی حقوق عمومی، اثری مهم در پیشرفت نقش حقوق عمومی در تحقق اهداف اجتماعی شدن حقوق داشته است. با اجتماعی شدن حقوق، مبنای کارکردی دولت، قدرت عمومی نخواهد بود تا در تضمین نظم عمومیِ با محتوای جلوگیری از برخورد آزادیهای قردی خلاصه شود. بلکه مبنای کارکردی دولت، خدمت عمومی است؛ تا کارکرد اجتماعی- حمایتیِ دولت منعکس شود و مفاهیمی جدید چون نظم عمومی اجتماعی، نظم عمومی اقتصادی و نظم عمومی جزایی را موجب شود.
البته اجتماعی شدن حقوق را نباید فقط از مبدأ دولت، قابل شروع دانست. امروزه و به ویژه تحت تأثیر پدیده خصوصی سازی حقوق، نهادهای مردمنهاد نقش بیشتری در حوزه اجتماعی شدنِ هدف قاعده حقوقی و حتیایجاد قاعده حقوقی بر عهده گرفتهاند. امروزه و به ویژه در فضای پست مدرنیتهی حقوقی، صحبت از زیر سؤال رفتن عنصر اجبار دولتی در فرایندایجاد قاعده به میان آمده و از حقوق مذاکرهای سخن میرود. بیتردید، نظریه های مطرح شده در قالب فردگرایی اجتماعی مانند نظریه عدالت اجتماعی جان رالز و رونالد دورکین با تأکید بر انصاف به جای عدالت و برابری، در اجتماعی شدنِ حقوق با توسلِ کمتری به ابزار دولت تأثیرگذار بوده اند. آنچه رالز دنبال می کند نظریهپردازی پیرامون یک ساختار نظری و راهبردیِ فلسفی- حقوقی است که کارکرد آنایجاد تعادل – تا حد امکان – بین دو دسته از ارزشهاست که ترکیب امتزاجی (و نه انضمامیِ) آنها به نظر رالز به «عدالت» از منظر هدف حقوق میانجامد: ۱) آزادیهای بنیادین (حقوق- آزادیها)؛ ۲) مجموعه ای از حقوق تکمیلی که افراد میتوانند به نام برابری مطالبه کنند (حقوق- مطالبات)[۱۰۳۳]
در مجموع میتوان نتیجه گرفت که اجتماعی شدن حقوق اگر به معنای وحدتگرایی در حوزه مبنای قاعده حقوقی باشد، پذیرفتنی نیست؛ چرا که تعادل لازم بین دو ارزش برابری و آزادی را فراهم نمیکند؛ یا به حذف حقوق فردی منجر می شود یا به توتالیتاریسمی دیگر میانجامد. بر عکس، اجتماعی شدنِ حقوق اگر بر «نوعی دوگانگیِ مبنای قاعده حقوقی» استوار باشد، می تواند با توجه به تأثیری که در حوزه هدف قاعده حقوقی دارد، به برقراری تعادل بین دو ارزش برابری و آزادی برسد.
اما اقتضائات اجتماعی و ملیِ حقوق چه رابطهای با دیگر منبعِ نظام حقوقیایران – یعنی فقه – دارد؟ جدا از استمرار تذتذب میان فقها درباره نسبت فقه با قانون در حکومت بر جامعه و الگوی تعاملاین دو، درباره لزوم «حکومت قانون» میان حقوقدانان اجماع وجود دارد. دکتر کاتوزیان میگوید: «بااین وجود، اگر ستایش قانون از حد اعتدال بگذرد و به افراط گراید، زیانبار است: تصنع و تظاهر را رواج میدهد، مرز دو نظام قدرت و ارزش را در هم میریزد و سبب گسترش فنون لفظی و بیاعتنایی به کرامت و نیازهای انسان می شود. اگر قانون معیار ارزش شود و به عنوان محصول اراده عمومی یا حافظ نظم و امنیت، به حکم ذات خود خوب و قابل احترام باشد و معیاری خارجی بر آن سایه نیفکند،این امر به منزله آن است که گفته شود خوب و بد را نیز قانون معین می کند و اقتدار دولت همیشه مشروع است، یا به بیان دیگر، حقیقت تابع قدرت است؛ در حالی که واقعیتهای خارجی با چنین نتیجهای سازگار نیست. به همین جهت است که یکی از دشواریهای فلسفه حقوق، تلاش حکیمان در ترسیم مرز اخلاق و حقوق نیز بااین هدف است که حقوق را در قلمرو دولت گذارد و اخلاق را فراتر از قدرت سازد»[۱۰۳۴]. دراین چارچوب فکری، اگرچه قلمرو حریم خصوصی هر زمان و به هر اقلیم جهان از نسبیت برخوردار است و اقتضاء ملاحظات امنیتی در چارچوبی معقول ضروری است، امااین فقط یک «ضرورت» است و قدر مسلّماین است که اصل، اباحه و آزادی است. در تفسیر قواعد حقوق و قوانین نباید گشادهدستی کرد؛ چرا که حرمت انسان همانا اصالت و ارزش ذاتی دارد[۱۰۳۵]. بهترین شاهداین اخلاق جهانی ماده ۱۲ اعلامیه جهانی حقوق بشر است که زندگی خصوصی را در پناه قانون قرار میدهد؛ همچنان که در ماده ۱۸این اعلامیه نیز حق آزادی اندیشه، وجدان و مذهب را به مثابه دیگر حقوق بنیادین ابناء بشر مشاهده میکنیم. ریپر – استاد فقید فرانسوی حقوق بشر – در کتاب «نیروهای سازنده حقوق»[۱۰۳۶] به قلمرو قانون می پردازد و زندگی خصوصی را مشمول مداخله استثنایی حکومت و هنجارهای حقوقیِ تحدیدی میداند و نفوذ اجباری در جهان اندیشه را ندامت می کند. با ذکر فرازی از کتاب وی، به نقد سیاست جنایی جمهوری اسلامی از حیث برتریبخشی به امنیت و محدودسازیِ ناموجه آزادی خواهیم پرداخت؛ آنچه نشانگر تفوق قدرت بر اقتدار در سیاست جنایی نظام جمهوری اسلامی است.این همان پدیدهای است که دلماس مارتی عنوان مدل اتوریته (اقتدارگرا) و توتالیتر (اقتدارگرای فراگیر) بر آن نهاده است. ریپر میگوید: «خطرناک است که قانونگذار ادعای داوری درباره عقاید و احساساتی که در اعمال شخص بروز نیافته داشته باشد. مقنن هر زمان که خود را بهاین خطر می اندازد به بهانه اخلاق است، ولی در غالب موارد پای منفعت سیاسی خودش در میان است؛ پس از هر جنگ داخلی یا انقلاب است که حزب غالب می کوشد تا به وسیله قانون کسانی را که انقلاب «مظنون» یا «بیلیاقت ملی» یا «همشری ناخلف» مینامد، متهم سازد.این رفتار امنیتگرایانه، قانون [به معنای حقیقی] نیست»[۱۰۳۷].این استراتژی امنیتگرا گاهی نه تنها موجب تضعیف و فرونشستن گروه های مدنیِ معترض به قانون نمی شود، بلکه آنها را به تقویت مقاومت در برابراین راهبرد اتوریتیک یا توتالیترِ دولتی سوق میدهد و «گروه های فشار»ی را شکل میدهد که به روند شکل گیری، اجرا و تحول حقوق کیفری حساسیت نشان می دهند و مداخله می کنند.
