طرح های پژوهشی دانشگاه ها درباره ارتباط نقاشی سده ی بیستم و انیمیشن |
![]() |
شکل ۲-۲: نمونههایی از نقاشی سورا
از این دیدگاه، کل تصویر به مثابهی ساختار صوری و بیانی، زیر فرمان هماهنگی است. این با نقاشی واقع نما، عکاسی و مصور سازی[۳] کاملا تفاوت دارد و ارزش خاص خود را دارا است. هرگاه یک نقاشی از قوانین منطقیش پیروی کند، در شبکه ای ظریف از روابط تصویری قرار میگیرد و قالبی از آن خود مییابد. کار نقاش فقط ایجاد نظم و صراحت است یا بنابر سخن سینیاک:” نقاش در برابر بوم سفید بیش از هر چیز باید تعیین کند که کدام جلوهی خط یا سطح مطلوب اوست و کدام رنگ یا سایه _ رنگ را باید به کار برد.” امپرسیونیست نو از تباین دو سایه _رنگ آغاز می کند و به آنچه گسترهی تابلو را خواهد پوشاند، نمیاندیشد. او در دو سوی یک محور فرضی عناصر خود را در تباین با یکدیگر قرار میدهد و آنها را متعادل میسازد تا تباین جدید به نقشمایهای جدید منتهی شود. بر این منوال با پیش رفتن از یک تباین به دیگر، گسترهی بوم سرانجام پوشانیده می شود. نقاش، نردبان یا ” گام” خود را تغییر میدهد. او خط و سایه_ رنگ را بنابر خصلت بیانی تصویر هماهنگ میسازد. چنین است که نقاش با وادار کردن تبعیت رنگ و خط از عاطفهای که وی را برمیانگیزد، شاعر و آفریننده می شود. اینها انگارههایی تازه بودند و نقیض امپرسیونیزم را ارائه میکردند، زیرا هدف نقاش دیگر نه تصدیق و تحقق شادمانهی منظرهای طبیعی بر روی بوم، بلکه دستیابی به تصویری مستقل بود. در میان هنرمندان امپرسیون، سزان، ون گوگ، گوگن و سورا به سبب تحولاتی که در این عرصه ایجاد نمودند بی شک از پرآوازه ترین هنرمندان این دوره محسوب میشوند.
شکل۲-۳: نمونههایی از نقاشی سزان
“از این اصل که هنر نه رونگاری و بازسازی ، بلکه بازنمایی طبیعت است، چنین استنباط می شود که هنر نوعی هماهنگی به موازات هماهنگی طبیعت است. تابلو از قوانین خاص خود پیروی می کند. هنر در گسترهای صوری پای میفشرد: “یک تابلو، بیش از هر چیز باید فقط رنگ را بازنماید. روایتگری، روانشناسی …. و نظایر اینها، جنبه ضمنی تصویرند. در تک تک آثار سزان، رفت و برگشت بین این دو گسترهی موازی_ یعنی هنر و طبیعت _ را میتوان درک کرد و هر یک از آثارش رشتهای از پیوند جهان مرئی با دنیای مستقل تابلو را نشان میدهد. به تدریج این شبکه متشکل از رشته های پیوندِ عینیت با انتزاع، آنچنان درهم میتنند که عناصر صوری جداگانه_ یعنی خط، سایه/ رنگ، و رنگ_ به یک کل تجزیه ناپذیر بدل میشوند.” (پاکباز، ۱۳۸۱: ۳۷۲)
سزان شاید ناخواسته، ضربهی نهایی را بر پیکر سنت بزرگ وارد آورد. تابلو، دیگر پنجرهای گشوده بر روی فضای صحنه نیست، بلکه فقط گسترهای است که با نوسانها و ارتعاشهای فضای تصویری، اکنون “غیر پرسپکتیوی” شده است. بنابراین ارگانیسم تصویری مستقل، فضای تصویری مستقلی را نیز که در آن بافته شده است، به دست می آورد.
