دانلود پروژه های پژوهشی در رابطه با مبانی-تدوین-الگوی-اسلامیایرانیِ-سیاست-جنایی- فایل ۱۹ |
![]() |
در آن سوی جهان، قطار معرفت و اندیشه در مغرب زمین، در طی پنج قرن اخیر، دو مسیر متفاوت را در نسبت میان علم و دین تجربه کرده است؛ یک مسیر که نقطه اوج آن در نزاع میان گالیله و اصحاب کلیسا تبلور یافته است خصلت بتوارگی عقاید اصحاب کلیسا را نمایش میدهد، و مسیر دیگر، که نقطه اوج آن را در عصر روشنگری میتوان یافت، کلید حل همه مشکلات بشر را در دست علم می دید؛ هر دو مسیر در سنت فکری غرب به بنبست منتهی شدند. مسیر نخست، با تلألؤ پرتوهای علم جدید در قرن هفدهم و تولد فلسفههای متنوع و متکثر در بستر آن به پایان خود رسید و مسیر دوم، در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم و در پی انقلابهای علمی در حوزه فیزیک و ریاضیات و تولد فلسفههای علم متنوع و متکثر در بستر آن به پایان رسید. از آن پس، مسئله تقابل علم و دین یک مغلوبِ ازپیش فرضشده نداشت، بلکه تعامل میان علم و دین و کاوش در چیستی و چگونگی این تعامل و ارتباط در کانون پژوهشهای مشترک میان دو حوزه قرار گرفت.
دیدگاه های مختلفی در خصوص تبیین رابطه میان علم و دین شکل گرفت که مهمترین آنها عبارتاند از: دیدگاه های تمایز، تعارض، تلاقی و تأیید، و دیدگاه مکملیّت. هریک ازاین دیدگاه ها فقط به یک جنبه از این ارتباط پرداختهاند و همگی در این نقص سهیماند که عمدتاً بر جنبه های عملی و کاربردی تعامل میان علم و دین تأکید می کنند و مدل نظری مشخصی را، در خصوص رویارویی گزارههای علمی و گزارههای الاهیاتی و نحوه رابطه آنها با یکدیگر، ارائه نمیدهند[۶۴۹].
در بحث رابطه علم و دین، برخی با ارائه تحلیلهای طبیعی از نحوه شکل گیری دین، موجه بودن گزارههای دینی را زیر سؤال بردهاند که نمونه آن را در اثر هیوم، «تاریخ طبیعی دین»، میتوان یافت؛ در حالی که، ارائه تحلیلی طبیعی از یک پدیده (رویکرد طبیعی یا تکوینی) به تنهایی نمیتواند موجه یا ناموجه بودن آن (رویکرد شناختشناسی) را نشان دهد. گاهی پیشفرضهای فلسفی یک نظریه علمی، قانون بنیادی طبیعت لحاظ شده است و گزارههای اساسی یک دین توحیدی را نشانه گرفته است. گاهی تأویل نظری از یک گزاره دینی در پوشش یک حقیقت دینی به رد مبانی یک نظریه یا حتی مشاهده علمی منجر شده است[۶۵۰]. از این رو در بحث از رابطه علم و دین، با تمایز نهادن میان چهار رویکرد فوق، و در عین حال توجه به ارتباط تنگاتنگ آنها با هم، تا حدودی میتوان از اشتباهات گذشته در این خصوص بر کنار ماند.
هر نظریه یا مدلی که مدعی تبیین رابطه علم و دین است لااقل باید دارای سه مشخصه ذیل باشد:
۱- مشخصه اول این است که، در شروع، تمایز میان علم و دین را مفروض بدارد. این رویکرد برآورد اولیه مناسب یا نقطه شروع خوبی در خصوص تبیین رابطه علم و دین است؛ زیرا ویژگی ممتاز هر مشغله را حفظ می کند. عدم تمایز اولیه علم و دین، یا به حذف یکی از آنها از همان ابتدا منجر می شود یا به منطبقنماییِ غیر واقعیِاین دو دستگاه معرفتی میانجامد که، علاوه بر این که به لحاظ عملی بعید به نظر میرسد، امکان هرگونه رابطه و تعامل میان آنها را نیز از بین میبرد.
۲- مشخصه دوم این است که، نظریه مدعی تبیین رابطه علم و دین نباید از آغاز منکر هرگونه رابطه میان این دو باشد؛ هرچند این امکان منطقی وجود دارد که در پایان تحلیل نظری، چنین نتیجه ای حاصل شود. تمایز قاطع و انکارِ هرگونه رابطه میان علم و دین، بحث از رابطه میاناین دو را آغاز نشده مختومه اعلام می کند.
۳- نظریهی مدعی تبیین رابطه میان علم و دین باید راهکاری نظری در خصوص نحوه این ارتباط ارائه دهد. صِرف ادعای وجود این ارتباط و ارائه چند مثال در این خصوص نمیتواند رابطه میان علم و دین را تبیین کند، لذا باید مدلی نظری ارائه شود و در قالب آن، این ارتباط تبیین شود. این مسئله باعث می شود تا نقادی صریحِ چنین تبیینهایی امکان پذیر شود.
حال، باید بهاین مسأله اندیشید که نگرش معرفتشناختی و روششناختی به کارکردها و مناسبات علم و دین، چه مختصاتی و ثمراتی دارد؟
دو زنجیره از حقایق – حقایق علمیِ عینی و حقایق دینیِ مابعدالطبیعهای – هرچند متمایز از یکدیگرند، لیکن در نقاطی، که آنها را نقاط یا گرههای بنیادین مینامیم، پیوندهایی ناگسستنی با یکدیگر تشیکل دادهاند. در این جا منظور از انطباق این نیست که علوم تجربی و الاهیات در این نقاط به گزارههای واحدی میرسند، بلکه منظور این است که این نقاط، حقیقت واحدی را در عرصه علم و دین شامل میشوند؛ هرچند علوم تجربی و الاهیات به نحو متفاوتی به ساخت گزارههای معرفتشناختی در خصوص این نقاط مبادرت میورزند[۶۵۱]. این نقاط به لحاظ هستیشناختی در هر دو عرصه علم و دین قرار میگیرند و جالب این جاست که گزارههای معرفتشناختی راجع به این نقاط است که اغلب می تواند به «تعارض ظاهریِ علوم تجربی و الهیات» منجر شود؛ یعنی انطباق هستیشناختی این نقاط می تواند در حوزه معرفتشناختی به تعارض ظاهری بینجامد. از جمله، این گرههای بنیادی حقایقی هستند که در مرز میان طبیعت و ماوراء طبیعت قرار گرفتهاند؛ همان حقایقی که میان طبیعت و ماورای آن پیوند برقرار می کنند. حقیقت وجودی انسان از جمله این گرههای بنیادی است که در سخنان فلاسفه بزرگ اسلامی، از جمله ملاصدرا، به آن اشاره شده است: «فالإنسان صراط ممدود بین العالمین فهو بسیط بروحه، مرکب بجسمه؛ طبیعه جسمه اصفی الطباع الارضیه و نفسه اولی مراتب النفوس العالیه و من شأنها ان تیصوّر بصوره المَلِکیه.»[۶۵۲]؛ از این جهت است که در حوزه معرفتشناسی و در ارتباطِ علوم تجربی و الاهیات، تعارضهایی در خصوص حقیقت وجودی انسان بروز کرده و می کند. برخی از گزارههای علوم تجربی درصدد ارائه تحلیلی مکانیکی (عمدتاً ناظر به جسم انسان) از انسان برمیآیند (مثل اغلب نظریه های پوزیتیویستی جرم شناسی غربی و مدلهای سیستمی و عینیتگرایانهی سیاست جنایی غربی)؛ در حالی که، الاهیات دینی درصدد ارائه تحلیلی روحانی (عمدتاً ناظر به نفس انسان) از انسان برمیآید و از آن جا که انسان حقیقتی در مرز عالم طبیعت و ماورای طبیعت است، این تعارضات در حوزه معرفتشناسی خود را نشان می دهند. از این روست که تحلیل رابطه معرفتشناختیِ علم و دین نیز ضرورت مییابد.
حال اگر مجدداً مدل هستیشناختی دین را درنظر بگیریم، این سؤال پیش می آید که در نقاطی از مدل که علم و دین از هم متمایزند، پیوند معرفتشناختی میان این نقاط چگونه برقرار می شود؟ به عبارت دیگر، چه عاملی و چگونه پیوند و رابطه میان نظریات علمی و الاهیات دینی را ممکن میسازد؟ به نظر میرسد آنچه بین علم و دین در حوزه معرفتشناسی ارتباط برقرار می کند، پژوهشهای فلسفی است. در واقع، پژوهشهای عقلانی به معنای اعم و پژوهشهای فلسفی به معنای اخص است که پیوند معرفتشناختی میان علم و دین را میسر میسازد. پژوهشهای فلسفی قادر است که روشهای بهکار رفته در علوم طبیعی و الاهیات دینی را بررسی و ادله آنها را ارزیابی کند و به تفسیر نقادانه متون بپردازد و از این طریق در حوزه معرفتشناسی میان علم و دین پیوند برقرار کند. البته جای شگفت است که فلاسفه در این مطالعه میانرشتهای در زمینه علم و دین نقشی کمتر و در عوض متکلمان و دانشمندان طبیعی در آن نقش بیشتری ایفا کرده اند[۶۵۳]. به همین خاطر است که تاکنون پلهای مستحکمی میان دو حوزه علوم طبیعی و الاهیات دینی ساخته نشده است، اما باید توجه داشت که این پژوهشهای فلسفی در ایجاد ارتباط معرفت شناختی میان دو حوزه علم و دین بایداین رهنمود را رعایت کنند که تبیینهای فلسفی از یک نظریه علمی، هرچند با هسته مرکزی آن نظریه مرتبط است، اما قابل انعطاف است و می تواند ضمن حفظ هسته مرکزی، جای خود را به تبیینهای دیگری بدهد. تبیینهای کلامی فلسفی از الاهیات یک دین نیز وضعیتی مشابه دارد. بدین معنا که با پژوهشهای عمیقتر، آن تبیینها میتوانند جای خود را به تبیینهای دیگری بدهند، در عین این که هسته مرکزی الاهیات آن دین دست نخورده باقی بماند.