توضیح آن که، اگرچه افکار عمومی در سالهای اخیر تأثیر مناسبی در برخی تحولات حقوق کیفری داشته است، همواره منافع و مصالح برخی گروه های اجتماعی نیز انگیزه مناسبی در آنها برای تلاش در جهت تغییر حوزه های خاصی از حقوق کیفری به وجود آورده است. البته تردید نیست که نفوذ و قدرت برخی ازاین گروه ها بیشتر از برخی دیگر است و میزان تأثیر اجتماعی و سیاسی هر گروه، شاخصی برای ارزیابی روابط قدرت در جامعه میباشد. بااین همه، میتوان گفت تماماین گروه ها بخشی از اقلیم سیاسی و اجتماعی را تشکیل می دهند که حقوق کیفری در بستر آنها به وجود آمده و توسعه مییابد[۱۰۳۸]. به طور کلی میتوان تأثیر گروه های فشار بر جهتگیریهای حقوق کیفری را در دو حوزه تولد و تفسیر قواعد کیفری از یک سو و اجرای آنها در فرایند کیفری از سوی دیگر مورد بررسی قرار داد.
علاوه بر قانونگذاران و قضاتِ مجری قانون که نقش مهمی درایجاد قوانین کیفری و تفسیر آنها به عهده دارند، همواره برخی گروه های اجتماعی غیر رسمی و غیر وابسته به نظام سیاسی و قضایی کشور نیز وجود دارند که ممکن است دراین چارچوب بهایفای نقش پرداخته و تحولاتی را در نظام کیفری موجب شوند[۱۰۳۹]. از میاناین گروه ها میتوان به وکلا، اساتید و مفسران دانشگاهی و حوزوی به عنوان گروه های متعلق به خانواده فقه و حقوق کیفری، فعالان حقوق بشری، و سازمانهای مردمنهاد حامی زنان و کودکان و محیط زیست و… جامعهشناسان و متخصصان علوم تربیتی و همچنین سایر گروه های فشاری که احتمالاً از خانواده حقوق کیفری خارج بوده اما در چارچوب اندیشهها و خواسته های خود به فعالیت ادامه می دهند اشاره کرد.
آنچه دراین بخش از بحث بیان شد نشان میدهد اقتضائات حقوقی سهم بسزایی در تدوین هر راهبرد و الگو و برنامهی سیاست جنایی دارند. پرسنل هر یک قوای سهگانه و پرسنل و مسئولان دیگری که همه با هم در سیاستگذاری و اجرای سیاست جنایی مشارکت می کنند در محدوده جبرِاین اقتضائات حقوقی است که اختیاراتی دارند. بیتوجهی به اجزاء دیگری از نظام حقوقی ممکن است به امکانناپذیریِ مطلقِ اجرای یک برنامه سیاست جنایی منجر شود. برای مثال، فقدان باورمندیِ به فواید اقدامات تأمینی و تربیتی در اذهان نمایندگان مجلس شورای ملیایران و مهیا نبودن زیرساختهای اداری و اجراییِ آن در کشور و صرفاً تأکید آن نمایندگان در سال ۱۳۳۹ بر ترجمه قوانین جزایی غربی به فارسی و تصویب عین و مشابه آن قوانین در پارلمانایران در جریان نوخواهیِ حقوقی، موجب متروک شدن قانون اقدامات تأمینی و تربیتی شد. بسیارند قوانین و بخشنامههای حقوقی ازای دست که به دلیل عدم تناسب با دیگر اجزاء نظام حقوقی کشورمان، به بوته فراموشی سپرده شده و یا در تنش آشکار و دردسرآفرین برای نظام حقوقی کشورمان قرار گرفتهاند. حتی در مواردی که آن دسته از پرسنل دستگاههای عدالت کیفری که وابسته به قوه مجریهاند (در صدر آنها، پلیس) در اجرای قوانین و مقررات جزایی «صلاحیت تخییری»[۱۰۴۰] دارند نیز چنانچه اقتضائات حقوقیِ قوانین و رویه ها دچار تناقض و تعارض و نقص و سکوت و اجمال و ابهام باشد، نمی توان انتظار ابتکار عمل برای برونرفت از مشکل مذکور با توسل به لحاظ تخییری بودنِ صلاحیتِ آن مأمور داشت. زیرا او هر چه بکند، باز هم عدالت کیفری برقرار نمی شود. زیرا نقص در قوانین و رویههای جزایی را نمی توان صرفاً با گسترش اختیارات مجریان قانون برطرف کرد، بلکه اولاً باید خودِ آن نقص را مرتفع نمود. وانگهی، به تعبیر دکتر علی مشهدی در کتاب «صلاحیت تخییری؛ نظام حقوقی صلاحیتهای تخییری در قوه مجریه» اعطای آزادی عمل و قدرت ابتکار به مقام اداری برای اتخاذ بهترین و مناسبترین تصمیم است[۱۰۴۱]، اما بهاین معنا نیست که مأمور دولت از قدرت خود سوء استفاده کند. اجرای صلاحیتهای تخییری در اداره نباید مبتنی بر اغراض شخصی و هوا و هوس و جانبدرانه باشد، زیرا در غیراین صورت آن تصمیم صحیح و قانونی نخواهد بود و به همین سبب برایاین که در اجرای صلاحیتهای تخییری سوء استفاده و سوء تشخیص صورت نگیرد، روشهای پنجگانهی کنترل (کنترل اداری، قضایی، پارلمانی، سیاسی و درونی) إعمال میشوند.
گفتار دوم: روش در تدوین الگوی بومی سیاست جنایی
مطالعات نگارنده در باب روششناسی علوم انسانی بهاین نتیجه رسید که از میان دهها رویکردِ روشی و روش، تدوین الگوی بومی سیاست جنایی را باید بر اساس روش ترکیبی ابداعیِ «روندپژوهیِآیندهنگارانهی میانرشتهای» صورت داد. لازم است جداگانه هر یک از سه تعبیر روششناختیِ ۱- روندپژوهی، ۲-آیندهنگاری، و ۳- رویکرد میانرشتهای را توضیح دهیم؛ سپس ابداع خود در زمینه ترکیباین سه شیوه را تشریح کنیم؛ آنگاه در مرحله سوم، بومیسازی سیاست جنایی را بر اساس روشِ روندپژوهیِآیندهنگارانهی میانرشتهای تبیین نماییم.
در روندپژوهی فکری، روندهای فکری به جای اکتفا به وقایع روزمره، حوادث را پرتوی از پندارها و برداشتها میشمارند و به جای درک اندیشهها از طریق وقایع، وقایع و تاریخ را درآیینه اندیشهها جستجو می کنند و بر آن هستند که برای فهم تحولات یک مقطع زمانی، بهتر آن است که به آراء و آثار اندیشمندان تمرکز شود و نه بالعکس. دراین چارچوب، موضوع «تاریخ فکری» عبارت است از وضع سیاسی- اجتماعی یک دوره معین تاریخی (عموماً یک ربع قرن) و شناخت آن دوران (مثلاً انقلاب اسلامیایران) از طریق مراجعه به آثار فکریای که شاخص و نشاندهنده اوضاع آن زمان هستند. مسأله یا هدف تاریخ فکریاین است که اصولاً بین وقایع و اندیشهها، نسبتی برقرار است و آثار فکری، میتوانند کانون تراکم وقایع اصیل باشند، در حالی که وقایع انبوه، عموماً در دسترس نیستند یا تحریف شده اند. روش «تاریخ فکری» ناظر بر چگونگی کسب معرفت در تاریخ فکری است و در ذیل آن به ویژه بر «عنصر زبان» تأکید می شود و دستگاه زبانی به عنوان هویتدهنده به ذهن (و نه صرفاً ابزار بیان اندیشه) مورد توجه است. زبان به عنوان ابزاری برای انتقال اندیشهها یا شکل دهنده به فکر، از دیرباز محل بحث بوده است. اما در تاریخ فکری، زبان صرفاً یک ابزار نیست، بلکه نقش افزونتر و اساسیتری را عهدهدار است. ذهن در اختیار زبان است و تفکر بشر یا بشر در تفکر از زبان بهره میگیرد. هر آدمی در «دنیایی زبانی» به دنیا می آید و در واقع، بین سه عنصر جهان، آدم و زبان ربط وثیقی وجود دارد. آدمی به واسطه زبان، هویت مییابد و زبان صرفاً یک ابزار نیست. بر پایه همین زبان، مفهوم گفتمان شکل میگیرد و به تعبیر فوکو، گفتمان همان زبان است که در زمانی معین، وجود و سیطره یافته است. ازاین رو در «تاریخ فکری» یا همان «روندشناسیِ اندیشهای»، مفهوم زبان اهمیت فراوانی دارد؛ آنچنان که هرمنوتیستها در مبحث گفتگو و امتزاج افقها، بر تنگاتنگیِ تاریخمندی و زبانمندی تأکید ویژهای دارند. بدون توجه و تأمل وافر در دستگاههای زبانی و چرخشهای زبانی نمی توان آثار و وقایع و جریانهای تطور علم را بازشناسی کرد و علم راآیندهپژوهی و سپسآیندهنگاری نمود.