شکل ۲-۴: نمونههای دیگری از نقاشی سزان
امپرسیونیستها می کوشیدند تصور شکلها را در میان دریایی از نور و هوا به بیننده القا کنند و نتیجه، تحلیل بردن شکل اشیا بود. سزان به ساختار استوار فرم و روابط متقابل شکل اشیاء میاندیشید. او جوّ را به بافت فشردهای از لکه- رنگها که با ضربهی قلمهای موزون در شکلی محکم میخکوب شده اند، بدل می کند و به آن حالتی از جمود و ثبات میبخشد (این رویه بعداً مورد توجه فوویستها قرار گرفت). سپس ذرات این جوّ تصویری را تحت نظامی درمیآورد که آشکارکنندهی روابط نمایشی اشیا است، درست مانند برادههای آهن واقع در میدان مغناطیسی که جریان مغناطیسی را به صورت نمودار نشان می دهند. سزان بدینسان در ارائه انرژیها به زبان فرم توفیق مییابد. در کار سزان لیوانی گرد به اضافهی یک بطری، صرفا اشیاء مادی و یا ساختار مجزا نیستند. اینها، انرژی چرخشی و انرژی ایستا را مینمایانند. این انرژیها برهم اثر میگذارند و در ظاهر اشیاء نیز نفوذ می کنند. به این طریق است که تحریف و تصرف شکلی در نقاشیهای سزان پدیدار می شود. تحریفهایی که در شکلهای او میبینیم عمدی یا اتفاقی نیستند، بلکه بر روش وی در استحاله ی جهان برونی به فرم دلالت دارند. سزان در واقع عرصه نقاشی را وسعت میبخشید. نقاش اگر تاکنون وظیفهی ارائه چیزهای قابل رؤیت را داشت، حال وظیفهی ساختن چیزی قابل رؤیت را برعهده میگیرد.
سزان نخستین نتیجهاش را از امپرسیونیستها میگیرد: برداشتن تأکید از موضوع. با آنکه شیء ترسیم شده در نزد امپرسیونیستها اساسا منعکس کننده نور است، در نزد سزان به ابزاری فرعی برای سازماندهی سطح (پلان) تصویر بدل می شود. سزان با ادامه روند کاهش اهمیت موضوع، به خودی خود، ارزش چیزی را که میسازد بالا میبرد. حال تابلوی نقاشی وجود مستقل خود را دارد و باید تماما برحسب کیفیات تصویری ذاتی خودش مورد قضاوت قرار گیرد. در آثار سزان، سادهسازی شکلها و برجستگیهای تندیسوارشان، چنان ظاهری از آرامش و وقار پایدار به آنها میدهد که هنر دوره رنسانس سدهی پانزدهم را به یاد تماشاگر می آورد.
نقد خلاقانهی امپرسیونیسم توسط سزان، سورا، گوگن و ونگوگ، نقطهی عطفی را در تحول نقاشی مشخص مینماید. نوآوری عمدهی دو دهه آخر قرن نوزدهم، تغییر در نگرش انسان به طبیعت بود. طبیعت همچون یک “برابر نهاد” یا به منزلهی نیرویی که باید بر آن غلبه یافت، چیزی که در ذهن آدمی می تواند تحقق یابد، به شمار آمد. بنابراین، نقاشی به مثابهی بازآفرینی طبیعت در معادلهای رنگ و شکل تلقی شد که بیانگر پاسخ روحی انسان به طبیعت نیز بود. نقاش رابطهای فعال، پرشور و جوینده با جهان مرئی برقرار کرد. او پیگیرانه کوشید تا نه فقط چیزها بلکه روابط میان خود و چیزها را قابل رؤیت سازد. سزان و سورا برآن بودند که معادلهای تصویری شکلها و فضا و نور طبیعی را بیابند. در اثر کوشش ایشان هر مجموعه اشیاء طبیعی به صورت ترکیبی گویا از اشیا هنری درآمد. اینان، تابلو را به مثابهی ترتیب معقول صور بصری در ساختاری منظم از رنگها و شکلها که روابطشان تابع قوانین معینی بود، تلقی کردند. هدف گوگن و وان گوگ، بیش از هر چیز، بیان مستقیم درون طبیعت بود. اینان کوشیدند به مدد نیروهای بیانی وسایل تصویری، طبیعت را به گونه ای جدید بازنمایی کنند، لیکن به مقولهی استحالهی ساختمانی چندان نپرداختند. وان گوگ و گوگن، زبان روحانی مستقل وسایل تصویری را کشف کردند و استحکام بخشیدند: در نزد ایشان، خطِ توصیفی به خط بیانگر و رنگِ موضعی به رنگ القایی بدل شدند.