در خصوص قلمرو و کارکردهای دین در مقایسه با علم باید توجه داشت علم به سبب ویژگی مادی خود قادر نیست درباره قلمرو معنوی خارج از خود سخن معناداری بگوید. بنابراین، نمی توان آنچه را فیزیکالیستها و طرفداران تحویلگرایی درباره کاهش تمامی پدیدارها به قلمرو مادی میگویند معقول دانست، زیرا آنها از قلمرو وسیع معنوی دین و کارکرد گسترده آن در پاسخگویی به پرسشهای اساسی انسان غافلاند. در عین حال، می توان به این تفاوت نیز توجه داشت که تعیین و تأیید برخی قلمروهای اخلاقی بر عهده دین است، نه علم؛ زیرا علم فینفسه قادر به چنین کاری نیست[۶۵۴]. به بیان دیگر، دین می تواند برای اخلاق چارچوبهای مشخصی را تعیین کند و، در عین حال، برای فعالیتهای علمی نیز چارچوبهای اخلاقی خاصی را درنظر بگیرد و آنها را جهتدهی کند[۶۵۵]. البته، انسان با کمک قوه عقل خود قادر به تشخیص و تأسیس برخی معیارهای اخلاقی است که نمونه آن تعیین حسن و قبح عقلی و ذاتی امور است. اما این توانایی انسان منافی ویژگی تأسیسی یا تأییدی دین در اخلاق نیست، بلکه اگر آنها همگام شوند، اخلاق متعالی الهی پشتوانه خوبی برای رفتارهای اخلاقی انسان می شود و غایات مطلوبی را برای آن ترسیم می کند.
در مورد تشابهها و تفاوتهای روششناختی دین و علم نیز میتوان با ملاحظه ویژگیهای روشهای دین و علم، در مقولاتی چون مدلها، پارادایمها، نظریه ها، باورها، تجربهها، و دیگر خصوصیات روششناختی برخی شباهتها و عموماً تفاوتهایی را میان آنها درنظر گرفت. اولاین که، فقط آن دسته از نظریه ها و فرضیه های علمی آزمونپذیر هستند که داده های علمی آنها به قدر کافی و با روش درست گرد آوری شده باشد. در مقابل، داده های دینی که در قالب باورها و تجربه های دینی شکل میگیرند برای همگان آزمونپذیر نیستند و بیشتر یک امر شخصیاند[۶۵۶]. نکته مهم در خصوص تجربیات دینی، نحوه و ماهیت آزمونِ واقعی بودن آنهاست؛ زیرا معمولاً تجربه دینی، در مفهوم گسترده آن، یعنی آگاهی از امر متعالی و برقراری نوعی ارتباط وجودشناختی یا معرفتشناختی با آن. از این رو، یکی از عوامل بنیادی در تجربه دینی، آگاهی از حقیقتی است که ورای فرد قرار دارد، یعنی آگاهی از امر متعالی.
مسئله دیگر، شباهتها و تفاوتهای مدلهای تجربه دینی و تجربه علمی است. میدانیم که مسیر مستقیمی که بتوانیم با استدلال منطقی از داده ها به نظریه ها برسیم وجود ندارد. نظریه ها هنگام به کارگیری تخیلِ خلاق پدید میآیند که در آن غالباً مدلها نقش ایفا می کنند. ویژگی خاص مدلهایی که در نظریه ها نقش دارند این است که آنها در بسط نظریه ها سهیم هستند. به بیان دیگر، این، مدلها هستند که کاربرد نظریه ها را در حوزه های جدید امکان پذیر میسازند یا در فرایند کاربرد، آن نظریه را اصلاح می کنند[۶۵۷].
برای فهم رابطه دین و علم و ازاین مهمتر، برای تنشزدایی ازاین رابطه و جایگزینی آن با تعاملگرایی چه باید کرد؟آیا نگرش معرفتشناختی و فلسفی دراینجا نیز مفید و اساساً صحیح است؟ به نظر میرسد یکی از مشکلاتی که در تبیینهای دینی، فلسفی و علمی رخ میدهد عدم تفکیک آنهاست و این که نمی توان همیشه این تبیینها را در مقابل هم قرار داد؛ بلکه، برعکس، این سه تبیین در طول هم قرار میگیرند و دارای سطوح متفاوتیاند، و در این مورد نقش تبیین فلسفی در برقراری ارتباط بین تبیین علمی و دینی بسیار اساسی است؛ زیرا فلسفه، که معرفت عقلانی انسان است، هم پای در عالم تجربه حسی دارد و هم میتوان با آن، مفاهیم و مضامین وحیانی و تجربه های دینی را فهم و تفسیر کرد[۶۵۸]. از این رو میتوان فلسفه را پیوند دهنده تبیینهای علمی با تبیینهای دینی دانست. در دین اسلام نیز آموزهها و معارف دو گونهاند: نخست معارفی هستند که مستقیماً خدا به پیامبر وحی کرده است و او نیز به مردم ابلاغ می کند. در این گونه معارف، به دلیل امتناع خطا در کشف و ابلاغ وحی الهی، یکی از شرایط عینیت، یعنی مطابقت با واقع، رعایت می شود؛ هرچند امکان آزمون پذیری همگانی وجود ندارد. اما در فهم و دریافتهای دینداران از متون دینی، امکان خطا در مطابقت با واقع وجود دارد، و البته امکان بررسی و آزمون همگانی هم تا حدودی فراهم است؛ زیرا میتوان با عرضهی آن به دیگر دینداران میزان معقولیت و پذیرفتنی بودنش را بررسی کرد. به بیان دیگر، آن دسته از معارف دینی که وحی مستقیماند، به دلیل مطابقتشان با امر واقع، به ارزیابی یا دارا بودن شروط دیگر نیازی ندارند، و معارف دسته دوم، یعنی معرفتهای دینی مؤمنان، هم برای همگان آزمونپذیرند و هم میتوان با تلاش مؤمنان به صورت بیطرفانه آنها را روایت و ارزیابی کرد. بنابراین، دین و علم هرچند دارای ویژگیهای متفاوت خاص خود هستند، اما اشتراک آنها در برخی از ویژگیهای عینیت و تبیینْ بیانگر مشارکت آنها در عقلانی بودن است.
مسئله نقش دین در علم، و به تعبیر دیگر نیاز علم به دین، یکی از محورهای اصلی در کارکردها و قلمروهای دین است. در این زمینه چند نقش عمده دین مد نظر است که عبارتند از: الف) نقش دین در تأمین مبانی و پیشفرضهای علم، ب) نقش دین در نظریه ها و تئوریهای علمی، و ج) نقش دین در جهتدهی به کاربردهای علم.
مبناسازی برای علم و تهیه پیشفرضهای اولیه و مبادی تصوری و تصدیقی علم از کارکردهای مهم دین و متافیزیک است. هستیِ علم بر این مبانی و پیشفرضها متکی و بدانها وابسته است، و این در حالی است که خود علم در اثبات این مبانی هیچ نقشی ندارد؛ زیرا در توانش نیست تا مبانی فراتجربی با ویژگیهای دینی و عقلانی را برای خود به اثبات برساند. اهمیت این مبانی تا آنجاست که استقرار و ادامه حیات علم و پژوهشهای علمی متکی به وجود این مبانی است. راجر تریگ در این زمینه چنین میگوید: «مسئله ما پس از گذشت سه قرن و نیم این است که علم معاصر تا چه اندازه می تواند بدون مبنایی الهیاتی که از ابتدا بر آن تکیه کرده بود به حیات خود ادامه دهد. شاید این نظر شگفت بنماید [ولی من معتقدم] که علم بدون یک مبنای متافیزیکی و شاید الهیاتی دچار سرگشتگی خواهد شد[۶۵۹]. بنابراین، در درجه اول به نظر میرسد این نکته مسلّم است که پیشفرضهای دینی و مابعدالطبیعی، ضروری و ذاتیِ علم هستند، و چه دانشمندان به آن توجه کنند و چه نکنند در هستیِ این مبانی و اتکای علم به آنها تغییری حاصل نخواهد شد[۶۶۰]. علاوه بر این، ممکن است این مبانی در جهتدهی علم، سرعت پیشرفتهای علمی، و حتی ماهیت علوم تأثیر زیادی داشته باشند. برای مثال، پیشفرضهایی چون آموزهی آفرینش و آموزهی عالِمِ مطلق بودنِ خداوند، که در ادیان الهی و به ویژه در اسلام و مسیحیت به دینداران تعلیم داده میشدند، چنان تأثیرگذار بودند که عصر طلایی علم را در قرون اولیه اسلامی در جهان اسلام به وجود آوردند و در مدرنیته و پیشرفتهای روزافزون جهان غرب نیز نقش مهمی داشتند.
لذا، همانطور که فیلسوفان معاصر علم همچون پوپر، کوهن، و لاکاتوش نیز به طرق مختلفی اشاره کرده اند، آموزههای دینی در نحوه نگرش عالمان به موضوعات علمی، در نحوه شکل گیری نظریه ها و پارادایمهای علمی، و حتی در نحوه ارزیابی آنها نقش ایفا می کنند. در این زمینه، فیلیپ کلایتون با تأکید بر تعامل علم و دین میگوید که علم بیشتر از آنچه قبلاً تصور می شد «دینی» است، و دین بیشتر از آنچه پیشتر گمان میرفت به علم شباهت دارد[۶۶۱]. برای مثال، علم فاقد ارزش نیست بلکه متأثر از نهادها و پارادایمهای دینی است، و آنچه شما دادهی علمی درنظر میگیرید، لااقل تا حدّی به این بستگی دارد که به چه نظریهای معتقدید.