از سوی دیگر، کاربرد «تاریخ فکری» را میتوان خودشناسی، هویتیابی، درس گرفتن از گذشته برای درک اکنون و بالاخره «نسبتِ فکر با سیاست» معرفی کرد.این دیدگاهِ وی نشان میدهد «فکر» ضمن توضیح سیاست موجود، نوع و میزان تاثیرگذاری/ تأثیرپذیری خود را در ارتباطش با سیاستگذاری نشان میدهد. اهمیت «تاریخ فکری» هنگامی به ذهن می آید که به تحریفپذیریِ تاریخنگاریِ رسمی توجه کنیم. در چنین وضعیتی، تاریخنگاریِ علمی وایضاح روندها و دلایل وقایع، خدمت بزرگی به تاریخ دانش و بشریت است.
در روندپژوهی فکری، تاریخ در قاب فکر است و نه فکر در قاب تاریخ. توضیح آن که، در روندشناسیِ فکری، تاریخ یا زمان، حکم ظرف را دارد و مظروف و محتوا همانا فکر است.این متفاوت است با روالی که در آن، فکر، به عنوان بخشی از تاریخ قلمداد می شود و آثار فکری در کنار تحولات زیستی، مشاغل متعارف یا مناسبات تجاری مورد توجه قرار میگیرد. در تاریخ فکری، آنچه اصل است فکر و اندیشهورزی است و از دل همین اندیشهها است که میتوان ماهیت، جهت و روند حرکت را شناسایی کرد. به همین جهت است که تحلیل مبادی زیرساختیِ سیاست جنایی، کانون تحلیل دراین رساله است و لذا ارجاع به حقوق موضوعه و بررسی قوانین و رویه، امری فرعی در پژوهشِ حاضر محسوب می شود.
تاریخ فکری یا روندشناسی فکری، در پی توقف در گذشته و بریدن از اکنون نیست. هدف تاریخ فکری از سیر در گذشته، فهم و بهسازیِ اکنون است. طبقاین نگرش، تاریخ دانش گذشته نیست، بلکه دانش اکنون است اما از طریق عبور از گذشتههایی که در قالب مقاطعی دستهبندی شده اند. پس، تاریخ میخوانیم تا اکنون را بشناسیم. بر همین اساس، بر «تاریخِ موثر» و گاهی «تاریخ اثر» میپردازیم و البته دلالتاین هر دواین است که ما موجوداتی تاریخی و زبانی هستیم و چون هیچ یک ازاین دو، یعنی تاریخ و دستگاه زبانی، در اختیار ما نیستند، بنابراین لازم است تأمل بیشتری کنیم تا وقایع را تحریف شده درک نکنیم و بتوانیم درک اکنون را به گونه ای سامان بدهیم که اشتباه گذشته تکرار نشود. اما برای خلاصی از تهدیدِ اغتشاش در فهم مسائل مورد اختلاف و چندوجهی و انتزاعیِ علوم انسانی چیست، واقعاً چه راه یا راه هایی وجود دارد؟ در چارچوب مبحث تاریخ فکری، به نظر میرسد از بین مسیرهای گوناگون نظیر «نظریه انحطاط» سید جواد طباطبایی، «نظریه دینخویی» آرامش دوستدار، «الهیات سیاسی» محمدرضا نیکفر، «قبض و بسط تئوریک شریعت» عبدالکریم سروش، «سنتگرایی» سید حسین نصر، «معنویت و عقلانیت» مصطفی ملکیان و منظومههای معرفتی دیگر به نظر میرسد «نظریه پسااستعماری» قابلیت توضیحدهندگی بیشتری دارد. فقط باید به خاطر داشت که تاریخ، سیر تکاملیِ خطّی ندارد. بهتر و متعارف آن است که تاریخ را به مقاطعی تقسیم و معادلات و مجهولات فکری هر مقطع را به شیوهای روشمند مورد تفحص قرار دهیم.این خلاصهای بود از مفهوم «روندپژوهی فکری» که همانا ضلع اولِ مثلث ابداعیِِ «روندپژوهیِآیندهنگارانهی میانرشتهای» میباشد؛ که آن نیز خود همانا روش پیشنهادیِاین رساله برای تدوین الگوی اسلامی-ایرانیِ سیاست جنایی است.
و اما ضلع دومِ مثلث ابداعیِِ «روندپژوهیِآیندهنگارانهی میانرشتهای»، همانا «میانرشتهای بودن» است که قبلاً در جای خود در رساله، به طور کلی پیرامون آن بحث شد. یافتههاى این کندوکاو نظرى بر این نکته تأکید دارد که درهمتنیدگىِ مفهومى، دگراندیشى و تفکر نقاد، از جمله بایستههایى است که به پیشبرد مطالعات و آموزش میانرشتهاى میانجامد. افزون بر آن، مطالعات میانرشتهاى، بیش از آن که به کوششهاى فردى متکى باشد، نیازمند همکنشىِ گروهى است. افزون بر آن، عواملى نظیر منابع مالى، سوگیرى حرفهاى و حمایت نهادى، از جمله نیروهاى زمینهاى است که بر مطالعات میانرشتهاى اثر می گذارد و عوامل گروهى، عواملِ شناختى و حل مسئله نیز از جمله نیروهاى هدایتکننده آن است[۱۰۴۲]. به طور کلی، مطالعات علوم انسانى با نگاهى پارادایمیک، تا پیش از طرح و بسط میانرشتهگرایى، عمدتاً، بر اساس یکى از پارادایمهاى اثباتگرایى، تفسیرى، نظریه انتقادى، فمینیسم، پستمدرنیسم و نظریه آشوب، به عنوان پارادایم غالب، بوده است که این مسئله به نوعى یکسونگرى و یکجانبهگرایى منجر شده است[۱۰۴۳]. بیگمان، در پژوهشهاى میانرشتهاى و نوظهور، توجه توأمان به پارادایمهاى مذکور و شناخت هر یک از مطالعات در حوزههاى مختلف می تواند در راستاى درک بهتر حقیقت و رهایى از قیدوبندهاى تفکر وابسته به متن و محتوا راهگشا باشد و مانع کوتهنگرى و یکجانبهگرایى شود[۱۰۴۴]. لازم به یادآوری است که «پارادایم» عبارت است از سنتی منسجم از پژوهش علمی در یک دوره زمانی که نظریه، قوانین، قواعد حل مسئله، ابزارهای آزمایشگاهی، و غیره را دربر میگیرد؛ مانند« سنت پژوهشی نجوم کپرنیکی» و «دینامیک ارسطویی» یا «دینامیک نیوتنی» یا «علم دینی». پارادایمهای علمی دستاوردهای عموماً پذیرفته شدهای هستند که برای مدت زمانی مسائل و راه حلهای الگو را در اختیار جامعه علمی قرار می دهند.[۱۰۴۵]
روششناسی علوم اجتماعی چالشهای بنیادینی را پشت سر نهاده است؛ ابتدا پارادایم اثباتگرایی و رویکردهای کمّی در شناخت پدیده های اجتماعی را تجربه نموده و پس از مدتیاین رویکرد را برای بررسی تمام ابعاد یک پدیده اجتماعی، مناسب ندانسته است. بنابراین، با الهام از تفسیرگرایی به روشهای کیفی روی آورده و توجه خود را از لایه های بیرونی واقعیت اجتماعی به لایه های درونیتر معطوف نموده است. همزمان با تقویت رویکردهای کیفی در روششناسی، شکافی نسبتاً عمیق میان دیدگاه های روششناسان کمی و کیفی پدید آمده است.این تفاوت در دیدگاه ها، ابتدا به شکل تقابل و سپس به شکل تعامل بروز نموده و منجر به پدید آمدن موج سوم روششناختی شده است.این موج، تلفیقگرایی روششناختی و مبتنی بر پارادایمِ «عملگرایی»[۱۰۴۶] است. روششناسان تلفیقگرا بر آنند تا بدون تأکید بر روشی خاص و با ترکیب روشهای کمی و کیفی، به شناخت عمیقتری از پدیده ها دست یابند. بااین که روششناسی علوم اجتماعی تا تلفیق روشها پیش رفته است، اما بررسی پژوهشهای درونرشتهای و میانرشتهای علوم اجتماعی درایران، بیانگر غلبه رویکردهای کمّی و بروز معضل پسافتادگیِ روششناختی است.