از آن زمان به بعد دو گرایش متمایز، یکی تأکید بر “ساختمان” و دیگری تأکید بر “بیان” در هنر نوین بروز کرد و ادامه یافت. هر دو گرایش به سهم خود به تعمیق و توسعه محتوای نقاشی یاری رساندند. سزان در روند اکتشاف نظم ساختمان بصری و انطباق مجدد آن بر طبیعت، اشاراتی نیز به الگوها و ضد الگوهای زیبایی شناختی ذهن آدمی داشت. گوگن با شناخت و به کار بستن طنینهای رنگی شدید، به عنوان وسیلهای برای جنبش روح آدمی، راه بازآفرینی رویاها را گشود. “روش سزان، روشی عینی و برونگرا و بر اساس سنجش و شمارش و ساخت استوار بود: هماهنگیهای بنیادی به وسیله هندسهی دقیقی از فرمهای عینی مفروض بدست آمده بودند که در ریتمهایش نبض عاطفهی انسانی میزد. روش گوگن، روشی ذهنی و درونگرا بود؛ گفتگویی هیجان انگیز با اشیاء بود که در آن رنگها و شکلها به نشانه های گویای عاطفهی انسانی بدل شدند. سزان و گوگن قدرت پیام دهندگی عناصر تجسمی را از نو کشف کردند. این که صدای یک رنگ، حرکت یک خط و ریتم ترتیب فرمها بدون رجوع به تصویر طبیعی میتوانستند عواطف آدمی را برسانند، کشفی تعیین کننده و برانگیزاننده بود.” (پاکباز، ۱۳۸۱: ۳۷۵-۳۷۳)
شکل ۲-۵: وان گوک
۲-۴- مکتب اصالت ترکیب[۴]
“نقاش میانهی قرن نوزدهم، موضوع و ماده مطلوب رمانتیسیم را با صحنههایی از زندگی همگانی انسان نوین جایگزین میکرد. این علاقه جدید او به موازات کنجکاوی و کنکاشهای علمی همه جانبهای در خصوص اجتماعات انسانی و رفتارهای گروهی آنان پیش میرفت. روش هنرمند مانند روش عکاس یا جامعه شناس در آغاز توصیفی بود، ولی در نیمهی دوم سدهی نوزدهم جایش را به تحلیل و بیان داد و هنرمند دریافت که فعالیتش تابعی از ابزارها و مصالح کارش است. او پیبرد که بوم نقاشیاش پنجرهای پشتنما نیست که به دنیای بصری طبیعت گشوده شده باشد، بلکه سطحی ملموس است که رنگریزهها به طرق بسیار متنوع بر روی آن آرایش میگیرند. این آن واقعیتی بود که هنرمند با آن مواجه شده بود.” (پاکباز، ۱۳۸۱: ۳۷۸)
“شخصیت و نظریه های گوگن محیط سمبلیسم را از لحاظ زیبایی شناسی دستخوش دگرگونی عمیقی کرد. گوگن، برنار و سایر نقاشان پنتاون در نمایشگاهی که در سال ۱۸۸۹ در کافهی ولپینی پاریس برگزار کردند، خود را “سنته تیست” نامیدند. چگونگی تلخیص شکل و تشدید رنگ در تابلوهای این نمایشگاه، بیش از هرچیز دیگری بر نقاشان جوان اثر گذاشت. اصالت ترکیب در کار ایشان به معنای مرکزیت دادن و ساده کردن فرم به منظور بیان اندیشه بود. امیل برنار درمورد اسلوب کارها اصطلاح کلوآزونیسم (مشبک کاری) را پیش نهاد و منظورش از این اصطلاح محدود ساختن سطحهای رنگی با خطهای پیرامونی ضخیم بود که بر حرکت گویای خط و درخشش رنگ میافزود. درعین حال جلوههای مشابه میناکاری و شیشه کاری منقوش قرون وسطی را نشان میداد.” (پاکباز، ۱۳۸۱: ۳۸۸)
۲-۵- فوویسم
هدف “ماتیس” و دوستانش در شیوه فوویسم را میتوان چنین خلاصه کرد: تصویر، یک فضای معنوی است؛ از هرگونه سه بُعدنمایی باید دوری جست؛ شکلهای طبیعی باید از منظر معنوی تصویر پیروی کنند. نور باید به واسطه رنگ بیان شود؛ گسترهی تصویر باید با قطعات رنگی صریح مفصل بندی شود، زیرا به مدد رنگهای صریح و خالص است که حداکثر بیان به دست می آید. در زبان نقاشی، بیان و آرایش مفهومی مترادفند، چرا که به قول ماتیس: “بیان، در روش تفکر من عبارت از بازتاب انفعالات بازتابنده بر یک چهره و یا آشکارشده توسط حرکات و اشارات شدید نیست. کل آرایش تابلوی من بیانگر است… ترکیب بندی، یعنی هنر آرایش عناصر مختلفی که نقاش برای بیان احساسهایش در اختیار دارد… یک اثر هنری به هماهنگی کل نائل می شود.” (پاکباز، ۱۳۸۱: ۴۲۳)