بااین که سؤالات و ابهامات بسیار مهمی نسبت به مفهوم و مصداق تجربه دینی و تلقی از آن به عنوان گوهر دین یا بُعدی از دینداری مطرح است و هنوز پاسخ روشنی نیافته، تلاش دینپژوهان تجربی درایران، تنها صَرف یافتن و به کارگیری واژگانی از مفاهیم اسلامی در گویه های آن شده است. لذا باید درصدد بود تا با تبارشناسی و واکاوی زمینه های ذهنی و عینی مطرح شدن تجربه دینی به عنوان گوهر دین یا مهمترین بعد دینداری، جایگاه اصلی آن را در دین و مرتبت حقیقی آن را در دینداری به دست آورد تا شاید ازاین طریق، زمینه تجدیدنظرهای اساسی در سنجههای دینداری در کشورهای مسلمان و به ویژهایران فراهماید.
رهیافت تحویلگرایانهی غالب و تمایلات عرفیگرایانهی پوزیتیویستی،این روشنبینی را از دینپژوهان غربی سلب کرده تا بتوانند تجلیات دین و نشانه های دینداری را در گسترهای وسیعتر از فضای فکری جریان اثباتگرایی بجویند؛ چنان که رویکرد غالبِ روششناختی در مطالعات دینداری، هیچگاه به جامعهشناسان و روانشناسانِ دین اجازه نداده به روش و ابزارهای دیگری برای سنجش وجوه پیچیده و پنهان دینداری روی آورند[۶۶۲]. از آن سو، ظاهر شدن تجربه دینی با تمام نهفتگی و پیچیدگیهایش در مدلها (خصوصاً ظاهر شدن اسلام در مدلبندی دلماس مارتی و توتالیتر دانستن دین در نظام هی سیاست جنایی از نظر وی)، بیش از هر چیز از تغییر نگرشهای دینی و فرآیندهای عرفیکننده مؤثر بر نقش و جایگاه دین در جامعه و نزد افراد نشئت گرفته است؛ تحولی که زمینه های خود را بیش و پیش از هر جا، در فضاهای خاص سکولاریستیِ مسیحی و دنیای مدرن به دست آورده است.
در خصوص اختلاف نظر اندیشمندان مسلمان پیرامون کارکرد ابزاری یا استقلالی عقل نسبت به معارف وحیانی، استاد جوادی آملی براین باور هستند که عقل هم «مصباح» شریعت است و هم «مفتاح» آن؛ چنانکه عقل نسبت به برخی معارف «معیار» میباشد. البته کسانی که عقل را میزان دین و شریعت میپندارند، نگاه افراطی به شأن عقل در قلمرو دین دارند که آثار سوء فراوانی دارد؛ همانطور که فروکاستن از منزلت عقل به مقام مفتاح بودن نیز نگرشی باطل و تفریطی است. پس عقل نسبت به برخی معارف معیار، نسبت به بعضی مصباح، و نسبت به برخی دیگر مفتاح است[۶۶۳]. عقل و وحی با یکدیگر دو منبع معرفتشناسی دین هستند. به همین روی هر دو از روآورد وحی حکایت می کنند، لذا میتوان تعارضهایی که بین عقل و نقل صورت میگیرد را با قواعد اصولی حل کرد و طبعا با تعارض جدی میان عقل برهانی و دلیل نقلی، میتوان از ظهور آن دست برداشت؛ چرا که دراین منظر عقل برهانی و یقینی معصوم از خطاست. البته عقل در کنار نقل، جانب معرفتشناختی دین را تحت سلطه و اشراف وحی به نحو یقینی تأمین می کند. اما بااین حال، از روایات نیز تخطئهای نسبت به عقل برهانی و اطمینانآور وارد نشده است، بلکه به عنوان حجت درونی در کنار حجت بیرونی مورد تأکید قرار گرفته است[۶۶۴]. پس در مجموع باید گفت میزان اسلامیت و دینی و به عبارتی قدسیت معرفتها، مرهون درجه علمی بودن آنها میباشد. اگر ثبوت علمی آنها قطعی باشد، استناد آنها به اسلام یقینی است؛ خصوصاً که میدانیم معرفت دینی مبین همان قوانینی است که علوم مختلف در جستوجوی آنها میباشند؛ ضمناین که ما دسترسی به وحی نداریم و پیامبر نیستیم و آنچه شأن ماست تفسیر کلام وحیانی آن ذوات قدسی است که مانند دیگر فهمهای بشری، از جمله فهم عقلانی، خطاپذیر است. پس هر آنچه عقل بشری در حوزه شناخت نظام هستی کشف کند و پرده از اسرار حکمت الهی بردارد به دین استناد پیدا می کند. لذا عقل بااین بیان ذاتاً و ماهیتاً نمیتواند غیر دینی عمل کند، بلکه مکشوفات عقلانی، دینی است و در درون هندسه معرفتی دینی قرار میگیرد[۶۶۵]. البته برخی روشنفکران دینی نظر متفاوتی دارند که به آموزههای معتزله بسیار شبیه یا چه بسا بتوان گفت منطبق است[۶۶۶].اینان استدلال می کنند اگر حجیت عقل نظری، ذاتی است و مستند به دین نیست، به نحوی که بر اساس حجیت ذاتی، کشف هم فعل خدا را تفسیر می کند و هم قول خدا را؛ واین به معنای خارج بودن عقل از هندسه وحی است و چون عقل، خودش خودش را ثابت می کند ولی نقل،اینگونه نیست و عقل آن را ثابت می کند، پس عقل شاملتر از دین است!
پس از بحث پیرامون ابعاد و جوانب کلی و مسائل پیرامونیِ مقوله تولید علم دینی، اکنون نوبت آن است بیندیشیم که تولید علم دینی نیازمند چه ملزومات و شرایطی است؟ شرایط تصرف عالَم دینی در عالَم غیر دینی کدامند؟ چندبعدی بودن علم، دین و اجتماع به چه معناست؟ در پاسخ باید به ضرورت تفکیک میان معارف اسلامی و علوم اسلامی توجه داش. معارف اسلامی از قبیل فقه، حدیث، اصول فقه، تفسیر، کلام و… ، و علوم اسلامی از قبیل سیاست، مدیریت، جامعه شناسی، حقوق و… میباشند. نکته مهماین است که مباحث اسلامی کردن علوم در خصوص علوم مشهور به اسلامی و منتسب به اسلام مطرح می شود، نه در خصوص معارف اسلامی.
بومیسازی – به معنی استقلال از تئوریهای غرب و دعوت به خلاقیت و عدم تقلید - «هدف میانی» در استراتژی گذار ما از غرب، و اسلامیسازی هدف نهایی آن میباشد[۶۶۷]. بومیسازی علوم همچنین مفهومی عامتر از اسلامیسازی آن میباشد. به عبارت دیگر، اسلامیسازی علوم تنها یکی از گزینه هایی است که بومیسازی علوم میتواند اتخاذ کند. بومیسازی ناظر به یک نوع پالایش سرزمینی، جغرافیایی و فرهنگی خاص است و در حقیقت نیازها، مسائل، مشکلات و ویژگیهای مردم یک سرزمین را مد نظر قرار میدهد، اما اسلامیسازی ناظر به آموزهها و معارف اسلامی است که باید در علوم اسلامی محور و ملاک قرار گیرد. سوماین که با تکیه بر صرف بومیسازی، نوعی «گذار حداقلی» از غرب صورت میگیرد.این در حالی است که با مد نظر قرار دادن اسلامیسازی گذار حداکثری محقق می شود؛ چرا که حسب تقسیم بندی خاصی کههابرماس از علوم اجتماعی دارد،این علوم، هم تجربی- تحلیلی، هم تفهمی- تاریخی و هم انتقادی (رهاییبخش) هستند[۶۶۸]. وقتی از بعد تجربی- تحلیلی جامعه شناسی سخن میگوییم یعنی جایی که کشف قوانین صورت میگیرد و رابطه سوژه و ابژه برقرار می شود،این دانش، جهانی است و نمی توان زیاد آن را بومی کرد.این در حالی است که در پروژه اسلامیسازی علوم به دلیل دخالت دادن هنجارها و ارزشهای اسلامی در متن علوم، اساساً فرض جهانی بودن آنها منتفی است. بخش اعظم علوم انسانی به لحاظ ماهیت علمی جنبه هنجاری دارد؛ جنبهای که شدیداَ آمیخته به ارزشها و باروهای فرد و جامعهاش است. در نتیجه نباید برآیاین دست علوم نیز دعیه جهانشمولی داشته باشیم.[۶۶۹]
اگر «عالَمِ میهمان» از چنان پویایی و رشد و قابلیت تصرف برخوردار نباشد، به هر میزان که از عناصر عالَمهای دیگر استفاده کند، به همان میزان در ورطه تقلید مهلک سقوط می کند. برای فهم عمیقتر درباره رشد و اضمحلال تمدنها باید دانست هر تمدنی سه لایه دارد: لایه تئوریک، لایه ادبیات و هنر، و نهایتاً لایه ابزار محسوس (تکنولوژی و استراتژی). در تمدن اسلامی هر سه لایه هنوز به طور کامل شکل نگرفته است. از همین رو، برخی از پاسخهایی که در عالم اسلامی به نیازهای بشری داده می شود را مطلقاً نمی توان به عنوان پاسخ خود اسلام تلقی کرد. نکته دیگراین که، ترکیب لایه های سهگانه تمدنی به گونه ای است که هر لایه پشتیبان لایه های دیگر است. در ابتدا به شکل طولی و در ادامه به شکل تعاملی. از ترکیب لایه های اول و دوم، لایه سوم زاده می شود. با شکلگرفتن اولیه لایه های یک تمدن، تاثیرگذاری تعاملمدارانه شروع می شود[۶۷۰]. حتی اگر لایه تئوریک تمدن غرب یا اسلامی هم توسط افرادی فهم شود، مادام که آنها نتوانیم نحوه تسری مبانی تئوریک به لایه سوم یعنی معماری، مدیریت، اقتصاد، استراتژی های پلیس و دادگستری و زندان و… را نشان دهیم، بی شک، آن تمدن را هنوز به طور کامل نساختهایم.این مطلب به ویژه برای گروه های مطالعاتی تمدنپژوه – چه در حوزه اسلام و چه در حوزه غرب و چه در حوزه مطالعات تطبیقی اسلام و غرب – حائز اهمیت است که تأمل در تنها بخشی از لایه های یک تمدن راهی به سوی شناخت کلیت آن تمدن باز نخواهد کرد.