امیرالمؤمنین علی(ع) در نهج البلاغه میفرمایند «آن کس که از چندین اندیشه استقبال کند، خطاهای خود را تشخیص خواهد داد»[۱۰۴۷]. به طور منطقی، اگر آینده مملو از عدم قطعیتها و وضعیتهای نامعلوم است، پس آیندههای قابل باوری که احتمال رخداد برابری دارند نیز در بین آنها وجود دارند. سناریوها این آیندهها را بیان کرده و روایتهای بدیلی درباره موقعیت مرتبط آینده ارائه می دهند. سناریوها با همدیگر عدم قطعیت موجود در آینده را نشان می دهند. عناصر نسبتاً مشخص و عدم قطعیتهای آینده را میتوان با دسته ای از سناریوها تشریح کرده و بر اساس آن نسبت به آینده موضع گرفت و برنامه ریزی کرد[۱۰۴۸]. سناریوها بیشتر به عنوان جزئی از فرایند آیندهنگاری که به وسیله آنها افراد به تبادل بینشهایشان پرداخته و در نتیجه، ارتباطات در درون شبکه ها تعمیق مییابد و یا به عنوان خروجی و محصول فرایند آیندهنگاری که به مخاطبان عرضه میگردد، در نظر گرفته میشوند. سناریوها بر دو دستهاند: اکتشافی و آرمانی. سناریونویسی برای سیاست جنایی از نوع دوم است، زیرا ترسیم امر مطلوب است نه توضیح امر موجود.
میانرشتگى، ساختار معرفتى نوینى است که خصلتهاى زبانى و معرفتى خاص خود را دارد و از روابط و مناسبتهای درونى میان عناصر و اجزاى آن نظام شناختى، ساختار فکرى، و قواعد اجتماعى گفتمان جدید دانش شکل گرفته است. به تعبیری دیگر، میانرشتگی برآیند مسائل پیچیده، موضوعات چندوجهى و غیرخطیبودن روابط میان پدیدههاست که مستلزم تبیین و تحلیل آنها از طریق همکنشى و تلفیق دانش، مفاهیم، روشها، ابزارها و چشماندازهاى گوناگون رشتهاى است. کنشگران و طرفداران فعالیتهاى میانرشتهاى معتقدند که در اجتماعات امروزى، شهروندان براى آنکه از عهده شناخت و تحلیل مسائل و مشکلات پیچیده و متکثر برآیند، نیازمند وسعت بخشیدن به شناخت، ظرفیتهاى ذهنى و مهارتهاى تصمیمگیرى در عمل هستند؛ چراکه تخصصهاى واگرا و ذهنهاى تقلیلگرا قادر به شناخت، فهم و تحلیل پدیده ها و محیطهاى پیچیده جامعه و جهان نیستند. بنابراین، باید نسبت به مسائل و پدیدههاى پیچیده، بینشهای «جامعنگر» و مهارت های «میانرشتهنگر» داشت.
روش تلفیقی، یک رویکرد جدید برای پژوهش در محیط اجتماعی است که در حد مطلوب شامل بیش از یک تکنیک برای جمعآوری، تحلیل و بارنمایی پدیده های اجتماعی است و هدف همه آنها فهم بهتر است.این روش، برآیند جریان گذار از «واگرایی روششناختی» به «همگرایی روششناختی» است که با عنوان پارادایم تلفیقی در روششناسی مطرح است. توسعه علوم میانرشتهای مستلزم تلفیق بینشهای روششناختی و نظری است. ازاین رو، ماهیت پژوهش در موضوعات میانرشتهای اصولاً کثرتگرایانه و تلفیقی است. روششناسی تلفیقی مبتنی بر دیدگاه عملگرایی است. دراین دیدگاه، سؤالی که در تحقیق پرسیده می شود، مهمتر از روش تحقیق است. براین اساس، پژوهشگران در استفاده از پیشفرضهای کمی و کیفی در تحقیقات خود از آزادی عمل کامل برخوردارند و تشویق میشوند که در راستای پاسخ به سؤال تحقیق، از روشها و روالهای چندگانه در جمعآوری، تحلیل و تفسیر داده ها استفاده کنند[۱۰۴۹]. میتوان انتظار داشت در بلندمدت، پسافتادگی روششناختی در پژوهشهای اجتماعیایران به تدریج جبران شود و رویکردِ «یا کمی یا کیفی» جای خود را به رویکرد «هم کمی و هم کیفی» و استفاده گسترده از روششناسی تلفیقی در پژوهشهای میانرشتهای علوم اجتماعی بدهد.
یکى از موانع مهمى که بر سر راه موفقیت فعالیتهاى میانرشتهاى در علوم انسانى وجود دارد، چالشهاى نظرى منتج از تفاوت در معرفتشناسیهاست. مهمترین چالش، ارزشهایى است که در تمام پژوهشها و در مراحل مختلف، نظیر گزینش پرسشها، مواضع نظرى، متغیرها و روشهاى پژوهش وارد شده است. به نظر میرسد که موانع یادشده در مبانى پارادایمیک این مطالعات ریشه داشته باشد.
با مرورى بر سیر نظریه ها و تاریخ تحولات علمى، ملاحظه می شود که سیطره پارادایمها و شبه پارادایمها در ساحت علم و دانشاندوزى، معمولاً، با آثار مخرب و انحراف از حقیقت همراه بوده است[۱۰۵۰]. با تأمل در قابلیت های مکمل رشتههاى علمى و همافزایى دانش حاصل از مطالعات میانرشتهاى و ملاحظه چندوجهى مسائل، به نظر میرسد که توسعه مطالعات میانرشتهاى از عمر پارادایمها میکاهد و بر سرعت دورههاى گذار پارادایمی میافزاید[۱۰۵۱]. ازاین رو، انتخاب صحیح پارادایم تحقیق که می تواند ترکیبى (البته ترکیب امتزاجی، و نه ترکیب انضمامی) از چند پارادایم باشد، امرى حیاتى و مقدم بر انتخاب روش تحقیق به شمار می آید.
در این راستا، و در سنخشناسى پارادایمها، تاکنون تعاریف مختلفى از پارادایم ارائه شده است، اما با توجه به نگاه توماس کوهن میتوان پارادایم را مجموعهاى از باورها و پیشفرضهاى بنیادى تصور کرد که در هستیشناسى، شناختشناسى و روششناسى متجلى می شود و راهنماى کنش افراد در زندگى شخصى و علمى است. بااین نگاه به پارادایم در علوم انسانى میانرشتهاى، به طور اعم، و مدیریت به طور اخص (مدیریت در زمره علوم اجتماعى قرار میگیرد) طبقه بندیهای مختلفى از پارادایمها ارائه شده است[۱۰۵۲]. پارادایمهاى اثباتگرایى، تفسیرى، نظریه انتقادى، دیدگاههاى فمینیستى، پستمدرن و نظریه آشوب به عنوان پارادایم در این حوزه دانش بسیار به چشم می آید و پژوهشهاى بسیارى در این پارادایمها اجرا شده است. علاوه براین، تکوین و تکامل «میانرشتگی» در اجتماعات علمى، با جنبشها و جهتگیریهایى مانند پساساختارگرایى، جنبشهاى نسبیگرا و انتقادى دیگر مقارن است. به سخن دیگر، نسبت و پیوند میانرشتهگرایى با نظریه ها و جنبشهاى نسبیگراى فوق از آنجا نشأت میگیرد که این معرفتها اساساً، نسبت به ساختارهاى سازمانیافته و انتظامبخش، رویکردى انتقادی و ساختشکن دارند.
