نگارش پایان نامه با موضوع : بررسی موسیقی اشعار فروغ فرخ زاد با نگاهی بر ابداعات و ابتکارات او- ... |
![]() |
جز با گروهی از مجسمههای پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون میدادند
و گشتیان خسته خواب آلود
با هیچ چیز روبرو نشدم…
«تولدی دیگر – دیدار در شب»
او اوضاع سیاسی روزگار خود را با دیدی طنزآلود به تصویر میکشد :
من میتوانم از فردا
با اعتماد کامل
خود را برای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک
دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تأمین آتیه
یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم
زیرا که من تمام مندرجات مجله ی هنر و دانش _ و
تملق و کرنش را میخوانم
و شیوه ی «درست نوشتن» را میدانم…
«تولدی دیگر – ای مرز پرگهر»
و بعد از بیان واقعیتهای عینی و ملموس روزگار خود، به حدیث نفس میپردازد :
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرأت نکردهام که در آئینه بنگرم
و آنقدر مردهام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمیکند…
«تولدی دیگر – دیدار در شب»
علاوه بر تمام اینها، آن خصیصهای که در شعر فروغ از همه بارزتر است، زنانه بودن شعرهای اوست. فروغ اولین و تنها شاعر زن است که احساسات زنانه را در شعر خود وارد میکند ؛ به این معنی که مثلاً وقتی شعری از یک شاعر زن دیگر به دست ما میرسد و ما نمیدانیم که آن شعر از کیست، با خواندن آن پی به زن بودن شاعر نمیبریم، در حالی که هر یک از شعرهای فروغ را اگر بخوانیم و ندانیم که شاعرش کیست، در خواهیم یافت که شاعر آن به طور قطع و یقین، زن است.
بعضیها این خصیصه را مایۀ ضعف شعرهای فروغ دانستهاند؛ اما وقتی از خود او در این باره میپرسند، با لبخندی پاسخشان را چنین میدهد : «برای اینکه خوشبختانه من زن هستم !» (دیوان فروغ فرخزاد، ۱۳۸۴: ۱۲ – ۱۰).
«فروغ فرخزاد یک چهره دارد با دو نیمرخ. نیمرخی که آینۀ چهرۀ شاعر «اسیر» و «دیوار» و «عصیان» است و نیمرخی که آینۀ چهرۀ شاعر «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم…» و هر دو بی زنگار و نمایندۀ ذهنیات زنی صمیم و اصیل، که در دورۀ شعر خود (که بخشی از دائره بزرگ «شعر زمان» ماست) بی هیچ تنوع، و به عبارت دیگر بی هیچ موضوع از پیشاندیشیده و مشخص، تنها حرفهای ویژه و مختص خود را میزند و فقط به تبیین و تصویر خود و موقعیت خود میپردازد و در حقیقت همۀ شعرهایش بازتاب حسها و عاطفهها واندیشههای او به زبان ویژۀ اوست.
آینۀ نیمرخ اول، آینهای است کوچک در خانهای محدود، نمایندۀ زنی تنها و معترض، با تموّج و تلاطم احساسات زنانه و مادرانه، در قیام در برابر آداب و سنن معمول و معهود خانوادگی در شعرهایی به قالب چارپاره با خط محتوایی که در سطح میگذرد و از آنجا که بی هیچ ایستگاه و منزل توقف و تعمقی است، خواننده را تنها بر خط افقی و در ازای شعر به پیش میبرد. و آینۀ نیمرخ دوم، آینهای است در جهانی نامحدود، نمایندۀ زنی همچنان تنها، با سریان و جریان تخیل و تفکری جهانی، در شعرهایی آزاد و با خط محتوایی که در عمق حرکت دارد. با ایستگاهها و منازل توقف و تعمق بسیار، که خواننده را ضمن پیشبرد بر خط افقی شعر، گاه تا ژرفای آن نیز فرو میبرد» (حقوقی، ۱۳۸۷ : ۱۲ – ۱۱).