شکل ۲-۶: نمونههایی از نقاشی ماتیس
بررسی نقادانهی میراث “کاوشگران بزرگ"، ماتیس را به نتایجی مانند این رهنمون شد: رنگها باید خالص باشند و به عنوان معادل نور به کار روند؛ درک فضا نه با کاربست پرسپکتیو کلاسیک، بلکه باید با ترتیب رنگها، و بهره گیری از خصلت پیشایندگی و پسروندگی رنگها تأمین شود. گستره و خطهای مرزی باید روشن و ساده باشند و سازمانبندی آنها باید انرژیهای ذاتی خط و رنگ را باز تاباند. موضوع، از طریق این هماهنگی صوری در تابلو بیان هنری مییابد؛ و این نوعی “هماهنگی قابل مقایسه با ترکیب موسیقی” است. اینها نکاتی هستند که مبانی زیبایی شناسی ماتیس را به روشنی توضیح می دهند. او در سراسر زندگی هنریش، خود را وقف تکمیل این زیبایی شناسی کرد تا به نهایت روشنی و سادگی دست یافت. با آنکه او در ابتدا تا حدی تحت تأثیر بنار و امپرسیونیسم پسین بود و گرچه در آغاز مرحله فوو از سینیاک اثر گرفت و این اثرپذیریها، کارش را تا حدی مغشوش نمودند ، اما هیچ گاه از پیشرفت به سوی وضوح و صراحت باز نایستاد.”
۲-۶- مکتب متافیزیکی
جورجو دکریکو حلقهی رابط بین خیالپردازی رمانتیک سدهی نوزدهم و جنبشهای آمیخته با عناصر غیرمنطقی در سدهی بیستم نظیر “دادائیسم” و “سورئالیسم” است. کریکو همواره به شالودهی متافیزیکی نقاشیهایش اشاره میکرد و منظورش از این اصطلاح تلویحا خصوصیاتی چون غرابت، شگفتی و تأثیر ضربتی بود. در فضای نقاشیهای کریکو، با آنکه احجام اصلی عناصر معماری به موازات سطح پرده نقاشی شده اند، به فضای پرسپکتیو دوره رنسانس تعلق دارد. فضای پرسپکتیو او که ظاهرا در برابر انقلابات تصویری/ فضایی پنجاه سال گذشته بی تفاوت بود، از وضوح معمارانهی هنر سدهی پانزدهم ایتالیا برخوردار است. با وحود این فضای پرسپکتیو کریکو فقط یکی از شالودههای آفرینش دنیای رها شده رویاهای او است. اهمیت انقلاب کریکو در استفاده از پرسپکتیو به عنوان وسیلهای بیانی و نه صرفا توصیفی برای بیان جلوههای رمزی درونی، در نظر سورئالیستها مانند اهمیت کوبیسم در نظر انتزاع گرایان بود.” (آرناسن، ۱۳۶۷: ۲۷۳)
۲-۷- دادائیسم
واژهی دادا در سال ۱۹۱۶ برای توصیف جنبشی ساخته شد که آن روزها از بطن جلسات آشفتهی هنرمندان در کافه ولتر سر بر می آورد، لیکن هنوز در سرمنشاء آن اختلاف نظر وجود دارد. تفسیر عامه پسند این واژه را هولسنبک انجام داده است. او میگوید “یک فرهنگ لغت فرانسوی/ آلمانی را همین طوری باز کردیم و به واژهی “دادا” به معنی اسب چوبی گهواره یا اسب سرگرم کننده کودکان برخوردیم." ریشتر به تلفظ دا، دا، دا، دا (بله، بله، بله) در صحبتهای رومانیایی تسارا و یانکو اشاره می کند. واژهی “دادا” در زبان فرانسوی نیز به معنی سرگرمی، حادثه یا شیفتگی آمده است. از دیگر سرچشمههای احتمالی این واژه میتوان به لهجههای ایتالیایی و آفریقایی اشاره کرد. ریشه واژهی دادا هرچه بوده است، خود دادا نماد اصلی و تمسخرآمیز این کلمه خطاب به جنبشهای رسمی – اعم از سنتی یا تجربی- و مشخص کننده هنر اوایل سدهی بیستم است. دادائیستها برای انتشار عقایدشان، بسیاری از فرمولهای فوتوریسم را مورد استفاده قرار دادند: کلام آزاد مارتینی، اعم از شفاهی و کتبی، جلوههای موسیقی پرسروصدای روسولو برای خاموش کردن صدای شاعران و بیانیههای متعدد؛ ولی نیت ایشان با نیت فوتوریستها که دنیای ماشین را میستودند و مکانیزاسیون، انقلاب و جنگ را وسیلهای عاقلانه و منطقی- هرچند ددمنشانه- برای حل مسائل انسان میدانستند، تفاوت داشت.