تفسیرگرایان معتقدند که علم به معناى اثباتى، قادر به توضیح اساس و بنیان زندگى اجتماعى انسانها نیست. آنچه اهمیت دارد، درک زندگى روزانه مردم عادى است که بر اساس شعور عامیانه هدایت می شود. در شعور عامیانه، سیستم معانى وجود دارد که کنش متقابل اجتماعى مردم را هدایت می کند. لذا، شعور عامیانه می تواند مبناى شناخت از جامعه و زندگى اجتماعى قرار گیرد. از این رو، پارادایم تفسیرى متکى بر رویکرد استقرایى است. در مقابل، پارادایم انتقادى، شعور عامیانه را نوعى آگاهى کاذب میپندارد و ذهن را بهاین حقیقت توجه میدهد که شعور عامیانه بر ظاهر واقعیت تکیه دارد که مصنوعى و فریبگونه است؛ در حالی که، واقعیت در پشت این وضعیت پنهان شده است. در دیدگاه انتقادى، معرفتى که بتواند با بهره گرفتن از نظریه، از حد ظاهر به عمق رجوع نماید، معرفتى علمى است. براین اساس، تحقیق انتقادى باعث توانمندى محققان در رجوع به لایههاى زیرین سطح ظاهرى براى آشکارکردن روابط واقعى و دورکردن موارد کاذب در تحلیل واقعیت می شود. رویکرد انتقادى، ضمن انتقاد به معانى ذهنى کنشگران، سعى در مطالعه رفتار کنشگران در زمینه اجتماعى و تاریخى دارد. بر این اساس، تفسیر به تنهایى کافى نیست، چون باید در نظر داشت که دنیاى اجتماعى به صورت سمبلیک در وضعیت مادى غالب بر جامعه شکل میگیرد. دراین دیدگاه از «رویکرد تفسیری» به علت درنظرنگرفتن تحولات، توجیه وضع موجود و در نظر نگرفتنِ نقش انسان در تغییر وضعیت موجود براى رسیدن به وضع مطلوب، انتقاد می شود[۱۰۵۳]. اگر در مطالعات حوزههاى میانرشتهاى، دانش خود را به مواردى منتج از سیطره یک پارادایم محدود کنیم، آن گاه با خطر محدودبینى و کوتاهبینى و در واقع، نوعى نقض غرض مواجه شدهایم و امکان نوعى بهرهبردارى بومى از نظریات با مشکل مواجه خواهد شد[۱۰۵۴].
جوهر سیاست جنایی، میانرشتهای و چندرشتهای است واین رشته علمی از دیگر علوم اثر پذیرفته و تحت تأثیر یافتههای آنها قرار دارد. به همین روی، شبیهسازی[۱۰۵۵] در سیاست جنایی همواره تحت تأثیر دیگر علوم قرار میگیرد و بدون بهره گیری از ریاضیات، اقتصاد، آمار، جامعه شناسی، روانشناسی، حقوق، جغرافیا و بسیاری از دیسیپلینها و رشتهها و منظومههای معرفتیِ دیگر دیگر، نه تنها سودمند نیست بلکه اصلاً امکان پذیر نیست. ولی مسئلهاینجاست که کیفیّت و کمّیّتاین تأثیر چگونه و در چه زمینههایی است. به تعبیر یکی از پژوهشگرانایرانیِ مطالعات میانرشتهای، بیان شده که تأثیرگذاری علمی بر مدلهای شبیهسازی در علوم انسانی بستگی به «محتوای سناریو» و «تحولات دانش» در هر برههای دارد[۱۰۵۶]. ازاین رو ممکن است گفتمان تحول در سیاست جناییایران، در برههای به نظریه های جرم شناسی و در مقطع دیگری بر خوانشهای حکومتی از فقه جزایی متمرکز باشد. به طبع، در هر یک ازاین برههها، دیسیپلینهای متفاوت و مختلفی به کار میرفتند و کارایی و میزان تأثیر هر یک ازاین رشته های علمی دراین مدلها متفاوت بود. به تناسب هر سناریو، لیست دانشهای مورد نیاز و دانش یا دانشهای مورد تمرکز ما هم تفاوت می کند. اما در هر حال، روش تحقیق در علوم انسانی اصولاً روش کیفی است. روش کیفی عبارت است از «نوعی تحلیل بدون هرگونه چیزی که بتوان آن را قاعده سیستمیک نامید؛ محصول تأملات خالص محقق و استعداد او در تجزیه و ترکیب است.»[۱۰۵۷]. همچنین معنای دیگرِ روش کیفی یا به تعبیری ذهنیتگرایی، اهمیت دادن به فضای ذهنی بازیگران در فهم امر اجتماعی و تلاش برای نفوذ در آن و درک معنایی که آنها خود به رفتار خود می دهند مورد دفاع رهیافت کیفی است. به عنوان نمونه، در جامعه شناسیِ جرم نمی توان بدون توجه به رابطه ذهنی که مجرم با جرم برقرار می کند، به شناخت همهجانبهی آن توفیق یافت.
فارغ ازاین نگرشها متنوع و زاویه های هزاررنگِ دید، شناخت روشمندِ پویایی وایستایی پدیدارهای چندساحتی حقوقی در گسترههای فردی و جهانی، مستلزم قبض و بسط چارچوبهای مفهومی و فائق آمدن بر تنگنظریهای معرفتشناختی نو و کهنی است که بر منطق تحلیلی و تجویزی و ساحتهای هستیشناختی و معرفتشناختی دانش بالندهی سیاست جنایی و روششناسی تکثرگرای آن سایه افکنده و آن را تا سرحد مجموعه ای از قواعد (پراگماتیسم فقهی) و یا به منزله پدیدارشناسی اراده دولت (پوزیتیویسم حقوقی) فروکاسته است.
نظر بهاین که کاربست رویکرد سیستمی در حوزه ناآزمودهی سیاست جنایی، با مناقشات هستیشناختی، تعارضهای معرفتشناختی و چالشهای روششناختی همراه است؛ اقتضائات معرفتشناختیایجاب مینماید در راستای بازاندیشی قابلیت های تبیین سیستمی سیاست جنایی، جایگاه و منزلتاین گستره معرفتی در سامانه عمومی دانش بشری ترسیم شود؛ به گونه ای که بتوان مرزهای معرفتی و دامنه منطق تحلیلی و تجویزی آن را از دانشهای همسنخ، همچون فقه جزایی و کلیه علوم جزایی و علوم ناهمسنخ بازشناسی نمود. به همین منظور، برخی محققان، سیاست جنایی را یک «کل ارگانیک تحلیلی و کنشی» انگاشتهاند و در یک سطح تحلیلی که ناظر بر ساخت شناختاری و ساختار نظریِ حوزه معرفتیِ سیاست جنایی است، ابعاد تئوریک یعنی روششناسی، الگوهای تبیین، منطق حقوقی، زبان حقوقی و فرآیندهای نظریهپردازی و آزمون گزارهها و نظریه حقوقی را بررسی کرده اند.این محققانِ عرصه تکوین و تحول نظامهای سیاست جنایی، سطح تحلیلیِ دیگری را نیز که معطوف به تبیین ساحت هستیشناختی سیاست جنایی است، وجه کنشیِ نظام سیاست جنایی که ترکیبی قوامیافته از نهاد، هنجار،آیین و سازوکار است، در چارچوب الگوهای تعامل بیرونی، درونی و مرزیِ روش تحلیل سیستمی بررسی کرده اند.
