برای رضایت داشتن از خودشان نیازی به تصدیق دیگران ندارند. از وابستگی به دیگران برای کسب ایمنی رها هستند، چون اعتقاد دارند ایمنی از خودشان است نه از بیرون. آنها کار را مکانی برای خلاقیت، اعتماد به نفس و یادگیری، جایی که پول و پاداش، ثانویه است، میدانند. آنها افراد محیط کار را به عنوان انسانهایی با قوت، ضعف، نگرانی، نیازها و خواستههای خودشان در نظر میگیرند، برای آنها روابط، همواره قبل از کار است (رجایی، ۱۳۸۸).
آنها از زندگی مادی دست نمیکشند بلکه خواهان ایجاد تعادلی در زندگی مادی همسو با اهداف متعالی و معنوی خود هستند. مدیر معنوی در برخورد با موقعیتها به جای مداخله در امور، به ایجاد بصیرت میپردازد؛ به جای کنترل، اعتماد میکند و به جای مطرح کردن خود، فروتنی نشان میدهد.
۲-۱۷- هوش معنوی و مدیریت
تأثیر فوق العاده هوش معنوی بر متغیرهای مهم مدیریت همچون رهبری، انگیزش، خودکنترلی، قابلیت تغییر، ارتباطات، عملکرد و… و نیز ارتباطش با دیگر انواع هوش سبب میشود معنویت و هوش معنوی به یک موضوع مهم در حوزه مدیریت و سازمان تبدیل شود (رکابی، ۱۳۸۵).
مدیرانی که دیدگاه معنوی دارند، نسبت به تغییر، پذیراتر و به دنبال هدف و معنا برای سازمان خود هستند. اهمیت اتصال به یک کل بزرگتر را میفهمند، ادراک و بیانی فردی از معنویت خود دارند. این افراد از ذهنیت وفور برخوردارند یعنی باور دارند که منابع کافی برای همه وجود دارد و نیاز به رقابت نیست.
در نتیجه افراد راحت تر به یکدیگر اعتماد میکنند، اطلاعات و کارشان را به مشارکت میگذارند و با همکاران و اعضای گروهشان هماهنگ میشوند تا به اهداف نهایی خود برسند. افراد در سلسله مراتب سازمانهایی که گرایش معنوی دارند، برای توانمندسازی یکدیگر تلاش میکنند. در موقعیتهای تعارض از راهبردهای همکاری برد- برد استفاده میکنند (رکابی، ۱۳۸۵).
مدیر معنوی در برخورد با موقعیتها به جای مداخله در امور، به ایجاد بصیرت میپردازد؛ به جای کنترل، اعتماد میکند و به جای مطرح کردن خود، فروتنی نشان میدهد. مدیر معنوی بر ارزشهای اخلاقی مثل صداقت، درستی، آزادی و عدالت تاکید دارد. او هویت اخلاقی کارکنان خود را بهبود داده و تعهد عمیقی در آنان ایجاد میکند و بین آنها روابط سازنده را حاکم میسازد.
مدیر معنوی بر توسعه فردی، تصمیم گیری مشترک، و کمک به خودشکوفایی تاکید دارد. اگر ارزشهای اصلیاش مورد تهدید قرار گیرد، به جای تطبیق با عقاید و افکار دیگران، آنها را به چالش میکشد تا به نتیجه والا برسد. مدیر معنوی اجازه نمیدهد مقام و موقعیت ذهن او را درگیر سازد، زیرا ذهن همواره با این تهدید روبرو است که توسط موقعیتها و حاشیههای به ظاهر مهم به گروگان گرفته شود. مدیر معنوی به جای هدایت شدن توسط موقعیت، خودش موقعیت را خلق و هدایت میکند.
امروزه روانشناسان بر این باورند که موفقیت نهایی یک سازمان بزرگ به هوش معنوی مدیران و کارکنان آن بستگی دارد هر چند که هوش عقلانی و هوش عاطفی نیز تا حدی این موفقیت را تضمین میکند. آنها معتقدند تشویق معنویت در محیط کار میتواند منجر به افزایش خلاقیت، صداقت و اعتماد، حس تکامل شخصی، تعهد سازمانی، رضایت شغلی، مشارکت شغلی، اخلاق و وجدان کاری، انگیزش، عملکرد و بهره وری بالا شود. یک مدیر معنوی قادر میشود طوری سازمان خود را به موفقیت برساند که همه مشتریان، کارکنان و افراد جامعه از آن منتفع شوند (شیخ الاسلامی، ۱۳۷۷).