دادائیستها معتقد بودند که عقل و منطق به فاجعهی جنگ جهانی انجامیده است و تنها راه نجات از هرج و مرج سیاسی، عواطف طبیعی، شهود و منطق گریزی است. نگرش ایشان از یک لحاظ بازگشت به اندیشهی ضرورت درونی کاندینسکی یا عنصر روحی وی در هنر بود ؛ ولی دادائیسم از همان آغاز منفی و بدبین جلوه میکرد.
در مقابل، دادای زوریخ در درجه نخست یک نمایش ادبی بود و از لحاظ ایدئولوژیک از شعر آرتور رمبو و اندیشه های انتقادی ماکس یاکوب و گیوم آپولینر ریشه میگرفت. در عرصه پیکره تراشی و نقاشی یگانه نوآوریهای واقعی تا ظهور پیکابیا، نقشهای برجستهی آزاد و کولاژهایی بودند که بر طبق قوانین تصادف، به وسیله ژان آرپ ترکیب بندی میشدند. نقاشیها و تندیسهای دیگر هنرمندان عضو دادای زوریخ، جز در برخی موارد استثنایی با نوآوری همراه نبودند. در رشته فیلم سازی انتزاعی و اکسپرسیونیستی- مخصوصا از طریق آزمایشگریهای هانس ریشتر و وایکینگ اکلینک- و در عکاسی و طراحی چاپی، دادائیست های زوریخ نوآوری های مهمی داشتند. به فعالیت این گروه، در فصل بعدی اشاره خواهد شد.
هوگوبال با سرودن شعر “اوگاجی بری بیمبا” در ژوئیهی ۱۹۱۶، شعر انتزاعی را وارد جنبش دادائیسم کرد. او در ژوئن ۱۹۱۷ یکی از جلسات بعد از ظهر را به شعرخوانی انتزاعی اختصاص داد و شورشی تمام عیار پدید آورد. فرض او دایر بر اینکه زبان سنتی مانند تصویر کهنهی انسان در نقاشی، دیگر جایی در شعر ندارد، باعث شکل گیری کلامی مرکب از هجاهای کم و بیش خوش آهنگ و بی معنی مانند این شد:” زیزیم او را لالا زیمزیم زایز بار زیملا لازام …". واکنشهای دیوانه وار شنوندگان نیز نتوانست مانعی فرا راه تأثیرگذاری این آزمایشگریها بر مسیر آتی شعر پدید آورد. ولی دادای زوریخ را نمی توان با برشمردن دستاوردهای عینی یا نفوذش در سبکها ارزیابی کرد. اهمیت دادائیسم همچون اهمیت یک حالت ذهنی بود، نه یک سبک یا جنبش. دادائیستهای زوریخ خشمگینانه با هرنوع برنامهی سازمان یافته در هنرها یا هر جنبشی که بتواند به صورت یک شاخص مشترک برای چندین سبک یا گروه هم بستهای از سبکها درآید مخالفت میکردند، لیکن سه عامل در شکل گیری تلاش های خلاقانهی ایشان موثر بود. این سه عامل عبارت بودند از برویتیسم (موسیقی پر سروصدا)، همزمانی و تصادف. برویتیسم را از فوتوریستها، همزمانی را از کوبیستها با واسطه فوتوریستها گرفته بودند.