برخی محققان،این پرسش را برجسته کرده اند که چگونه میتوان با الهام و اقتباس از داده ها و روشها از تعامل زاینده و منطقی با علوم دیگر، به همپیوندیِاین دانش دست یافت؛ آنگونه کهاین بهره گیری از دیگر دانشهای یادشده با جوهر و ذاتاین رشته نیز سازگاری داشته باشد[۱۰۵۸]؟ پاسخ بهاین پرسش کلیدی، آوردگاهی برای آزموناین فرضیه است که سیاست جنایی به عنوان دانشی نمادی/ فرهنگی، اجتماعی/ دستوری و تحلیلی/ ترکیبی واجد ظرفیت میانرشتهای است که بر پایه تحلیل سیستمیِ کیفی قابل تبیین است.
باید توجه داشت که تعاملِ ارزش با واقعیت، پیچیدهترین مسئله تاریخ علوم اجتماعی و انسانی است. بااین حال،این مسئله هنوز به گونه ای روشمند، صورتبندی و تدوین نشده است. سنتگرایان و پیشگامان به جدایی و یا وحدت علوم هنجاری و تجربی و شکاف معرفتشناختی حاکم بر نظریه ها چندان اقبال و توجهی نداشته و در تحلیلهای خود، منطق صوری ارسطویی را برای تبیین پدیده ها، کافی و کارآمد تلقی مینمودند ولی به زودی فقدان قطعیت در علوم هنجاری که مهمترین کارکرد آن کنترل اجتماعی است، آشکار شد. در مقابل، اثباتگرایان با رویگردانی از باورهای کلاسیک، به کاربست روشهای مألوف در علوم تجربی در حوزه مطالعات انسانی به ویژه علوم اجتماعی روی آوردند و غافل از تعامل ارزش/ واقعیت، مرزهای معرفتشناختی را درنوردیدند، ولی سرشت متفاوت پدیده های اجتماعی با پدیده های طبیعی، گزافههای معرفتشناختیاین جماعت را آشکار ساخت.این جدال روششناختی/ معرفتشناختی به شدتی که در فلسفه علوم اجتماعی انعکاس یافته، در فلسفه حقوق بازنموده نشده است.
سیاست جنایی واجد ویژگیهایی است که آن را از سایر حوزه های معرفتی/ علمی و ارزشی/ایدئولوژیک متمایز میسازد. به همین منظور و با توجه بهاین که تحلیل پدیدارهای حقوقی در متن تنوع و جامعیت آن، مستلزم پرداخت گونه ای نظریه عمومی حقوقی است، به همین منظور تبیین رابطه ابعاد «هنجاری» و «علمی» حقوق با منطق، اخلاق و علوم انسانی/ اجتماعی به رغم بدآموزیهای تاریخی، گام نخستینی است که باید برداشته شود.
حال، درهمتنیدگی ابعاد هنجاری/ دستوری (عقل عملی و نظری) و علمی/ توصیفی (عقل ابزاری و تجربی) حقوق، ازاین دانش چهرهای منحصر به فرد ساخته است که هم حضور منطق را در تحلیل و تفسیر پدیدارهای حقوقی اجتنابناپذیر کرده نموده، و همپای نظریه های شناختشناسی/ علمی را بهاین عرصه کشانده است. بااین حال، تنوع احکام حقوقی، اعم از احکام دستوری (عملی) است و حکمهای نظری را نیز دربرمیگیرد که نظام تحلیل هر کدام ازاین احکام/ گزارهها متفاوت است. گزارهها/ احکام و مفاهیم حقوقی، حاوی دو زمینهاند و یا به عبارت دیگر، حقوقدان به عدم انطباق مفاهیم خود، هم در قبال امور واقع و هم در برابر ارزشها، آگاهی و توجه دارد. روششناسی حقوقی باید معنیاین عدم انطباق را کشف کند و دریابد که مفاهیم حقوقی را با مراجعه بهاین دو حقیقت چگونه میسازند[۱۰۵۹]. واین ویژگی، یعنی تعامل و پیوند ارزش و امر واقع باعث می شود که هیچ حقوقدانی به بدیهی بودن نظریات خود یقین و اطمینان ندارد. در «ماده»ی حقوق غالباً مواضع به گونه ای آشتیناپذیر در برابر یکدیگر قرار میگیرند و علت آن هماین است که نظریات حقوقی مبتنی بر دلایل مثبتهی برهانی نیستند؛ بلکه متکی بر جهتهایی هستند که قدرت اقناع و معنیدار بودنِ آنها را به انحاء مختلف میتوان ارزیابی کرد[۱۰۶۰].
تعاملگرابودنِ علومِ سازندهی سیاست جنایی و تکامل منطق حقوقی این علوم و معارف موجبایجاد یک تمایز کارکردی میان سیاست جنایی با دیگر علوم انسانی- اجتماعی شده است و آناین که شأن وجودی نظامهای حقوقی، تبیین صرف پدیدارهای حقوقی نیست؛ بلکه به طریق اولی، مجموعه ای از پدیده های اجتماعی است؛ و بلکه در عین حال به کنترل نظام اجتماعی، قاعدهمند کردن روابط، تثبیت ارزشهای مشترک، مشروعیتبخشی به رفتار تابعان و تکوین هویت آنها نیز اهتمام دارد. تفاوت دیگرِ سیاست جنایی و نظامهای هنجاریِ علوم انسانی، به سرشت آنها برمیگردد. در سیاست جنایی درآمیختگی و وحدت واضعان و تابعان حق و تکلیف، واقعیتی انکارناپذیر است. در صورتی که جدایی و تمایز بین شارعان و مکلفان در نظامهای دینی، و استقلالایدههای اخلاقی از پیروان نظامهای اخلاقی، چنان آشکار است که نیازی به اثبات ندارد. نظامهای تکلیفی در قالب ارزشها چهره مینمایانند که بعضاً لاهوتی هستند، در حالی که سیاست جنایی در لوای خیر مشترک و ارزشهایی است که برخاسته از جامعهای ناسوتی است؛ ارزشهایی که صورت آن در همین عالم ترسیم میگردد و ناظر بر مدیریت پیشگیری از جرم و واکنش به آن در واقعیت اجتماعیِاینجهانی است.
اینجهانی بودنِ سیاست جنایی بدان جهت است که سیستم حقوقی در شرایط خلأ قرار نگرفته است و در تعامل مستمر و پایدار با محیط سیستمی به سر میبرد؛ دادههایی از محیط میگیرد و ستادههایی به آن پس میدهد و دراین جریان و تعامل دوسویه، برآیند نهایی سیستم که حاصل کنش مؤلفه های محیط سیستم و حداقلی از نظم و پویایی و ساختار سیستم است، شکل میگیرد. براین اساس، با توجه بهاین که برخی از ورودیهای سیستم، پس از شناسایی توسط نهاد سیستم، که هم محل تلاقی مؤلفه های محیط سیستمی است و هم عامل ساختاری پردازش آنها محسوب می شود، در قالب خروجی به محیط سیستمی عرضه میگردند که ممکن است با اقبال/ استقبال محیط سیستمی روبهرو شده و یا برعکس به عنوان یک خروجی ناقص و مرده تلقی شوند.این وضعیت دوگانه که ذاتیِ هر سیستم حقوقی به شمار می آید، هم عامل توسعه سیستم حقوقی/ استحکام، انسجام و کارآمدی آن محسوب می شود و هم به شکل گیری دستهای از هنجارها/ قواعد و سازوکارهای متروک میانجامد که خود یکی از دلایل توسعه نیافتگی نظامهای حقوقی است. شکاف بین واقعیتها/ایدهآلها، توانمندیها/ محدودیتها و قدرت/ قانون در حیطه سیاست جنایی به شکل بازخوردهای سیستم رخ مینماید و از آنجا که بازخوردها، سازوکارایجاد تعادل در سیستم حقوقی هستند، توجه کافی به آنها، به استمرار، بقا و تکامل نظام سیاست جنایی کمک مینماید. بااین حال، آنچه بر پیچیدگی بیشتر سیستم سیاست جنایی افزوده است، تلاقی ارزشها و واقعیتها و به تعبیر دیگر، تعاملِ زایندهی حیات اجتماعی در وادی مرزها و در درون ساختهای متصلّبی است که دولت نامیده می شود.