بدیهی است که مسلط یا غالب بودن یک تفسیر یا بازسازی خاص، پدیدهای جامعهشناختی است و ناظر بر میزان نقش و نفوذ فکری و اجتماعی آن در جامعه یا جهان است و ازاین رو دلیلی بر برتری تئوریک آن تفسیر یا بازسازی خاص محسوب نمی شود. اما واقعاً عامل اصلی تغییر در نوع بازسازی اندیشه دینی مسلط، در دوره های مختلف تحولاتایران چیست؟ به نظر کوهن، یک پارادایم فکری زمانی از بین میرود که قادر به پاسخگویی به سؤالات جدید نیست واین در حالی است که پارادایمِ در حال ظهور از عهده چنین کاری برمیآید.[۶۷۱] دراین رابطه، مانهایم براین باور است که غلبه تفکرایدئولوژیک یا اتوپیایی مدیون نوع ساختار اجتماعی موجود است[۶۷۲]. اما به طور کلی، طولانی شدن مدت زمان حل نشدن مسائل و اهمیت و حساسیت آن مسائل برای جامعه علمی، ممکن است کمکم برخی از دانشمندان، معمولاً دانشمندان جوانی که عمیقاً شیفته و دلبسته پارادایم نیستند، را به پارادایم بدبین کند. از آن به بعد ممکن است نوعی دو دستگی در میان دانشمندان ایجاد شود؛ دسته نخست همچنان به پارادایم ایمان دارند و اصرار می کنند که پارادایم می تواند این مسائل را حل کند فقط باید زمان بیشتری به آن داد یا با دقت بیشتری مسئله را بازبینی کرد، اما دسته دوم چنین ایمانی را در خود نمیبینند؛ آنها خواهان تغییرات اساسیاند. با این حال، تا هنگامی که بدیلی از سوی مخالفان پارادایم ارائه نشود پارادایم همچنان اعتبار خویش را حفظ می کند. ظهور یک بدیل قدرتمند، پارادایم را وارد دوره بحران می کند؛ بدیل جدید امیدهای تازهای را نوید میدهد، جهان را به شکل متفاوتی بازنمایی می کند و دانشمندان مدافع آن جهان را به شکل دیگری میبینند و توصیف می کنند. در چنین وضعیتی طبیعی است که جهانبینی جدید برای دانشمندانی که همچنان به پارادایم ایمان دارند، دیدگاهی عجیب، نامعقول، و نامفهوم جلوه کند و حتی دانشمندان مدافع آن را متهم به این کنند که هیچ چیز از رشته مربوطه نمیدانند. کسانی که کپرنیک را دیوانه میخواندند صرفاً یا کاملاً در اشتباه نبودند، بلکه برای آنها ثابت بودن وضعیت زمین، بخشی از معنای زمین بود؛ در نظر آنها زمین چیزی بود که حداقل نباید حرکت می کرد. پارادایم قدیمی مدافعانش را از دست می دهد و جهانبینی جدید روز به روز قدرتمندتر می شود و در جایگاه پارادایم جدید جای پارادایم قبلی را میگیرد. توماس کوهن این گذار را «انقلاب» میخواند و معتقد است که« الگوی فرایند تغییر و تحول علمی همین است و این تغییرات متوالی از یک پارادایم به پارادایمی دیگر، الگوی تحولیِ علوم بلوغ هستند»[۶۷۳].
توجه بهاین دیدگاه ها و دکترینها، اهمیتاین پرسش را دوچندان میسازد که واقعاً شرایط توفیق یک اندیشه در صعود به اریکه گفتمان مسلط در جهان (در فضای فضای نظری و عملیِ سیاست جنایی بومی در کشور) از چه قرار است؟ آثار تسلط یک گفتمان بر موقعیت اجتماعی اندیشه های دیگر چه می تواند باشد؟آیا رشد استانداردهای حقوقی جهانی، برد جهانی اندیشهها، رقابت الگوهای فرهنگی و خیزش جنبشهای اجتماعی در سراسر جهان ساخته و پرداخته قدرتهای بزرگ است؟آیا دولتها میتوانند فرایند جهانیشدن را متوقف کنند؟آیا باید در برابر گفتمانهای حقوق بشر، تفکیک قوا، آزادیهای سیاسی و… نیز مقاومت کرد واینایده ها را ابزار نفوذ سرمایهداری تلقی نمود؟
گروهی از بازیگران جدید بین المللی، از شرکتهای چندملیتی گرفته تا سازمانهای غیردولتی، گروه های فشار بین المللی، افراد و گروه های شهروندی برای شرکت در مدیریت جهان پدیدار میشوند. نظم جهانی بیشتر حالت چندمرکزی – یعنی سیستمی غیرمتمرکز و متکثر – به خود میگیرد. دراین میان، هرچند دولت به عنوان بازیگری کلیدی در نظم جهانی اهمیت خود را حفظ می کند ولی حاکمیت آن به طور فزآیندهای تضعیف می شود[۶۷۴]. در حقیقت، جهانی شدن، دالّ بر یک دگرگونی عمده در شکل فضایی سازمان و فعالیت اجتماعی بشر به سوی الگوهای فراقارهای و بین منطقهای در عرصه روابط، کنش متقابل و اعمال قدرت است. جهانی شدن در واقع موجب پذیرش بیثباتی و نسبیت در عرصه هویتهای قدیمی از جمله دولتهای ملی، اجتماعات و افراد میشود[۶۷۵] واین امر فرایندی اجتنابناپذیر است.
شرایط توفیق یک اندیشه در صعود به اریکه مسلط در جهان عبارتند از: عقلانی بودن، کشش احساسی و عاطفی داشتن، عملی بودن و اتکاء به قدرت. منظور از عقلانی بودن، توانایی یک اندیشه در پاسخگویی به نقدهای عقلانی است. اندیشهای که شایستگی بیشتری در برابر نقدهای عقلانی از خود نشان می دهند، عقلانیتر جلوه می کنند. در توضیح شرط سوم از چهار شرط توفیق اندیشه باید گفت عملی نبودن یک اندیشه، علیرغم عقلانی بودن آن، ممکن است به خاطر ممکن نشدن تحقق اتوپیا یا وضعیت آرمانی آن به وجود آمده باشد. ازاین رو، یکی از منابع جذابیت اندیشهها، «عملی بودن» است. منظور ار اتکاء به قدرت به عنوان شرط چهارماین است که میزان قدرت یک اندیشه در عملیاتی شدن در یک کشور، به میزان برخورداری آن کشور از وسعت، جمعیت، پیشرفت اقتصادی، ذخایر ملی، آمادگی نظامی به عنوان منابع مادی، و رهبری، مدیریت، مهارت در استفاده از منابع، خصوصیات مثبت ملی و بالاخص به قدرت نرمِ دولت و ملتِ آن کشور به عنوان منابع معنوی بستگی دارد[۶۷۶]. با عنایت بهاین که تسلط یک گفتمان، علاوه براین که بسیاری را با خود همراه می کند، در حوزه اندیشهای دیگر نیز، اندیشه های همسو با خود را به گفتمان مسلط تبدیل می کند، و با توجه بهاین که بازسازی اندیشه دینی عبارت است از گرفتن و ارائه دادن تلقیهای نوینی از متون دینی به گونه ای که هدف آن توانمندسازی اندیشه دینی، محتوای قابل نقد عقلانی و انجام آن در عین حفظ خلوص و اصالت فکر دینی است، حالاین پرسش مطرح است که رویکرد بازسازی اندیشه دینی چه چشماندازی می تواند برای تولید یک علم دینیِ بومی با عنوان «سیاست جنایی اسلامی-ایرانی» ترسیم کند و خصوصاًاین کهآیا بازسازی نشان از بازگشت به گذشته و بیمیلی به اقتضائات جهان جدید – اقتضائاتی نظیر جهانی شدن – دارد؟ یااین که گذشتهنگر نیست و بیبهره از مؤلفه های نظریهپردازیِ نوین علوم انسانی نیست؟
جهانی شدن را میتوان فضای بسیار مساعدی برای بازسازی تفکر دینی ارزیابی کرد. بهاین ترتیب، در وضعیت جهانی شدن، گستره و حجم یافتههای نظری که به بازسازی اندیشه دینی قادر میباشند افزایش فوق العادهای مییابد. دگرگونیهای عملی ممکن است در اوضاع ما قبل جهانی، محدود به تجربیات خود ما شود. ولی در شرایط جهانی شدن دگرگونیهایی که در دوردستها نیز اتفاق بیفتد ممکن است متفکران دینی را به بازفهمی متون دینی وادار نماید. مخاطبان بازسازی همسو با گفتمان مسلط در جهان با یک تیر دو نشان میزنند. از یک سو، مزیتهای گفتمان مسلط در جهان را دارند و از سوی دیگر، به هویت فکری خویش وفادار میمانند واین امر امتیاز مهمی در عرصه «اتکای به قدرت» است.این فرضیه که ناظر بر وجود ارتباط مستقیم میان نوع گفتمان مسلط جهانی و نوع گفتمان مسلط بر بازسازی اندیشه دینی درایران است[۶۷۷] در صورتی ابطال خواهد شد که ما نتوانیم ارتباطی مستقیم را بین اندیشه های برتر بازار جهانی اندیشهها و اندیشه غالب در محافل بازسازی فکر دینیایران شناسایی کنیم. برای مثال، میتوان اندیشه نائینی را از تفکر لیبرالیسم متأثر دانست. ولیاین بدان معنا نیست که لیبرالیسم در اندیشه نائینی با مفاهیم دینی مخلوط شده بلشد، بلکه معنای درستِ آناین است که لیبرالیسم، محرکی بوده است تا نائینی بهاین کشف از متون دینی نائلاید. منظور، تابعیت از بازار اندیشه یا اندیشه های مسلط جهانی نیست، بلکه اشاره به زمینهای است که تحت تأثیر اندیشه مسلط بازار شکل میگیرد و اندیشه های همسو دراین عرصه، برجستگی بیشتری پیدا می کنند و حتی شاید به گفتمان مسلط محافل خویش تبدیل میشوند.