دادائیستها این اصول را نیروهایی منفی و ویرانگر میپنداشتند. تصادف، البته تا حدودی در تک تک آفرینشهای هنری وجود دارد. در گذشته هنرمند معمولا میکوشید تصادف را مهار کند یا به مسیر خاصی سوق دهد، ولی در این دوره تصادف به نیروی قاهر تبدیل شده بود. علی رغم منفی گرایی اعلام شده دادائیستها، این عوامل سه گانه به زودی شالودهی نگرش مثبت و انقلابی ایشان نسبت به عمل خلاق را شکل داد. این نگرش امروزه نیز در شعر، موسیقی درام و نقاشی به چشم میخورد.” ( آرناسن، ۱۳۶۷: ۲۸۱)
۲-۸- سورئالیسم
در سال ۱۹۲۴ بیانیهی سورئالیسم برتون شامل تعریف ذیل صادر شد:
“سورئالیسم: اسم مذکر، حرکت خود به خود و صرفا روانی است که هدف از آن بیان شفاهی یا کتبیِ عملکرد تفکر است؛ تفکر تحمیل شده در غیاب هرگونه عنصر بازدارندهی ناشی از عقل، و در خارج از قلمرو هرگونه پیش پنداشت زیبایی شناختی یا اخلاقی. در فرهنگ فلسفی. سورئالیسم بر شالودهی اعتقاد به وجود شکلهایی برآمده از تداعی ناشناخته، قدرت یکه تاز رویاپردازی و فعالیت بی غرضانهی تفکر در واقعیتی فراتر است. سورئالیسم به نابودی تمامی دیگر ساز و کارهایهای روانی منجر می شود و در حل مسائل اصلی زندگی، خود را به جای آنها مینشاند.”
در این تعریف به جای تأکید بر صورتهای تجسمی بر واژه ها و به جای نقاشی یا پیکره تراشی بر ادبیات تأکید می شود. این جنبش تحت تأثیر شاعران و منتقدانی بود که خود را وارث رمبو، لوتره آمون، و ژاری میدانستند. گذشته از این برتون از شاگردان و پیروان جدی فروید بود و اصل سورئالیستی مربوط به نقش درجه اول رویا و ضمیر ناآگاه برای شاعر و نقاش را نیز وی از نظرات فروید استخراج کرد. او لحظه سوررئال یا فرا واقعی را لحظه الهام میداند و میگوید: “در این لحظه، تصادفها و تناقضات رویاها و واقعیتها حل میشوند. در سال ۱۹۳۰ او در دومین بیانیهی سورئالیستی چنین گفت:” برای ذهن نقطهی خاصی وجود داردکه از آن پس زندگی و مرگ، عنصر واقعی و تخیلی، گذشته و آینده، گفتنی و ناگفتنی، بلند و کوتاه، دیگر تضاد به شمار نمیروند.” عنصر تصادف و بخت در شکل گیری یک اثر هنری یا حتی خود هنرمند که سالها مورد بحث دادائیستها بود، این بار به طور اساسی مورد مطالعه قرار گرفت. از اجزای ضمنی برنامهی سورئالیستها، ضرورت شورش برضد نهادها و فلسفهها، برضد سیاستمداران، فیلسوفان، شاعران و هنرمندان سالخوردهای بود که نسل جوان را به ورطهی هولناک جنگ اول جهانی کشانده بودند. دادائیستها و سورئالیستها تماما در دوره بیست تا سی سالگی عمرشان بودند و برای پی بردن به شدت تضادهای آشتی ناپذیر میان ایشان، باید تجربه چهار سالهی یک جنگ جهانگیر و خانمانسوز را در نظر گرفت. این تجربه سورئالیستها را برآن داشت که به انزوای شاعر و بیگانگیاش با اجتماع و حتی اش از طبیعت اهمیت بیشتری بدهند. “به دلیل نیروی حیاتی سرشار نقاشی و پیکره تراشی سورئالیستی، تعداد انگشت شماری از مدافعان سوررئالیسم، این واژه را با دقتی در حد وسواس آندره برتون به کار میبردند. نقاشان سوررئالیست بزرگ صرف نظر از جست و جوی موضوع تازه یا گسستن از مضمون سنتی، از لحاظ سبک با یکدیگر مشابهت چندانی ندارند. از آنجا که فردگرایی و انزوا هستهی مرکزی این جنبش به شمار میرفت، هنرمندان در درجه اول میکوشیدند به عنوان فرد مطرح باشند.” (آرناسن، ۱۳۶۷: ۳۲۲)
هنرمندی که بیش از دیگران در نظر عامهی مردم نمایندهی سورئالیسم به شمار می آید، سالوادور دالی اسپانیایی است. نه فقط نقاشیهای او، بلکه نوشتهها، سخنرانیها، فعالیتها، شکل ظاهر، سبیل و نبوغش در ارتباط برقرار کردن با مردم، واژهی سورئالیسم را به صورت یک اسم عام در تمام زبانها درآورد که بر هنری غیرمنطقی، جنون آمیز و مطابق مد روز، دلالت دارد.