و اما ضلع سومِ مثلث ابداعیِِ «روندپژوهیِآیندهنگارانهی میانرشتهای» که پیشتر گفتیم روش پیشنهادیِ ما برای تدوین الگوی بومی سیاست جنایی است، ضلعِ «آیندهنگاری» است. برای شناختآیندهنگاری و توانآیندهنگاری در عرصه سیست جنایی، ابتدا باید «آیندهشناسی» و «برآورد راهبردیِ محیط» را بشناسیم. جستجو برای شناختاین دو مفهوم را با طرحاین پرسش آغاز میکنیم کهآیندهشناسی و برآورد راهبردیِ محیط چیست و چه نقشی در تدوین الگو برای سیاست جنایی دارد و می تواند داشته باشد؟
در حوزه سیاستگذاری جنایی، تصمیم گیریِ راهبردیِ درست نیازمند شناخت دقیق واقعیات، توانمندیها و بررسی گزینه های احتمالی و برآورد دقیق هزینهها و دستاوردهای هر اقدامی با توجه به محیط راهبردی داخلی و بین المللی است. عوامل ساختاری در کنار عوامل کارگزاری، تهدیدها و توانمندیها، ضعفها و آسیبپذیریها، قواعد و گفتمانها، مسائل و دستورکارها در طول زمان، سمتوسوی سیاست جنایی را تعیین می کنند و میزان توفیق آن را در مهارِ تا حد ممکنِ بزهکاری رقم میزنند. دولتها در روابط با دیگر کشورها و تعامل مناسب با بازیگران بین المللی، ناگزیر به شناخت محیط بین المللی هستند. بدون شناخت محیط بین المللی، تصمیمات اتخاذشده نمی توانند واقعی و مفید باشند، به خوبی اجرا شوند و به اهداف مورد نظر دست یابند. برآورد محیط بین المللی، اقدامی معطوف به تصمیم گیری است که بر شناخت تصمیمگیرندگان از گذشته، وضعیت فعلی و درک و فهمشان از آینده استوار است. اگر شناخت گذشته و امروز مبتنی بر واقعیتهایی است که به وقوع پیوستهاند، شناخت آینده تصویری است از روندهای فعلی و ارادهها و تحولات احتمالی که در شکل گیری جهان ایفای نقش می کنند. مفروض همه آنها اهمیت زمان در تصمیم گیری و تصمیم گیری مبتنی بر شناخت واقعیت یا تصویری درست از «واقعیتِ احتمالی» است[۱۰۶۱].
پرسشهای اساسیاین است که چه نسبتی بینایران و محیط راهبردی بین المللی وجود دارد؟ اسلوب موجود و مطلوبِ اثرگذاری و اثرپذیریِ سیاست جنایی جمهوری اسلامیایران از سیاست جنایی بین المللی کدام است واین دو اسلوب چه مختصاتی دارند؟ قبل از ورود به بحث، یادآوری این نکته مفید است که برآورد محیط بین المللی امری بسیار سخت و دشوار است. جدا از پیچیده بودن موضوع شناخت، دشواری آن از حیث تکثر روش شناخت و ابتدایی بودن مطالعات پیرامون حوزه های همگرایی و واگراییِ سیاست جنایی داخلیِایران و سیاست جنایی بین المللی نیز ناشی می شود.
چارچوب نظری، محورهای اساسی برآورد محیط راهبردی آینده را که می تواند برای تصمیم گیری مفید باشد، طرح می کند. مفروضات بحث آینده شناسی در محیط بین المللی و مطالعات راهبردی به شرح زیر است: ۱- تغییر، ارزش و هنجار است و آینده متفاوت از امروز خواهد بود. در آینده، بازیگرانی می توانند موقعیت بهتری داشته باشند که تغییر را باور داشته باشند و برای آن برنامه ریزی کنند. ۲- رویدادها در ارتباط با هم هستند و در تعامل با هم به آینده شکل می دهند. بازیگران می توانند با شناخت درستتر این عوامل و رویدادها در شکل دادن به آینده نقش مؤ ثرتری را ایفا کنند. ۳- آیندههای متفاوتی وجود دارد و ما میتوانیم در ایجاد هر یک از آنها مؤثر باشیم. ۴- بین آینده ممکن، آینده احتمالی و آینده مطلوب تمایز هست. ۵- آینده را میتوان به دوره های مختلف تقسیم کرد. برنامه ریزی و طرحریزی کوتاهمدت، میانمدت و بلندمدت برای شکل دادن به آینده بهتر ضروری است. ۶- وضعیت امروز نتیجه شناخت، تصمیم گیری و عملکرد دیروزمان است و فردا را امروز شکل میدهیم. ۷- زمان در تصمیم گیریهای راهبردی اهمیت فوقالعاده دارد. غفلت از آن می تواند به از دست دادنِ موقعیت راهبردی منجر شده و آسیبهای جدی بر ساختار نظم و امنیت و عدالت ملی در کشور وارد سازد[۱۰۶۲].
از زمان تلاش علمی بشر برای فهم آینده، روشهای گوناگونی برای مطالعه آن مطرح شده است. برآوردها، تجزیه و تحلیل سیستمها، مدلسازی رایانهای، شبیهسازی و نظریه «بازیها»، تحلیل عوامل تأثیرگذار مستمر، آیندهنگری فناورانه و ارزیابی تأثیرات فناوری، ارزیابی تأثیرات محیطی و اجتماعی، نظرسنجیِ دلفی از کارشناسان، سناریوسازی، داستانهای علمی، پیش بینی شهودی، تحلیل فرایند فازی، و مدل طرحریزی پیچیده، از جمله این روشها و ابزارهای مطالعه آینده است[۱۰۶۳]. آینده بر اساس فرایند تحولات و گرایشها، تصمیمات و اقدامات بازیگرانی ساخته می شود که تجربیات گذشته را با همه شکستها و موفقیتها، به توانمندیهای امروز و آرزوها و خواسته های فردا گره زده و در پی افزایش فرصتها، تأمین منافع، کاستن از هزینهها، محدودیتها و تهدیدات هستند. درک درست آینده نیازمند درک واقعیتهای دیروز و امروز و عوامل مؤثر در تغییر و تحولات محیط راهبردی است. آینده متأثر از سیاستها و اقدامات بازیگران در تعامل با ساختارها بر محور زمان برساخته می شود. آینده نه چیزی است که امروز جوامع و بازیگران اراده می کنند و نه فارغ از آن است.
از سوی دیگر، روی کار آمدن دولتهای مدرن، بی المللگرا و توسعهگرا که عموماً نگرشی مثبت به همکاری بین المللی دارند و جهان را نه پرمنازعه، بلکه مبتنی بر همکاری و یا رقابت میبینند، نقش اساسی در تعیین نسبت سیاست جنایی داخلی با اقتضائات سیاست جنایی بین المللی دارند. بالاخره، همسویی میان ارزشها و هنجارهای داخلی با ارزشها و هنجارهای بین المللی و یا بر عکس، تعارض و تقابل میان آنها، نقش اساسی در تعیین نسبت سیاست جنایی داخلی با سیاست جنایی بین المللی دارند. این قواعد، ارزشها و هنجارهای جهانی و ملی، معمولاً در قالب رژیمها و نهادهای بین المللی یا قوانین و مقررات داخلی کشورها، نمود و ظهور مییابند. سازمانهای بین المللی دولتی و غیردولتی در رشد و گسترش ادبیات این حوزه نقش اساسی دارند. آنها نسبت به رعایت این ارزشها و قواعد بر دولتها فشار میآورند و نسبت به پیامدهای آن هشدار می دهند.