یک ارتباط منطقی بین وضعیت حاکم بر بازار جهانی اندیشهها و نوع گفتمان حاکم بر بازسازی فکر دینی درایران وجود دارد. مبانی معرفتیاینایدئولوژیها مشترک بوده؛ یعنی همه آنها بر مبنای فراروایت مدرنیته شکل گرفته بودند. در واقع، هر کدام ازاین اندیشهها با تکیه بر عقلانیت انتقادی، نسخه خاص خود را برای ساماندهی به زندگی اجتماعی میپیچیدند. ازاین وضعیت میتوان نتیجه گرفت که علیرغم تمامیاین اختلافات، روح حاکم بر بازار جهانی اندیشهها، مدرنیته یا نواندیشی بود. بنمایه نوسازی فرهنگی نیز گذار از اقتدار سنتی به سمت اقتدار عقلانی و قانونی بوده است[۶۷۸]. از آن جهت که هرگاه میزان تأثر ازایدئولوژیهای جهانی را در یک گروه قرار دهیم جامعه سنتگرایان در منتهیالیه یک سمت آن با حداقل تأثر و جامعه نواندیشان در منتهیالیه دیگر با حداکثر تأثر قرار میگیرند [اگرچه بنیادگرایان از میان نحلههای سنتگرایان، در غفلت محضاند و کاملاً بیتوجه به مدرنیته][۶۷۹]. فرضیه ما، وجود ارتباط بین فضای اندیشهای جهان و موقعیت اجتماعی گفتمانهای مختلف بازسازی اندیشه دینی درایران ناظر است. برای مثال، جالب است بدانیم که چپگرایانِ امروز، تأمین عدالت را از طریق برقراری مردمسالاری میسر میدانند، در حالی که چپگرایانِ دیروز، استقرار مردمسالاری حقیقی را تنها از طریق تأمین عدالت اجتماعی میسر میدانستند واین امر، تصادفی نیست. بلکه از دگرگونی در فضای جهانیاین گرایشها ناشی است و چپگرایان ما چه آگاهانه و چه ناخودآگاه به خاطر تنفس دراین فضا، تحت تأثیراین دگرگونیها قرار گرفتهاند. همچنان که علت اصلی سیطره مجدد لیبرالیسم در پیونداینایدئولوژی با مناسبات قدرت نهفته است. رابطه سیطره جدید لیبرالیسم و تحول نوع گفتمان مسلط بر بازسازی اندیشه دینی باید تحلیل شود. از سوی دیگر، هرگاه به فضای بازسازی فکر دینی درایران از اواسط دهه ۱۳۶۰ بهاین سو تأمل کنیم، دو تحول برجسته توجه ما را به خود جلب خواهد کرد؛ یکی از آنها، تحولی است که بر کمرنگ شدن چپگرایی و برآمدن آزادیخواهی به عنوان گفتمان مسلط بازسازی حاکی است؛ و دیگری، تحول در روش اندیشهورزی دراین حوزه است. بهاین معنا که در دوره جدید بر خلاف دوره های قبلی، کفّه نگرش بروندینی به دین بر کفّه نگرش دروندینی غالب آمده است. تحول اول در واقع حاکی از بقای اعتبار فرضیه پژوهش است، بهاین معنا که افول مارکسیسم و تجدید حیات لیبرالیسم در عرصه سیطره بر بازار جهانی اندیشهها، تأثیر خود را در فضایی بازسازی فکر دینی درایران نیز نشان میدهد و اما تحول دوم نیز با تحولات جهانی بیارتباط نیست. چرا که به نظر میرسد اوجگیری مباحث معرفتشناختی در جهان در دهه ۱۹۸۰ به خاطر چالش پستمدرنیسم در محافل فکریایران نیز بازتاب یافته و صاحبنظراناین عرصه را برکشیده است.
هرگاه تنقیح پیشفهمها (مقدمات و مقومات تفسیر) شرط تفسیر صحیح متون دینی است، شرط داشتن پیشفهمهای منقح نیز استفاده از آخرین دستاوردهای نظری درباره مقولاتی چون عدالت، آزادی، جهان، انسان، دین و غیره و نسبت بین آنهاست. مثلاً برای داشتن پیشفهم منقّحی درخصوص رابطه دین و آزادی باید مفسر از عالیترین نظریات موجود دراین زمینه، استفاده کند که تا حد امکان، تکیهگاه مطمئنی برای تفسیر وحی فراهماید. تفسیر وحی، فرایندی پویاست و ارائه دادن تفاسیر جدید از متون دینی تحت تأثیر تحول در پیشفهمها ادامه خواهد داشت؛ چرا که تنقیح پیشفهمها مستمراً به نوع خاصی از تحول در اندیشه دینی خواهد انجامید که عین بازسازی است. البته هر تفسیری را نباید پیام وحی تلقی کرد، چرا که ممکن است به خاطر منقح نبودن پیشفهمهای آن، چیزی غیر از وحی جامه وحی بپوشد. ازاین رو، تأکید بر ضرورت تنقیح پیشفهمها نه تنها از تزلزلایمان و تردید در تسلیم به پیام وحی ناشی نیست بلکه در جهت محافظت از خلوص آن است. البته به تعبیر دکتر محمد مجتهد شبستری، تنقیح پیشفهمها نباید به نوعی تصلب و پیشداوری انعطافپذیر در تفسیر وحی منجر شود[۶۸۰]. به هر روی، شکی نیست که ریشه اختلاف در تفاسیر، اختلاف در پیشفهمهاست.این تنقیح جز در سایه بررسی و نقد دائمیاین مقبولات و انتظارها با نوترین فراوردههای فلسفی و علمی ذوقی انسان میسر نخواهد داشت. اما با توجه بهاین که فهم مزبور همواره انسانی خواهد بود گریزی نیز از تعدد فهمهای معتبر وجود نخواهد داشت. بر همین اساس، حقوق بشر در جهان امروز از مصادیق عدالت است و پذیرش آن همسو با آموزههای اسلامی است. از سوی دیگر، رابطه بین نوع گفتمان مسلط جهانی و نوع اندیشه مسلط بر بازسازی فکر دینی درایران مشاهده می شود و همواره میبینیم که همزمان – البته یا با تأخیر – با تغییر در اولی، تغییر در دومی اتفاق افتاده است.
اکنون نوبت آن است که به جریانشناسی تولید علوم انسانی اسلامی توجه کنیم و اثراین نحلهها را بر تنوعیابیِ رویکردها به علم دینی مشاهده و تحلیل کنیم. به عنوان مقدمه، لازم است عنایت کنیم سازوکارهای عقلانی تحقق آرمانهای انقلاب اسلامی، متوقف بر تولید علوم دینی است و غفلت از آن موجب می شود که ما به آرمانهایی که انقلاب وعده داده است، نرسیم. البته متاسفانه برخی تهمت میزنند که جریان بومیسازی علوم انسانی و طراحی نظریه های اسلامی-ایرانیِ علم، فرمایش حکومت است و برای تحکیم پایه های قدرت؛ ولی جریان تولید علم در غرب روندی کاملا طبیعی را طی کرده است.این عده هیچگاه دستگاه مدیریت تحقیقات غربی را به مقاصد خاص سیاسی متهم نمیکنند؛ گویا آنچه در غرب اتفاق افتاده دقیقا یک فرایند طبیعی با اعتماد و اعتقاد کامل به اخلاق پژوهش بوده است و فقط در حوزه های دینی اگر دنبال تولید علم دینی برویم با انگیزه های سیاسی و قدرتطلبانه همراه است. در حالی که اولاً میدانیم غرب هم وقتی علم را زمینی کرد و تمدن غیرقدسی و سکولار به بار نشاند، در پی قدرت بود واین واقعیتی مسلّم و اثباتشده است[۶۸۱]. ثانیاً و فارغ از لزوم بسط قدرت اسلام و حکومت اسلامی – حکومتی که نه سکولار و لیبرال است و نه بنیادگرا و توتالیتر – هر مسلمان موظف است در حد وسع خویش، بکوشد آموزههای اسلام را به راهبردهای تمدنساز اسلامی جهتدهی کند.
و اما رویکردها به علم دینی، به چند گونه تقسیم میشوند:
۱- رویکرد تهذیبی: مبنای نظریهپردازان رویکرد تهذیبی، نظریه های موجود غربی است که طی یک فرایند، بهینه شده و به عنوان نظریه اسلامی ارائه میگردد.این فرایند شامل مراحل اخذ، نقد و بهینهسازی، تهذیب، تصحیح و یا تمکیل نظریه های غربی و اسلامیسازیاین نظریه ها به وسیلهآیات و روایات در موضوعات مختلف است؛ یعنی اخذ آن نظریه ها و نقد آنها همراه با ترکیب نمودن آنها با منابع اسلامی.