همچنین یکی از مسائل مهم در حوزه کسبوکار موضوع سرمایههای معنوی است. در سالهای اخیر شواهد علمی فراوانی مبنی بر وجود هوشی با نام SQ یا هوش معنوی به دست آمده است.
این هوش در ارتباط با مسائلی است که ما به آنها اعتقاد داریم و نقش باورها، عقاید و ارزشها را در فعالیتهایی که برعهده میگیریم، مدنظر قرار میدهد. محققان هوش معنوی را به شکلهای متفاوتی تعریف کردهاند که تمام این تعاریف به مساله انعطافپذیری در برابر تغییرات، درس گرفتن از شکستها، داشتن معنا و هدف در کارها و فعالیتها، خلاقیت، نوآوری و توسعه سازمان و خودآگاهی اشاره میکنند. هوش معنوی زمانی خود را نشان میدهد که افراد بتوانند زندگی خود و تمام کارها و فعالیتهایشان را با معنویت تلفیق کنند. در واقع هوش معنوی ظرفیتی است برای پرسیدن سؤالات غایی درخصوص معنای زندگی، ظرفیتی است برای ارتباطات بین افراد و جهانی که در آن زندگی میکنند. این هوش، توانایی بهکارگیری ارزشها و کیفیتهای معنوی است؛ بهطوریکه منجر به ارتقای سلامت روحی و جسمی افراد شود. هوش افراد به چهار نوع تقسیم میشود:
الف) PQ یا هوش جسمانی: یعنی توانایی استفاده از اشیا و کنترل ماهرانه بدن که بر اساس سیستمهای عصبی مغز مشخص میشوند. در واقع این هوش ابتداییترین کانون توجه ما را به خود اختصاص میدهد.
شکل ۲-۱- تقسیم بندی انواع هوش
ب) IQ هوش عقلانی: که مربوط به مهارتهای منطقی، حل مساله ریاضی و مهارتهای زبان شناسی افراد است که بیش از سایر هوشها بهعنوان ملاک موفقیت آموزشی محسوب میشود.
ج) EQ یا هوش عاطفی یاهیجانی: هوشی است که به افرادکمک میکندتابه مدیریت و کنترل عواطف خود و دیگران بپردازند و تعیین کننده موفقیت حرفهای و شخصی افراد است. این هوش به افراد در برقراری ارتباط با دیگران کمک میکند.
د) هوشمعنوی یا:SQ آخرین لایه، مربوط به هوشمعنوی یا SQ است که برخلاف هوشعقلانی (IQ) که امروزه در کامپیوترها هم مشاهده میشود و نیز هوشعاطفی (EQ) که در برخی از پستانداران رده بالا دیده میشود، این هوش مختص انسان است و برای حل مسائل مفهومی و ارزشی استفاده میشود SQ. در ارتباط با تمام چیزهایی است که ما به آنها اعتقاد و باور داریم و منجر به حفظ تعادل فکری و آرامش درونی و بیرونی و عملکرد همراه با مهربانی و ملایمت میشود. میتوان سطوح مختلف هوش را در یک هرم به صورت زیر نشان داد:
نمودار ۲-۳ - سطوح مختلف هوش
این هرم نشاندهنده این مساله است زمانی که یک نوزاد به دنیا میآید ابتدا بر روی کنترل بدن خود؛ یعنی PQ تمرکز میکند سپس مهارتهای عقلایی و مفهومی او توسعه مییابند (IQ) و تمرکز اصلی در مدرسه بر روی همین نوع از هوش است؛ اما بعد از مدتی که افراد پی بردند که نیاز به بهبود روابط عاطفی و ارتباط با دیگران دارند، هوش عاطفی پر رنگ میشود و در نهایت SQ یا هوش معنوی زمانی مورد توجه قرار میگیرد که فرد به جستوجوی معنا و مفهوم زندگی خویش میگردد و از خود میپرسد «آیا این، همه آن چیزی است که وجود دارد؟» هوش عاطفی و معنوی با هم در ارتباط هستند. در واقع افراد برای رشد موفق هوش معنوی خود به برخی از پایههای هوش عاطفی نیازمندند؛ به عبارت دیگر درجهای از خود آگاهی عاطفی و همدلی پایه و اساس مهمی برای رشد هوش معنوی است که منجر به آشکار شدن و تقویت آن میشود و تقویت هوش معنوی نیز منجر به تقویت و رشد بیشتر هوش عاطفی میشود.