تغییرات در داخل کشور ممکن است در سطح جامعه، نگرش و باورهای مردم باشد. این تغییرات، معمولاً اساسی اما بلندمدت هستند. تغییر در این سطح غالباً در عرصه سیاست نمودی نمییابد و سیاست خارجی را تحت تأثیر قرار نمیدهد. میزان تأثیرگذاری این تغییرات به رابطه مردم با حکومت و نوع نظام سیاسی بستگی دارد.
در تحلیل نسبت محیط راهبردی سیاست جنایی ایران با محیط راهبردی سیاست جنایی بین المللی، موضوع اساسی این است که تغییر در هر کدام از این مؤلفه ها می تواند تغییرات متعددی را در پی داشته باشد. طرح جزئیات این سناریوها و فرایند تحولات، برای هیچ محققی میسر نیست، اما اشاره به جهت و روند کلی تحولات و مناسبات سیاست جنایی ایران با نظام سیاست جنایی بین المللی، می تواند راهگشا باشد. یک جریان، جریان ترجمهایِ غربگرا است؛ جریان دیگر همانا جریانِ ترجمهایِ فقهزده است. هیچ یک ازاین جریان افراطی، دقت ندارند که سه فرهنگ ایرانی، اسلامی و مدرن، تار و پودهایِ معناییِ نگاه و نگرش مردم و مسؤولان ایران امروز را شکل می دهند. ایرانیان در میان این سه فرهنگ در حرکت هستند. گروهی بر این و گروهی بر آن تأکید دارد، اما کم و بیش طرفداران هر سه فرهنگ دریافتهاند که ایران بدون یکی از آنها نمیتواند به نحو مطلوب به حیات اجتماعی خود ادامه دهد[۱۰۶۴]. ایجاد همدلی میان این سه فرهنگ کاری است بسیار دشوار است که جز با برقراری نسبتی متعادل میان آنها ممکن نخواهد شد. غلبه هر کدام از آنها بر دیگری می تواند تأثیرات بسیار منفی بر مناسبات ایران با محیط بین المللی بگذارد. تجربه جمهوری اسلامی ایران در روابط با جامعه بین المللی در سی سال گذشته نشاندهنده عدم توازن در ترکیب عناصر اصلی شکلدهنده فرهنگ در این دو کشور است.
در سطح ساختاری و کارگزاران نظام سیاسی، حکومتها، زمامداران، جریانها و گروه های سیاسی و اجتماعی و جهتگیریهای کلان آنها، نقش اساسی در تعیین نسبت روابط ایران با محیط بین المللی دارند. در جمهوری اسلامی ایران، در سه دهه گذشته، ما شاهد دست کم سه نوع حکومت ایدئولوژیک، عملگرا و توسعهگرا بودیم. آنها، به رغم وجوه مشترک، نگرش متفاوتی در تعامل با محیط بین المللی دارند. نگرش دولتها به نظام بین المللی یکسان نیست. بر خلاف نظریه واقعگرایی، آنها اهداف و منافع متفاوتی برای کشورشان تعریف می کنند و یا در اولویت بندی اهداف و منافع ملی، به نتایج یکسانی نمیرسند.
در خصوصآیندهنگاری راهبردی و سیاستگذاری منطقهای با رویکرد سناریونویسی باید ابتدا توجه داشت که تفکر برنامه ریزی در طول تاریخ کشورمان، افت وخیزهای متعددی را تجربه کرده است. از برنامه ریزی تخصیص بودجه برای دوره های کوتاهمدت گرفته تا تدوین برنامه های یکساله، پنج ساله و آمایش سرزمین برای افق ۲۰ ساله. در این میان، تفکر برنامه ریزی نیز از دیدگاه سنتی به برنامه ریزی استراتژیک و در نهایت، به تفکر استراتژیک ارتقا پیدا کرده است. در برنامه ریزیهای سنتی، عمدتاً تکیه بر تحلیل داده های گذشته بوده و در برنامه ریزیهای آینده نیز عمدتاً به ادامه روندها و گرایشها بسنده میشد، اما امروز، تفکر برنامه ریزی مهمتر از گذشته و حال، بر مطالعات آیندهپژوهی تکیه می کند. از نظر اندیشمندان این حوزه، آینده می تواند کاملاً متفاوت از گذشته و حال بوده و لزوماً ادامه روندهای گذشته نباشد[۱۰۶۵]. از سوی دیگر، در جامعه ایران ممکن است شکافها میان دولت و ملت، سنت و مدرنیسم، طبقات و اقشار گوناگون، میان نسلها و میان انتظارات، توانمندیها و عملکرد، متأثر از شرایط و رویدادهای جدید فعال شوند و نظام سیاسی، دولت، رویکردها، سیاستها و برنامه های آن را تحت تأثیر قرار دهند. در چنین شرایطی، روند کنونی مناسبات محیط راهبردی داخلی خصوصاً از حیث سیاست جنایی داخلی، با محیط راهبردی بین المللی خصوصاً از حیث سیاست جنایی بین المللی متحول خواهد شد[۱۰۶۶]. بر اساس اصول و مبانی مصرح در قانون اساسی، وصیتنامه بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، برنامه های پنجساله توسعه، سند چشم انداز ۱۴۰۴ و سیاستهای کلان ابلاغی از سوی مقام معظم رهبری، رویکرد توسعهای و قدرت مبتنی بر جذابیت و متقاعدسازی، موقعیت برجستهای در جهت دادن به سیاستهای داخلی و بین المللی جمهوری اسلامی ایران دارد. به صورت منطقی، بین این دو محیط، سه وضعیت «تقابل راهبردی»، «همسویی راهبردی» و «ترکیبی از همسویی و تقابل به لحاظ موضوعی و موردی» وجود دارد. البته، همسویی و تقابل، دو سوی یک پیوستارند و وضعیتهای میانی متعددی در بین آنها وجود دارد.
به نظر نگارنده، تحقیق و نظریهپردازی در حوزه سیاستگذاری جنایی بومی نه با مبنا قرار دادن یکی از روشهای فوقالذکر ممکن و مطلوب است و نه «فعلاً» با ترکیب انضمامی یا امتزاجی دو یا چند مورد از آنها، بلکه در وضعیت کنونی که تلاش برای نظریهپردازی پیرامون سیاست جنایی بومی درایران، تازه توسطاینجانب آغاز شده است و هیچ پیشینه تحقیق و سابقه عملیای در کشور وجود ندارد، ابتدا فعلاً باید تا چندین سال صرفاً پایه های نظریِ لازم برآیاین نظریهپردازی را محکم کرد؛ و پس از گذشتاین مرحله به طور کامل – به نحوی که میان دانشگاهیان و مسئولان صفوف نظام عدالت کیفری (مراجع انتظامی، قضایی،….) اختلاف بر سر مبانی نظری از جمله مسائل رابطه فقه و حقوق و میزان اثرپذیریِ مطلوب از تحولات جهانی شدن حقوق جزا و جرم شناسی برای اتخاذ راهبرد سیاست جنایی بومی تا حد ممکن برطرف شد – آنگاه نوبت به طراحی مدل امتزاجیِ روشها برای تنظیم آرایش اجزاء نظام مطلوب سیاست جنایی بومی (اسلامی-ایرانی) میرسد. بدیهی است برداشتن سنگ بزرگ نشانهی نزدن است و لذا نباید در فضایی شعارگونه و غیر واقعبینانه ادعا کرد که از همین الان میتوان دقیق و کامل، اجزاء و آرایش اجزاء نظام سیاست جنایی بومیایران را بیان، ترکیب و ارائه و اجرا کرد.
مبحث سوم: محورهای اساسی در بومیسازی سیاست جناییایران
فرم در حال بارگذاری ...
[سه شنبه 1400-08-04] [ 11:56:00 ب.ظ ]
|