نگاهاین رویکرد به علم، بیشتر «گزارهای» است، تا «نظریهای». مهمترین آفتاین رویکرد به علوم دینی، «کاتالیزور شدن ادبیات مذهبی برای دینینمایی ادبیات سکولار و تهذیبنمایی فرهنگ و فلسفه عقلانیت مدرن در پوششی از ادبیات دینی است»[۶۸۲]. در حالی که میدانیم یک سیستم علمی، یک مجموعه بههمپیوسته است و کارآمدی آن در گرو حضور تمام عوامل و اجزاء آن علم برای حل معضل است. از توجه بهاین نکته نباید غفلت کرد که هر تئوری طی یک فرایند نیاز و ارضاء تولید می شود؛این نیاز و ارضاء در غرب، مادی است؛ یعنی تئوری در بستر یک سیستم مادی و برای یک سیستم مادی تولید شده است و نمی توان با جابهجا کردناین زیرسیستمها (تئوریها) از سیستم و انتقال آنها به یک سیستم دیگر، سیستم دوم را به طور طبیعی ارتقا داد. چه، هر زیرسیستم فقط با لحاظ سیستم خود قابلیت کاربست دارد.[۶۸۳]
۲- رویکرد فلسفههای مضاف: فلسفههای مضاف به واقعیات از جمله فلسفه ذهن، فلسفه نفس و فلسفه معرفت، حقیقتی خارجی یا ذهنی را موضوع تحلیل عقلانی قرار می دهند و دانشی فرانگرانه تولید می کنند که خود، مبنای مفروضات اساسی علم قرار میگیرد و سپس علم مربوطه بر آن استوار میگردد. معتقدان به اصلاح علوم از طریق فلسفههای مضاف، تولید فلسفه مضاف را تحت «فلسفه مطلق اسلامی» تعریف می کنند و سیاست و اقتصاد و حقوق و… را بر اساساین فلسفهی اعلاء اسلامی بنیان مینهند. طبق ادعای این نظریه، تولید علوم انسانی دینی بایستی با تکیه بر یک پایه عقلانیت دینی – یعنی فلسفه جامع اسلامی که استعداد کاربردی شدن را دارد – اتفاق افتد.
در مقام ارزیابی و نقداین رویکرد باید پرسید اولاً ارتباط منطقی میان فلسفه اسلامی و علوم انسانی اسلامی چگونه برقرار می شود؟ به نظر میرسد تولید فلسفههای مضاف بر اساس حکمت متعالیهی برآمده از فلسفه اعلای اسلامی اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار و غیر قابل درک است. استنباطِ مثلاً یک نظام سیاسی روشن مبتنی بر فلسفه صدرایی امری است نشدنی. دیگر آن که، دراین رویکرد، هنوز ارتباط روشمند میان فلسفه مضاف با فلسفه عام اسلامی روشن نیست و از سوی دیگر، مبنای دستگاه فلسفی مورد نظراین رویکرد ذاتاً قابلیت امتداد اجتماعی و نقشآفرینی در نظریهپردازی علوم انسانی را ندارد.
۳- رویکرد قبض و بسط: نظریه قبض و بسط میخواهد یک پیوستار معرفتی درست کند و معرفتهای دینی را بر محور معرفتهای تجربی هماهنگ سازد؛ یعنی میخواهد معرفتهای تجربی انسانی را اصل قرار دهد و مبتنی بر آنها معرفت دینی را بازسازی کند. در واقع،این نظریه یک پیوستار سکولار ارائه میدهد که به عرفی کردن تفقه دینی منتهی می شود. لازم به ذکر است در حوزه تفقه دینی، روش هم باید متناسب با تفقه دینی باشد. روشهای فلسفه مضاف به دنبال نادیدهگرفتن جایگاه مطالعات تجربی، عقلانیت تجربی، مطالعات میدانی و شهود بشر نیست، بلکه به دنبال برقراری نسبتی بین محاسبات نظری، مشاهدات روحی، مشاهدات تجربی و مطالعات عینی بشر بر اساس تعبد و و استناد به وحی است.
آنچه در نقد نظریه «نقش فلسفههای مضاف در تولید علوم انسانی اسلامی» گفته شد، البته یک روی سکه و وجه سیاهِ آن است. در مقابل، باید به رویکرد کارکردگرایانه نسبت به فلسفه نیز توجه داشت؛ چرا که از زاویه دیداین رویکرد است که میتوان مدخلیت فلسفه را در تولید علوم انسانی به همراه آورد و از غنای ظرفیتاین حوزه از معرفت – فلسفه – بهره جست. توضیح آن که، رویکرد کارکردگرایانه، کارکرد مسائل فلسفی بیان و خاصیت علمی، فرهنگی و اجتماعی آن مسائل را مشخص می کند. متاسفانه از زمان شیخ اشراق و سپس ملاصدرا به بعد که فلسفه به الهیات منحصر گشت، تنها کارکرد الهیاتی مباحث هستیشناسی نمآیان و وکارکردهای دیگر ناپیداست. بنابراین آسیب دیگر فلسفه اسلامیاین است که از مباحث دنیوی و کاربردی فاصله گرفته و تنها به عرشیات و مباحث مربوط به متافیزیک اختصاص یافته است. ضرورت دخالت فلسفه در حوزه اجتماعیات، علمیات و اخلاقیات تنها یک توصیه اخلاقی نیست، بلکه یک ضرورت فلسفی و منطقی است؛ زیرا همانگونه که در فلسفههای مضاف روشن گشته، تمام بینشهای علوم تجربی، طبیعی و علوم انسانی و نیز منشهای اخلاقی و کنشهای رفتاری بر تئوریهای فلسفی مبتنی است[۶۸۴]. از همین بابت است که یکی از اندیشمندان معاصر حوزه علمیه قم تصریح نموده است: «ادعای مااین است که تمام علوم طبیعی و انسانی و اجتماعی و مهندسی و تمام حقایق عالم مبتنی بر مبادی فلسفی و عقلانی هستند که باید فلسفه اسلامی به آنها بپردازد و حقایقی که تمدن نوبنیاد اسلامی بدون آنها تحقق نمیپذیرد.»[۶۸۵]. متاسفانه، دستگاه فلسفه اسلامی معاصر – صدرایی و نوصدرایی – نتوانسته به نظامسازی در علوم کمک بزرگ و در حد انتظاری بکند؛ دقیقا بهاین خاطر کهاین دستگاه فلسفی اساساً با توجه به دغدغه مطلقاندیشی و جامعیتگرایی، توجه و پرداختن به امور طبیعت و امور جزئی را دور از شأن فلسفه میدانست. بهاین ترتیب، ارتباط فلسفه با علوم متنوع تقریبا قطع شد. فلسفه صدرایی اساساً یک فلسفه نظری است که به حوزه هستها معطوف گشته است.این فلسفه نظری نتوانسته حکمت عملی در خور و متناسب خود را سامان دهد و یعنی نتوانسته به علوم انسانی همچون سیاست، اقتصا، حقوق و .. راه یابد. شاید بتوان چنین توجیه کرد که فلسفه اسلامی چون چنین غرض و هدفی را – یعنی حکمت عملی (باید و نبایدها) را با فقه تأمین میکرد، ضرورتی برای گشودن باب جدیدی در حکمت عملی نمیدید.این در حالی است که حکیمان قبل از ملاصدرا به اقتصاد و سیاست توجه مینمودند و جالب آن کهاین علوم را زیرمجموعه حکمت عملی میدانستند؛ طوری گاهی فارابی از مسائل فلسفه اولی در فلسفه سیاسی استفاده میکرد[۶۸۶].
به هر روی، در جهان کنونی و فلسفه اسلامی کنونی، انتظارات حداکثری ما بااین فلسفه تأمین نمی شود و ما نیازمند طرح جدیدی از فلسفه که موضوع، مسائل و غایتش امر عینی و کاربردی باشد، و در عین حال هویت آن اسلامی باشد، هستیم تا افق فراروی ما در حوزه علوم انسانی اسلامی، چشمانداز عرصه ای نباشد که همچنان به حل و گرهگشایی «موردی و مسئلهای» مشغول باشد، بلکه «راهبرد فرامسئلهای» و «روششناختی» و «فلسفی» را اساس کار خود قرار دهد.
۴- رویکرد مدیریت شبکه ای برای منظومهسازی معرفتی (نظریه مرجح): طبقاین نظریه، باید در حوزه تفقه دینی و حوزه دانشهای تجربی و تجریدی، نظام روشگان هماهنگ ارائه شود تا تعامل محصولات فکری برقرار گردد. در غیراین صورت، اگر فضا و یا روش تفقه دینی در درون خود با روشها و تحقیقات تجربی تعامل نداشته باشد، هماهنگسازی محصولات آن دشوار خواهد بود. دغدغه اصلی دراینجا آن است که اگر روش تجربیاین قابلیت را نداشته باشد که مفروضات اساسی حوزه دین را بپذیرد و مانند روشهای پوزیتیویستی عمل کند، هرگز امکان تولید علم دینی وجود نخواهد داشت. حال، همچنان که نظریه روشگان به عنوان نرمافزار رسیدن به علم دینی معرفی می شود، سختافزار مورد نیاز برای رسیدن بهاین هدف نیز مدیریت شبکه ای میباشد که مبتنی بر فلسفه روش تحقیق شکل میگیرد. به عبارتیاین فلسفه روش تحقیق باید قادر باشد نحوه شبکهسازی مدیریت تحقیقات را ارائه دهد. در واقع، فقط نرمافزار نیست که مدیریت تحقیقات دینی را تحویل میدهدف بلکه به شبکهسازی نیز نیاز است؛ یعنی باید مدیریت تحقیقات نیز همچون نرمافزارهای تحقیق بین داده های حوزه فرهنگ، مذهب و… با حوزه مطالعات میدانی و تجربی، یک ترکیب حقیقی (مزجی) و نه انضمامیایجاد کنند؛ به گونه ای که خروجی آن برآیندی از تفقه دینی و مطالعات تجربی باشد و عقلانیت کاربردی دینیایجاد شود[۶۸۷]؛ چرا که تولید علم ذاتاً به صورت جمعی و متعددالوجهی صورت میگیرد واین علم جمعی، مشمول سیاستگذاری و برنامه ریزی است. علم، عبارت است از مجموعه ای از قضآیایی که دارای محوری واحد (موضوع) است و با یکدیگر تناسب دارند و در نتیجه، یک منظومه معرفتی را تشکیل می دهند. بنابراین، علم هویت مجموعی دارد و باید آن را به صورت یک جریان دید.[۶۸۸] چنین هدف کلان و صعبالوصولی نیازمند نوعی انسجام نخبگانی و به تعبیر دیگر، محتاج یک دکترین تحول در علوم انسانی است. بر اساساین دکترین میتوان استراتژیها و برنامه ها را جهت سازماندهی تعیین کرد. اولین گام تولیداین دکترین،ایجاد یک مانیفست است.این مانیفست اگر مورد پذیرش و اجماع نخبگان قرار گیرد، برداشتن گامهای بعدی در تولید علم دینی ممکن می شود.