او زنی بود که گستاخانه و آشکارا به بیان حرفهای ضد سنّت خود ادامه میداد و جز بر محور «من» خاص خود نمیگشت.همان مَنی که در همۀ آثار او تجلّی داشت. تا آنجا که میتوان گفت «فروغ» از همان آغاز، یک شاعر «من» سرا بود و شعرهایش جز در جهت تبیین و تعریف این «من» به پیش نمیرفت. «من» فردی و شخصی و ایرانیی که بعدها در دورۀ دوم شاعری او وسعت یافت و به «من» اجتماعی و عمومیو جهانی او مبدل گردید.
او از همان اوان شاعری نیز شاعری با تخیّلی دیگر بود. و شاید بتوان گفت که کمتر ترکیبی در شعر او یافت میشد که از خیال پردازیهای تازۀ او نشان نداشت. به ویژه برخی از آن ترکیبها، قدرت نوجوئی و نیروی جاذبۀ ذهن او را در جذب صفتها و مضافٌ الیههای تازه، آشکارا نشان میدهد.
شاعری که برای «مرداب»، صفت «چهرۀ فشرده» و برای «بهار»، صفت «سپید» و برای «بوسه»، صفت «خاموش» و برای «گیسوان»، گاه صفت «بیهده» و گاه «مضطرب» (به اعتبار حضور شاعر در لحظات بیهودگی و اضطراب) قائل شود و در کمال مناسبت صفت و موصوف، «ستارگان» را در «سکوت سپید» شان تماشا کند و… . و ترکیبهای نویی از این دست که هر یک به نوعی نشان میدهند که ذهن خلاق و پویای او از همان آغاز، هرگز اجازۀ توقف و نمونه برداری از تصاویر دیگران را به او نمیداد و او را لزوماً از این مرز قناعت و رضایت میگذراند و رد میکرد. چرا که «فروغ» بر خلاف دیگر شاعران آن ایام، از همان زمان با دنیای بیرون خود کمترین فاصلهای نداشت. بلکه این دنیا همواره در آینۀ درون او منعکس بود و او تصویر را از اعماق وجود خود بیرون میکشید و به نمایش میگذاشت و این را خود نیز میدانست که قراردادهای شعر کلاسیک را توانایی تسلط بر او نیست. زیرا نه آنچنان غرق ادبیات دیروز میهنی و سرزمینی بود و نه آنچنان ادبیات امروز فرنگی و زمینی که طبق گفتۀ خودش، «… یکی از خوشبختیهای من این است که نه زیاد خودم را در ادبیات کلاسیک غرق کردهام و نه خیلی زیاد مجذوب ادبیات فرنگی شدهام. من دنبال چیزی در درون خودم و دنیای اطراف خودم هستم » (حرفهایی با فروغ، ۱۳۵۶ : ۱۲).
فروغ همیشه به ذهن خلاق خود متکی بود وهمواره در آمادگی حلول شعر در خویشتن خویش به سر میبرد. بنابراین از چنین شاعری جز این انتظار نمیرفت که در حرکت از مرز معمول، به قصد رسیدن به دنیای تازۀ دورۀ دوم شعر خود، با حدّت و شدّت بیشتر همچنان نیروی جذب کلمات و همنشینی صفتها و مضافٌ الیههای تازه را با موصوفها و مضافهای گوناگون در میدان ذهن خود احساس کند و خود را صاحب نگاهی نشان دهد که کاشف جدیدترین روابط شاعرانهای است که نهایتاً در حکم مصالح نمونه ذهن و زبان ویژۀ اوست. او که در حقیقت پس از عبور از کانال دورۀ اول با پشتوانۀ شش عامل مؤثر، یعنی آمادگی و استعداد، جسارت و شهامت، ارتباط با نخبگان، مطالعات مداوم، سفرهای خارج و آشنایی با سینماست که به جوهر معنوی و شکل صوری شعر والای خود پس از «تولدی دیگر» دست مییابد. عرصهای که همان دنیای ذهنی وسیع و پهناور «فروغ» است و در آن بیش از هر چیز، نگرانی و اضطراب، تنهایی و بیهودگی، هول و وحشت و تاریکی و ظلمت موج میزند. امواجی که همواره در دوائر جاذبه و دافعۀ درونمایه اصلی شعر او یعنی «دلهرۀ زوال» در رفت و آمدند. و «فروغ» در درگیری با این موجها، مدام در تلاش گریز از جاذبۀ این گرداب فرو برنده به سر میبَرَد. وگاه از فراز موجی بلند به سوی