شکل ۲-۷: نقاشی نمونه از سالوادور دالی
دالی در سال ۱۹۲۵ از پاریس دیدار کرد و با سورئالیستها آشنا شد؛ در سال ۱۹۲۹ به این شهر کوچ کرد و به عضویت رسمی گروه سورئالیستها درآمد. او از بطن تربیت آکادمیک و ستایش استادانی چون ورمیر و میسونیه، اسلوبی مینیاتوری، موشکافانه و باورنکردنی ابداع کرد که با رنگی ناخوشایند و ناسازگار ولی درخشان به شیوه رئالیستهای رومانتیک و عکسهای رنگ کاری شده (او نقاشی هایش را “عکس های رنگ کاری شده” نامیده است) همراه بود. او غالبا از اشیای مأنوس به عنوان نقطهی حرکت خویش استفاده میکرد. انواع ساعت، حشره، پیانو، تلفن، گراوور یا عکسهای قدیمی، در نزد او احتمالا مفهومی شیء پرستانه داشته اند. او نخستین و اصلیترین صورتهای ذهنی خویش را خون، پوسیدگی و فضولات میدانست. او از دل شیء پیش پا افتاده، زنجیری از دگردیسیها پدید می آورد که تدریجا یا به طور ناگهانی تحلیل میروند و شیء مزبور را به تصویری کابوس وار تبدیل می کنند.
شکل ۲-۸: نقاشی دالی- خواب
دالی با همکاری لوئیس بونوئل به سینما روی آورد و دو سند تاریخی در فیلمسازی تخیلی از خود برجای گذاشت که عبارت بودند از سگ آندلسی، ۱۹۲۸ و عصر طلایی، ۱۹۳۰٫ سینما از لحاظ درهم کردن تصاویر، دگردیسیها و ساختن تصاویر چند گانه، امکانات بیپایانی برای سورئالیستها داشت و دالی نیز استفادهی درخشانی از این امکانات به عمل آورد.
در این لحظه از تحول ادراک تصویری بود که نقاش برجستهی روایی، یعنی مارک شاگال ظهور کرد و به ثبت تصویرهای رویاگونهاش پرداخت. پردهی من و دهکده، اثر شاگال نشان میدهد که نقاشی نوین می تواند به چه قلمروهای غیر قابل انتظاری راه یابد. در اینجا فضای شکل گرفته از رنگهای روشن سحرآمیز، به صحنهی رویاها و خاطرهها بدل می شود. سطوح شفاف معادلهای شفافیت رویا میشوند و طبقه بندی سطحهای شفاف، لایه های ذهن را باز میتابند. “اسلوب همزمانی” که تاکنون انطباق تصویرهایی را معنی میداد که در زمانهای جداگانه دریافت شده بودند، اینجا درمورد روانشناسی به کار میرود و به معنای همزمانی تصویرهای به یادآمدهی رویاها بر گسترهی تابلو است. پارههای یک صحنهی روستایی، در پی هم در خاطره زنده میشوند: میدان ده، زن شیرفروش، سر حیوان، چهرهی انسان، همگی درهم بافته شده اند و بالای اینها چشم اندازی از دهکدهی زادگاه هنرمند در روسیه همراه با احساس غم غربت به تصویر درآمده است. رنگ غیرواقعی صحنه، حال و هوای قصهی پریان را به نقاشی داده است. تماشاگر می تواند مراحل پیاپی خاطره را بخواند و کل افسانه را در فضای جادویی تصویر از نو کشف کند. تابلو همچون صحنهای است که رویاهای هنرمند بر روی آن به بازی مشغولند.” (پاکباز، ۱۳۸۱: ۴۹۶)
شکل ۲-۸: نقاشی شاگال
۲-۹- رئالیسم جادویی
رنه ماگریت برخلاف سالوادور دالی، درمیان سورئالیستها به انسان نامرئی مشهور بوده است. جورج ملی در متنی برای فیلمی درباره مارگریت در تلویزیون بی بی سی، چنین نوشت:” او یک عامل مخفی است. هدفش بدنام کردن کل دستگاه واقعیت بورژوایی است. او مانند تمام خرابکاران، لباس و رفتاری چون دیگران دارد و به همین علت قابل تعقیب نیست. شاید در اثر همین گمنامی است که آثارش مانند حرکت یخچالهای طبیعی، تأثیری تدریجی ولی همه جانبه در محیط خویش داشته اند". سبک متشکل از رئالیسم موشکافانه و جادویی ماگریت پس از ۱۹۲۶، جز گریزهای مختصر به شیوه های دیگر چندان تغییری پیدا نکرد.