در خصوص اسلامی شدن فلسفهها و روشهای تحقیق در علوم انسانی، به طور کلی باید بهاین مهمترین قاعده توجه داشت که مادامی که ارتباط محتوای علوم انسانی با منابع درجه اول دین، ارتباطی قاعدهمند و واضح نباشد نمی توان استناد نظریات به دین و تئوریهای علوم انسانی و دستاوردهای پژوهشیاین بخش را به دین ثابت کرد و پروژه اسلامیسازی علوم انسانی در مراحل پیشگفته نیز موفق نخواهد بود[۶۸۹]. مقام معظم رهبری (دامت افاضاته) در تشریح پیامدهای منفی جایگاه و کارکرد کنونی فلسفه اسلامی معاصر در جامعه مسلمانان، تعبیری دارند که ناظر بر بحث ماست: «نقص فلسفه مااین است کهاین ذهنیت، امتداد سیاسی و اجتماعی ندارد. فلسفههای غربی برای همه مسائل زندگی مردم، کم و بیش تکلیفی معین می کند؛ سیستم اجتماعی را معین می کند…میتوان در مبانی موجود فلسفیِ ما نقاط مهمی را پیدا کرد که اگر گسترش داده شود و تعمیق گردد، جریانهای بسیار فیّاضی را در خارج از محیط ذهنیت به وجود می آورد و ازاینها می شود یک دستگاه فلسفیِ اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و… [و از جمله، حقوقی] درست کرد.»[۶۹۰]
حجهالاسلام نجف لکزایی، نکتهای را درباره لایههاى معرفتى در فلسفه علوم انسانی یادآورد شده است که محل تأمل است.ایشان میگوید: «وجود تعارض، به طور منطقى، در درون هر لایه ممکن است، اما تصور تعارض میان دو لایه معرفتى، باتوجه بهاینکه هر کدام به پرسشهاى خاص خود پاسخ مىدهند متصور نیست؛ مگراینکه لایه معرفتى مورد بحث دامنه شمول مدعیات خود را آنقدر گسترش دهد که مدعیات لایههاى معرفتى دیگر را نیز شامل شود؛ براى مثال هر عالم دینى از یک نظام فلسفى و کلامى و تجربى و شهودى، آگاهانه یا ناآگاهانه برخوردار است و بنابراین فرض، تعارض فقه و فلسفه یا فقه و عرفان و یا علم و دین منطقاً فرض درستى نیست، اما فرض تعارض در میان فقه فقها و مکاتب فقهى مختلف یا فلسفه فیلسوفان و مکاتب فلسفى مختلف یا عرفان عارفان و مکاتب عرفانى مختلف و یا معرفتهاى تجربى متصور است؛ چنانکه مثلاً در حوزه فلسفه، سه مکتب فلسفى مشاء، اشراق و حکمت متعالیه را در جهان اسلام داریم یا مکاتب کلامى مختلف و یا در حوزه فقه، مکاتب فقهى متفاوت را داریم»[۶۹۱]. سخن فوق ازاین حیث قابل نقد است که نویسنده، مذکور، فرض تعارض میان فقه و عرفان و فلسفه را منتفی دانسته است.این نشان میدهد وی فهم بشر از وحی را مترادف وحی انگاشته واین خطایی بسیار بزرگ است. فقه، معرفتی کاملاً بشری است. چه، تعریف فقه همانا استخراج حکم شرعی فرعی از ادله تفصیلی است[۶۹۲] واین استخراج حکم توسط بشر صورت میگیرد. همچنان که شهودی که در قلب یک عارف صورت میگیرد، مختص همان عارف است و عارف دیگر را حالات عرفانی دیگری عارض است. فیلسوف اندیشه و تفلسف می کند و اندیشهی هیچ دو انسانی مشابه هم نیست.این یکی از شایعترین و مخرّبترین آسیبهای گفتمان غالب و رایجِ اندیشه دینی و خصوصاً گفتمان فقهیِایران و اغلب کشورهای مسلماناین است که فهم بشر از حقایق قدسی را سهواً امری قدسی میدانند؛ در حالی کهاین همچنان ذاتاً امر بشری و معرفت بشری و غیر قدسی است. پژوهشگران مطرح و پرتألیفی نظیر جناب حجه الإسلام و المسلمین نجف لکزایی که از پیشروان مشرب نواندیشی دینیِ متعهدانه نیز هستند و به گفتمانسازی مشغولاند، شایسته است دقت کنند که فقه، یعنی فقهِ فقها؛ فقهِ محض و نفس الامری به معنای یک نظام حقیقتِ قطعی وجود ندارد. اصلا فقه یعنی استنباط فقها ازآیات و روایت به هدف کسب تکلیف شرعی.
در مجموع و فارغ از مصادیق پراکندهای از چالشهای علم دینی و برخی جلوههای گفتمانیِ آن، نباید از توجه به وجود رویکرد رادیکال به علم دینی غافل شد. طبقاین رویکرد، بر اساس دو موضع معرفتشناختی، تعبیر «علم دینی» بیمعنا تلقی میشود؛ نخست «وحدت گرایی معرفت شناختی» و دیگر، «کثرت گرایی معرفت شناختی». مراد از وحدت گرایی معرفت شناختیاین است که دانش بشری، سنخیتی واحد و یکدست دارد و مشخصه آن نیز تجربی بودن آن است. براین اساس، دین اصولاً از حوزه دانش خارج است و و خود فاقد ماهیت دانشی است. ازاین رو، تعبیر علم دینی، بی معنایی آشکاری دارد.این موضع توسط اثباتگرایان منطقی و عملگرایان اتخاذ شده است. اما کثرتگرایی معرفت شناختی، حاکی از آن است که معرفت بشری، بافتی یکدست ندارد، بلکه همچون چهلتکهای است که هر پاره آن، بافتی خاص دارد و طرفداران آن نظیر ویتگنشتاین معتقدند معرفت دینی معرفتی متباین و متغایر با معرفت علمی معرفی است[۶۹۳]. در مقابل، به نظر میرسد میتوان با «کثرتگرایی تداخلی»، معناداری علم دینی را تصور نمود. از حیث موضوع دانش، نوعی کثرت در ذات دانش – دانش به مثابه یکی از حوزههای معرفت – وجود دارد؛ آنچه حوزههای مختلفی برای معرفت پدید میآورد موضوع معینی است که در هر حوزه مورد نظر است، امااین کثرت از نوع تداخلی است و پارههای دانش، از حوزهای به حوزه دیگر نفوذ مییابد؛ هرچند هویت متمایزی برای حوزه های معرفتی (از حیث موضوع) برقرار میماند.
گفتار دوم: تضعیف پویایی تعامل فقه جزایی با علوم جزایی و الزامات بین المللی
تلقی اراده و قدرت نامحدود حکومت در اعمال حاکمیت در اثر اوضاع و احوال نوین و تأثیر پارامترهای ناشی از آن دگرگون شده است. شرایط اساسی إعمال حاکمیت در گذشته بستگیِ مطلق به اراده حاکم داشتند و در نتیجهاین شرایط به گونه ای عمده معطوف به حفظ قدرت وی و نیز تسهیل در انجام امور حکومتی میشدند. اما امروز شرایط اساسی دیگری نیز در اعمال حاکمیتایجاد شده اند. اهمیتاین شرایط به گونه ای است که حتی تعهدات بین المللی دولتها نیز نمیتواند آنها را نادیده بگیرد و ازاین روی نمایندگان مردم و نهادهای صیانت از قانون اساسی در تضمیناین شرایط اساسی مراقبت لازم را به عمل میآورند. یکی از شرایط نوین فوق و بلکه مهمترینِ آنها «پدیده جهانیشدن» است که عناصر خردتری نیز در آن مستتر هستند. جهانیشدن، فرایندی است که بیشتر متاثر از نئولیبرالیسم است و بنابراین آموزههای این اندیشه مانند دگرگونی الگوهای تولید، گسترش بازارهای سرمایه، توسعه بخش خصوصی و کاهش نقش دولت، افزایش نقش بازیگران بین المللی و منطقهای به جای بازیگران ملی، نقش تعیین کننده شاخص های دمکراسی و حقوق بشر و نیز توسعه شرکتهای چندملیتی به نحو بارزی در آن به چشم میخورند.
ارزشها، قواعد و هنجارهای جهانی در حال تغییر است. جهانیان با هویتهای به اصطلاح چهل تکه در حال نزدیکی بیشتر به هم هستند. روند تحولات در این عرصه با افزایش سرعت جهانی شدن بسیار شدیدتر می شود. تحولات ژرف جهانی در این حوزه، وسیعتر است و جهانی شدن در این عرصه تأثیر بیشتری خواهد داشت. تحولات در این عرصه، بر نگرش و جهانبینی مردمان جهان تأثیر گذاشته و در حوزه سخت سیاست در قالب حمایت از صلح، حقوق بشر، محیط زیست و دولتهای مردمسالار نمود خواهد یافت. در قرن بیست و یکم، ارزشهای جهانی بر اساس محور انسانی، اعم از آزادی بیان، حقوق بشر، حق تعیین سرنوشت، حق رهایی از نیاز و حق رهایی از ترس، همراه با توجه ویژه به تساهل و تعامل با سرعت بیشتری رشد خواهد یافت و بسیاری از حوزه های دیگر متأثر از این نوع نگاه، متحول خواهد شد.
