و ضَحکُهُم یَئزُّ کاللّهیبِ فی الحَطَبِ
خطاهُمُو تُریدُ أن تَسوخَ فی التُرابِ
و یقتلونَ ، یسرقونَ ، یشربونَ ، یجَشَأون
لکنَّهُم بشرٌ
و طیبونَ حینَ یملکونَ قبضتَی نُقُودُ
و مومنونَ بالقدرِ
و عند بابَ قَریَتی یَجْلِسُ عمی ” مصطفی
و هو یحبُ المصطفی
و هو یُقضِّی ساعهً بین الأصیلِ و المَساءِ
و حولَهُ الرجالُ واجِمون
یحکی لَهُم حکایهً … تجربهَ الحیاه
حکایهً تثیرُ فی النفوسِ لوعَهَ العدمِ
ما غایهُ الإنسانُ من أتعَابهِ ، ما غایهُ الحیاهِ
یا أیّها الإلهُ
کَمْ أنتَ قاسٍ موحشٌ یا أیّها الإلهُ
( عبدالصبور ؛ ۱۹۹۸ : ۱/۲۹ )
ترجمه :
مردم سرزمین من چون عقابها زخم می زنند
نغمه هایشان چون لرزش زمستان در گیسوان باران
و خنده هایشان چون زبانه کشیدن آتش است در هیزم
گام هایشان می خواهد در خاک فرو رود
می کشند ، می دزدند ، می نوشند ، آروغ می زنند
اما بشرند
و چون صاحب پول می شوند پاکند
و به قضا و قدر ایمان دارند
و بر دروازه روستایم عمویم مصطفی می نشیند
او پیامبر (ص) را دوست دارد
او هنگام غروب ساعتی را آنجا می گذراند
و مردان روستا پیرامون او سرد و مأیوس
برای آنها قصه ای را حکایت می کند … تجربه زندگی را
دانلود پایان نامه
قصه ای که غم نیستی را در جانها بر می گزیند
هدف انسان از دردها و رنج هایش چیست ؟ فلسفه زندگی چیست ؟
ای خدا
تو چه سنگدل و ترسناکی
در ابیاتی دیگر صلاح عبدالصبور به طبع در پی یافتن اعتقاد و ایمانی راسخ و ناب با افراد و گروه های متفاوتی معاشرت نموده است ؛ اما سیر رسیدن او به این حقیقت با فراز و نشیب های مختلفی همراه بوده است ، به طوری که در مرحله ای از زندگی اش به وادی ، انکار توحید گام می نهد ؛ اما مدتی پس از آن انوار ایمان به خداوند در قلب شاعر نور افشانی می کند و پایه های خالص ایمان را در زندگی او مستحکم ترمی نماید . عبدالصبور در ابیان زیر لذت پرستش را پس از مرحله ی انکار با وصف زیبایی های مخلوقات به معرض نمایش می گذارد و از این طریق با ستایش مخلوقات به مدح و ثنای خالق این زیبایی ها می پردازد . او در آغاز با بهره گرفتن از واژه ی صبح در پی بیان این مفهوم است که با رسیدن صبح ایمان ، شب های ضلالت و کفر به پایان رسیده و قدرت ایمان و نیروی حق آشکار شده و راه و رسم بهتر زیستن را پیش روی انسان نمایان می سازد :
کذلکَ کانَتْ
و ذاتَ صباحَ
رأیتُ حقیقۀَ الدُنیا
سمعتُ النجمَ و الأمواهَ و الأزهارَ موسیقی
رأیتُ اللهَ فی قلبی
لأنی حینَما استیقظتُ ذاتَ صباحَ
رمیتُ الکتبَ للنیرانِ ، ثم فتحتُ شُباکی
و فی نَفَسِ الضُحی الفواحِ
خرجتُ الأنظر الماشین فی الطرقاتِ ، و الساعینِ للأرزاقِ
………

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...