مدیرانی که از هوش معنوی قویتری برخوردار هستند، نسبت به تغییر، منعطفتر بوده و به دنبال هدف و معنا برای سازمان خود هستند. این افراد از ذهنیت وفور برخوردارند؛ یعنی باور دارند که منابع کافی برای همه وجود دارد و نیاز به رقابت نیست. در نتیجه افراد در این گونه سازمانها راحتتر به یکدیگر اعتماد میکنند، اطلاعاتشان را به مشارکت میگذارند، با همکاران و اعضای گروهشان هماهنگ میشوند، برای توانمندسازی یکدیگر تلاش میکنند و در موقعیتهای تعارض از استراتژیهای همکاری برد – برد استفاده میکنند.
چند اصل برای تشخیص هوش معنوی وجود دارد که عبارتاند از:
۱) خودآگاهی: آگاهی از آنچه باور دارم و آنچه عمیقاً به من انگیزه میدهد.
۲) زندگی در لحظه
۳) داشتن چشمانداز: اقدام براساس اصول و اعتقادات عمیق.
۴) کلگرایی: دیدن الگوهای بزرگتر، روابط و ارتباطات و داشتن احساس تعلق.
۵) شفقت: داشتن احساس همراه با همدلی عمیق.
۶) تجلیل از تنوع: ارزش نهادن به افراد به خاطر تفاوتهای آنها.
۷) استقلال داشتن: ایستادن در برابر جمعیت و ابراز عقاید خود (شهیدی و شیرافکن، ۱۳۸۷).
۸) تواضع: داشتن این برداشت از مکان واقعی خود در جهان: «حس بودن یک بازیکن در یک نمایش بسیار بزرگتر.»
۹) گرایش به درخواستهای اساسی همراه با پرسیدن سؤال چرا؟: نیاز به درک همه چیز و سپس رسیدن به پایینتر از آنها.
در حقیقت یکی از مفاهیمی که به تدریج از درون جلسات آکادمیک و سخنرانیهای علمی ظهور کرده، «هوش معنوی» است. به طور جدّی، ورود واژه و مفهوم «هوش معنوی» به ادبیات علمی روانشناسی و مدیریت را باید به زوهار [۶۳] (۲۰۰۰) در طی دو دهه اخیر نسبت داد.
هوش معنوی سازههای هوش و معنویت را با هم داراست، در حالی که معنویت جستوجو برای یافتن عناصر مقدّس، معنایابی، هشیاری بالا و تعالی است. هوش معنوی شامل توانایی برای استفاده از چنین موضوعاتی است که میتواند کارکرد و سازگاری فرد را پیشبینی کند و منجر به تولیدات و نتایج ارزشمندی گردد. گاردنر در نظریه «هوش»، چند معیار بیان میکند. چنانچه بخواهیم مجموعهای از ظرفیتها یا تواناییها را به عنوان هوش قلمداد کنیم باید هشت معیار را در نظربگیریم:
مجموعهای از فعالیتهای مشخص را دربرگیرد.
دارای تاریخچه تکاملی باشد و از نظر تکاملی، عقلانی به نظر برسد.
دارای الگوی بخصوصی از رشد و تحوّل باشد.
بتوانیم از طریق آسیب مغزی آن را مشخص کنیم.
بتوانیم افراد را در گسترهای از وجود آن توانایی و یا فقدان آن، طبقهبندی کنیم.
قابلیت رمزگردانی با یک نظام نمادین را داشته باشد.
با مطالعات روانشناسی تجربی حمایت گردد.
با یافتههای روانسنجی تأیید شود (رجایی، ۱۳۸۸: ۲۲).
ایمونز (۲۰۰۰) معتقد است: هوش معنوی این معیارها را داراست و پایههای زیستشناختی هوش معنوی را در سه سطح میتوان بررسی کرد: زیستشناسی تکاملی، ژنتیک رفتاری، و دستگاههای عصبی.