در عصر نوین، حاکمیت، تنها ویژگی قدرتِ حاکم برای إعمالِ آن نیست، بلکه از سوی دیگر، باید حقوق حکومتشوندگان را نیز مدنظر داشته باشد. به دیگر سخن، حاکمیت دیگر تنها به یک سوی، که حکومت باشد، وابسته نیست، بلکه سوی دیگر آن نیز به طرف دوم قرارداد بسته است که مردم و حکومتشوندگان باشند. مجموعه ای از عوامل موجب شدند که حاکمیت چنان دگرگون شود که به کلّی از مفهوم سنتی خویش به دور افتد. گذشته از سیطره لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی، گروهی ازاین عوامل به عرصه بین المللی بازمیگردد که با آفرینش پارامترهایی چون حقوق بنیادین، بر عرصه داخلی تأثیر نهاده است. بیگمان، فرایند جهانیشدن، تأثیر عواملی خارجی را در سه گروهِ ۱- الگوها، ۲- هنجارها و ۳- ارزشها تسهیل نموده است[۶۹۴]. دراین رهگذر، حاکمیت به عنوان مانعی ظاهر می شود اما در مفهومی شکلی از حاکمیت، تنها اعمال آن است که در نتیجه عوامل فوق دستخوش تغییر می شود. بنابراین تمسک به مفهومی نوین از إعمال حاکمیت با مبنایی که سازگار با تحولات پیشگفته باشد، اجتنابناپذیر است؛ زیرا اتکای بر تلقی سنّتی دیگر صواب نخواهد بود.
وقتی از جهانیشدن حقوق سخن به میان میآوریم، دو محور اصلی مدنظر قرار دارند و ارزشهایی که ازاین مسیر انتقال مییابند حولاین دو محور مطالعه میشوند: جهانیشدن حقوق اقتصادی و جهانیشدن حقوق بشر. فرایند جهانیشدن حقوق بر اساساین دو محور و مبتنی بر انتقال ارزشها، دو مرحله را با رویکرد پوزیتویستی طی می کند: نخست، مرحله جمعآوری نُرمها یا قواعد جهانیشدن که بر عهده نهادهای بین المللی مانند سازمان تجارت جهانی، سازمان ملل متحد، شورای اروپا و… بوده و در قالب اسناد و کنوانسیونهای بین المللی مانند اعلامیه جهانی و میثاقین حقوق بشر و… صورت میگیرد. دوم، مرحله توزیعاین نُرمها و هنجارها و قواعد، که با تصویب از جانب کشورهای مختلف تحقّق میپذیرد. جهانیشدنِ حقوق بشر، محور دوم جهانی شدن حقوق است.این محور تا حدودی تأثیرات محور اقتصادیِ جهانیشدن را تعدیل میکند. واقعیتاین است که با جهانیشدن حقوق بشر، انتقال ارزشهایی که فرایند جهانیشدن بر آنها مبتنی است، مانند دموکراسی، دولت قانونمند، حقوق تعاون اجتماعی (نسل سوم حقوق بشر که حق برخورداری از محیط زیستی سالم مهمترین نمادِ آن است) میسر گردیده است واین مسأله به تقویت حقوق عمومیِ ارزشی کمک بسیار نموده است؛ بنابراین جهانی شدن حقوق با «امر عمومی»[۶۹۵] بیگانه نیست، پس با دیگر حوزه های امر عمومی نیز بیگانه نیست. یکی ازاین حوزه ها، حوزه سیاست جنایی است.
با توجه بهاین که یکی از مهمترین اهداف حقوق کیفری، صیانت از ارزشها و هنجارهای اساسی است، تغییر هنجارها و پیدایش هنجارهای جدید در فضای جهانی، نظامهای حقوق کیفری ملی را متأثر میسازد. تغییر مفهومیِ اصول سنتی عدالت کیفری و فرایند اجرای صحیح قانون و تمایل به سمت امنیتی کردنِ حقوق کیفری از جمله نشانه های بارز جهانی شدن جرم محسوب میشوند. در کناراین موارد، باید شدت بخشیدن به اقدامات نظارتی، تصویب قوانین سختگیرانه در خصوص مظنونان به ارتکاب جرایم خطیر امنیتی، اعطای صلاحیت بیشتر به پلیس و افزایش اغماض نسبت به بدرفتاری نیروهای پلیس با مردم، از سوی سیاستگذاران کیفری ملی را افزود. بدین سان و در نتیجه جهانی شدن جرم و تغییر و تحول در استراتژی نظامهای کیفری ملی را افزود. بدین سان و در پی جهانی شدن جرم و تغییر و تحول در استراتژی نظامهای کیفری ملی، تعامل میان آزادیهای مدنی و صلاحیت دولت، به نفع دولت بر هم میخورد. طبع و ماهیت جرایمِ جهانی شده و تهدیدهای ناشی از آن، دولتها را به پیش بینی و تصویب مقرراتی در راستای مبارزه و پیشگیری ازاین جرایم سوق داده که طبعی سختگیرانه و امنیتمحور دارند. در واقع، دولتها در سیاست جنایی، طریقی را اتخاذ کرده اند که در جهت تأمین منافع ملی و صیانت از امنیت ملی است؛این شیوه از یک طرف، در مقام تحدید حقوق بشر و تهدید آزادیهای فردی برآمده و از سویی دیگر، با تقویت ظرفیتهای نظامی، پلیسی و قضایی به هرچه بیشتر امنیتی و پادگانی کردنِ حقوق کیفری منجر شده است[۶۹۶]. معضلِ دیگری که ناشی از جهانی شدن جرم و ناشی از گسترش توتالیتاریسم در رژیمهای سیاسی جهان است، تورم غیرقابل کنترل قوانین کیفری است کهاین مسأله، خود موجب تورم کیفری بیاندازه گردیده است. از جمله عوامل تورم کیفری، پیشرفتهای صنعتی و فناوری اطلاعات است و ارتباطات است. مهمترین مصادیق آثار تورم کیفری را میتوان در جرم زایی، خنثی شدن آثار مجازاتها، افزیش امکان اشتباه قانونگذاران در نگارش و تصویب به لحاظ عدم فرصت کافی برای مشورت با متخصصانِ امر، خلاصه کرد[۶۹۷]. به لحاظ ظهور آثار منفی پیشرفت صنعت و فناوری اطلاعات، حقوقدانان، جهانی شدن جرم را یکی از جدیدترین عوامل تورم کیفری میدانند[۶۹۸]؛ چرا که در سالهای اخیر، قانونگذاریهای ملی و بین المللی پیرامون جرایم فراملی و سازمانیافته، هم از حیث کمیت و هم از نظر کیفیت، متفاوت با سایر قانونگذاریها بوده است. لیکن، آنچه اهمیت زیادی دارداین است که هراس ناشی از جرایم مذکور، قانونگذاران را به جرمانگاریهای افراطی هدایت نموده است واین، به نوبه خود در کاهش امنیت و آزادیهای افراد تأثیرگذار میباشد؛ چرا که، هر اندازه سیاهه جرایم در مجموعه قوانین و مقررات بیشتر باشد هم مردم احساس ناامنی بیشتر پیدا می کنند و هم احتمال برچسبزنی مجرمانه بر بخش عظیمی از افراد جامعه وجود دارد. نکته دیگراین که، قانونگذاران ملی گاهی از تعابیر و اصطلاحاتی استفاه می کنند که در حالت عادی با اصل شفافیت قوانین کیفری مغایر است.این گونه عملکرد قانونگذاران در پیش بینی انبوه مصادیق ممنوعه و جرمانگاری مقدمات بعیده جرم به میزان زیادی با حقوق و آزادیهای مشروع افراد در تعارض است.
توسعه شبکه کنترل حکومتی بر زندگی مردم، سومین پیامدِ مفهومِ جهانی شده بزهکاری است. ضرورت محافظت از مرزها، ترسیم مرزهای اجتماعی و تصفیه اجتماعات بیگانه (مجرم و مهاجر) از جنبه های فراگیر محرومیت و کنترل اجتماعی معاصر است. بااین حال، ترسیم مرزهای اخلاقی که از نگرانیهای سنّتی حقوق جزا است امروزه نه تنها از طریق مجازات بلکه از رهگذر ممنوعسازی و محرومسازی نیز اجرا می شود. جهانی شدن جرم به عنوان مبنایی برای سیاستهای ملی سختگیرانه در خصوص بازداشت، پلیسیگری و نظارت تبدیل شده است.ایست و بازرسیهای شدید و گاه خارج از چارچوب مجوز قانونی ازاین جملهاند. سیاست کیفری امنیتگرای توتالیتر همچنین، در برخی موارد نظیر مبارزه با تروریسم غالباً دستاویزی برای کنترل فزآیندهی گروه ها و جریانهای فکریِ نامحبوب نزد دولت قرار میگیرد. از همین روست که سیاستگزاران کیفری ملی به جهت ترس از خطر دیگران به ویژه بیگانگان در خصوص جرمهای جهانی اقدام به اتخاذ تدابیرِ شدیداً امنیتی مینمایند. به عبارت دیگر، جهانی شدن جرم، به نظامی کردنِ استراتژی های کنترل جرم انجامیده است[۶۹۹] و به هدف تأمین امنیت ساکنان خود، آزادیهای آنان را محدود می کند.
فرم در حال بارگذاری ...
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 09:25:00 ق.ظ ]
|