روشنایی پرتاب میشود و در حرکت پرتابی خود پیروزی بر زوال و مرگ را احساس میکند. اصلی که در پایان بسیاری از درخشانترین شعرهایش در تصویرهای مختلف، عینیّت مییابد و ما از درون این تصاویر، رویش و بالش دوبارۀ او را میبینیم و اعتراف میکنیم که شاعر نه تنها این زوال را باور نداشته و تسلیم آن نشده، بلکه آن را با استمداد از نیروی عشق به هستیای جوشان تبدیل کرده است. هستی جوشان در فضای شعر زندهای که چون امواج دریا همواره در حال تموّج و تلاطم است و این همان جوهر حرکتی است که در همه شعرهای «فروغ» دیده میشود. تا آنجا که دیگر شعر او، خود او و خود او، شعر اوست و در حقیقت این یگانگی وقتی کاملاً تحقق میپذیرد که دیگر از دورۀ اول شعر خود – دورهای که در راه پرسشهای بی پایان میدوید و به پاسخی نمیرسید – بسیار فاصله گرفته است. از زمانی که سالهای نادانی اوست. سالهای که نمیداند چه میخواهد و به دنبال چه میگردد. و اکنون به دورهای پای نهاده است که دیگر میداند در جستجوی چیزی نیست. بلکه تنها چهرههای گوناگون خود را میجوید. چون شعر او در حکم آینۀ اوست. او که بی هیچ توقّفی، مدام در شعر خود حرکت میکند و چهرههای متفاوت خود را در آینۀ تصویرهای گوناگون باز مییابد. چرا که در نهایت ادراک صمیمانهای از انسان واشیاست و در حقیقت این ما هستیم که گهگاه همراه حرکت شاعر بر جادههای شعرش، برای راه یافتن به عمق فکر او، در منازل مختلف شعر، ناچار از تأمل و توقف میشویم ولی او هیچگاه از حرکت باز نمیایستد.
«فروغ فرخزاد» در گذر از کانال دورۀ اول، با استخدام کلمات گوناگون که در حرکت به سوی بیابانهای نو، جایگاههای جدید خود را مییابند و در خطوط اندیشگی او جوهر تابندۀ خود را مینمایانند، به دورۀ دوم شاعری خود پای مینهد و خود را به عنوان شاعری بزرگ با سبکی خاص و شعری که بی امضاء شاعر نیز شناخته میشود، معرفی میکند. شاعری که دیگر نیک میداند که قالب محدود «چارپاره» و کلمهها و ترکیبها و تصویرهای معمول و متداول شعر رمانتیک آن روزگار، توانایی تبیین و تشریح و تعیین بُردهای ذهنی او را نمیتوانند داشت. او با جسارت و شهامت و نیروی جاذبۀ نگاه تازهاش، بارهای معنائی نو را در مدار شعر پویای خود به حرکت درآورده است. (حقوقی، ۱۳۸۷ : ۴۲ – ۳۷)
۲-۲-۱ مختصات مهم شعر «فروغ» :
در شعر فروغ، پنج مختصۀ آشکار دیده میشود :
۱ – زبان گفتار و تخاطب :
به این معنی که این شیوۀ استفاده از زبان، لازمۀ بیان جهان بینی وسیع «فروغ» بود. جهان بینیای که به همۀ کلمات گوناگون پارسی اعم از شاعرانه و غیرشاعرانه، نیاز داشت تا بتواند به ساده ترین وجه، همه حرفهای خود را بیان کند :
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرأت نکردهام که در آئینه بنگرم
و آنقدر مردهام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمیکند.
۲- وزن طبیعی گفتاری :
به این معنی که زبان گفتاری شعر «فروغ» جز وزن طبیعی و مناسب این زبان را نمیپذیرد. وزنی که گاه از قالبهای دقیق اوزان نیمائی، خود به خود خارج میشود و گاه کلمات جاری در آن به سختی از ریسمان وزن میگذرند.
حس میکنم که وقت گذشته است
حس میکنم که «لحظه» سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصلۀ کاذبی است در میان گیسوان من
فرم در حال بارگذاری ...
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 08:48:00 ق.ظ ]
|