کیرک پاتریک[۶۴] (۱۹۹۹) معتقد است: همین که در طول تاریخ تکامل انسان، دین توانسته است سازوکارها و راهبردهای روانشناختی را به وجود آورد که از طریق انتخاب طبیعی بتواند بسیاری از مشکلاتی را که اجداد ما با آن روبهرو بودهاند حل و فصل کند، نشاندهنده کارکرد تکاملی دین و معنویت است. از جمله این سازوکارها، دلبستگی، وحدت و پیوستگی، تبادل اجتماعی و نوعدوستی قومی است. در خصوص ارثی بودن تواناییها وظرفیتهای معنوی نیز مطالعاتی انجام شده است، اما شواهد روانسنجی نشان میدهد که هوش معنوی یک ظرفیت عالی شناختی است، نه یک توانایی اختصاصی که صرفاً به بخشی ازمغزمربوط باشدکه باتخریب مغزی ویاتحریک آن بتوان هوش معنوی افرادرا دستکاری کرد (همان، ۲۴). به نظر میرسد که هوش معنوی بسیاری از معیارهای مطرحشده برای هوش را داراست.
۲-۱۸- جایگاه هوشمعنوی در سازمان
چنانکه گذشت، هوش معنوی مفاهیم معنویت و هوش را در یک سازه جدیدتر با هم ترکیب میکند و به انسان این فرصت را میدهد که در مقابل واقعیتهای مادی و معنوی حسّاس باشد و تعالی را هر روز در لابهلای اشیا، مکانها، ارتباطات و نقشها دنبال کند (سهرابی، ۱۳۸۸، ۱۱۹).
ادوارد[۶۵] (۲۰۰۳) معتقد است: داشتن هوش معنوی بالا با داشتن اطلاعاتی در خصوص هوش معنوی متفاوت است. این تمایز فاصله میان دانش عملی و دانش نظری را مطرح میکند. ازاینرو، نباید داشتن دانش وسیع درباره مسائل معنوی و تمرینهای آنها را هم ردیف دستیابی به هوش معنوی از طریق عبادت و تعمّق برای حل مسائل اخلاقی دانست، هرچند میتوان گفت برای بهرهمندی مؤثر از معنویت، داشتن دانش نظری و عملی لازم است (بناب، ۱۳۸۹).
هوش معنوی بازندگی درونی ذهن ونفس و ارتباط آن با جهان رابطه دارد و شامل ظرفیت مهم فهم عمیق سؤالات وجودی وبینش نسبت به سطوح چندگانه هوشیاری میشود. آگاهی ازنفس، زمینه و بستر بودن یا نیروی زندگی تکاملی خلّاق را دربر میگیرد. هوش معنوی به شکل هشیاری ظاهر میشود وبه شکل آگاهی همیشه درحال رشد ماده، زندگی، بدن، ذهن، نفس وروح درمیآید. بنابراین، هوش معنوی چیزی بیش از توانایی ذهنی فردی است و فرد را به ماورا فرد و به روح مرتبط میکند. علاوه براین، هوش معنوی فراتر از رشد روانشناختی متعارف است. بدین روی، خودآگاهی شامل آگاهی از رابطه با موجود متعالی، افراد دیگر زمین و همه موجودات میشود.
هوش معنوی برای حل مشکلات و مسائل مربوط به معنای زندگی و ارزشها مورد استفاده قرار میگیرد و چنین سؤالهایی در ذهن ایجاد میکند: «آیا شغل من موجب تکامل من در زندگی میشود؟» و «آیا من در شادی و آرامش روانی مردم سهیم هستم؟»
در واقع، این هوش بیشتر مربوط به پرسیدن است تا پاسخ دادن؛ بدین معنا که فرد سؤالات بیشتری را درباره خود و زندگی و جهان پیرامون خود مطرح میکند. همچنین قابل ذکر است که سؤالهای جدّی درباره اینکه از کجا آمدهایم، به کجا میرویم و هدف اصلی زندگی چیست، از نمودهای هوش معنوی میباشند (غباری بناب، ۱۳۸۹: ۱۴۷).
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 02:27:00 ق.ظ ]
|