شکل ۲-۹: نقاشی ماگریت-پردهی مردی با روزنامه
در پردهی مردی با روزنامه که در سال ۱۹۲۷ نقاشی شد، چهار منظرهی مشابه از کنج پنجرهی یک کافهی معمولی دیده می شود، البته با این استثنا که مرد روزنامه خوان فقط در منظرهی نخست ظاهر می شود. در سه منظرهی بعدی او حضور ندارد؛ همین و بس. ولی فضای ملودرام قویا احساس می شود. این بار نیز تماشای پردهی مزبور فیلمهای صامت سالهای ۱۹۲۰- ۱۹۲۹ را ذهن زنده می کند و چهار منظرهی یاد شده را در مقام چهار قاب فیلم قرار میدهد. صحنه ظاهری چون صحنههای سست و تهی سینماهای اولیه دارد و حادثهی بعدی در درام بالا احتمالا ناپدید شدن خود کافه خواهد بود.
شکل ۲-۱۰: نمونههایی از نقاشی رنه ماگریت
ماگریت شیفتهی تلاش های اولیه فیلم سازان در عرصه رئالیسم بود؛ در سنین نوجوانی از تماشای شهر فرنگ لذت میبرد. او که از این منابع الهام میگرفت، چکیدهای از آنها را در خیالپردازیهایش با عناصر پیش پا افتاده به نمایش میگذاشت. بر این شاخه سورئالیسم نام رئالیسم جادویی نهاده شده است. رئالیسم جادویی که در دهههای چهارم و پنجم سدهی بیستم در اروپا و آمریکا رونق یافت، به معنی نمایش موشکافانه و واقع نمایانهی صحنهای عادی و بدون هیچ گونه کج نمایی عجیب یا هیولاوار است. جادو از تقارن خیالپردازانهی اجزا یا حوادثی پدید می آید که طبیعتا به یکدیگر تعلق ندارند. سورئالیستهای دیگر نیز از شیوه رئالیسم جادویی بهره گرفته اند، ولی ماگریت استاد بزرگ و بی بدیل این شیوه محسوب می شود.
۲-۱۰- اکسپرسیونیسم
ادوارد مونک (مونش) بزرگترین نقاش نروژی و پیشاهنگ جهانی نقاشی اکسپرسیونیستی نوین، پدیدهای نادر و هنرمندی نابغه است که از محیطی فاقد سنت بنیادین و اصیل هنری بر میخیزد. با آنکه مونک هشتاد سال عمر کرد، شبح بیماری و مرگ هیچ گاه از او دست برنداشت. در نخستین سالهای جوانی او، مادر و خواهرش در اثر بیماری سل مردند و خود او نیز به بیماریهای سختی مبتلا گردید. بیماری و مرگ خیلی زود به نقاشیهای او راه یافتند و پیوسته در آنها تکرار شدند. البته این گونه موضوعات در هنر و ادبیات آن دوره نیز رواج کامل داشتند، ولی درمورد مونک ارزش و جایگاه دیگری پیدا کردند. پردهی کودک و بیمار، به بیماری و مرگ خواهرش مربوط میشد. موضوعات دیگری که فکر مونک را به خود مشغول میکردند عبارت بودند از بیدار شدن میل جنسی[۵] و زن با قیافه ی کودکی معصوم و جانوری خون آشام.
مونک زمانی پای به میدان نقاشی نهاد که زیگموند فروید نظریه های خویش را درباره روانکاوی تدوین و اعلام میکرد و مونک شیفتهی امور جنسی و مسائل مرگ بود. بارها مونک را همچون نمونه کلاسیک مسائلی مطرح کرده اند که فروید تشریح میکرد. ترسهایی که بر روح هنرمند سایه افکنده بود، غالبا به شکلی کلی تر و گُنگ تر، اما نه شدیدا خوفانگیز بیان میشدند. در پردهی غروب در خیابان کارل یوهان، عابرانی که در نخستین ساعات غروب از خیابان میگذرند، به صورت گروه شبحواری از مردگان درآمدهاند. پردهی جیغ نیز فریاد حاکی از دردی است که به صورت ارتعاشی مرئی درآمده و همچون امواج صدا انتشار یافته است. در پرده ی تاک سرخ خانه در اثر رشد تاکها به یک خانهی وحشت تبدیل شده است که پیکرهی پیش زمینه، هراسان از آن میگریزد.
فرم در حال بارگذاری ...
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 01:27:00 ق.ظ ]
|