مقایسه و بررسی محورهای زبان و اندیشه در آثار منیرو روانی ... |
![]() |
«کار عاشقان جهان همین است گذشتن از خود و رفتن تا دیگری، او، که جان گرامیاش میدارد به رسم و روزگار خود جهان را تعبیر کند. و کاسبان جهان در بده بستان همیشه خود تا مقروض و وامدار نباشد به تن آدمی پیله میکنند، چون ماری بر تن جانی میپیچند و نفس آدمیزاده را میگیرند، تاپوک و تهی از هر چه مهر و مهربانی است، در کناری بنشیند و روزهای بیشمار عمر را به امید پایان بشمارد… و عشق اما از کسب و کار کاسبان جهان به دور است، در رفتن، نماندن و گذشتن تفسیر میشود.» (همان،۱۳۶۹ب:۱۸)
پنهانکاری در عشق ویژگی بارز زنان داستان روانیپور است. خیجو با آن که همه اهل آبادی از عشق او باخبرند و خود در این عشق میسوزد و مهجمال را چون جان خود دوست دارد. با همه جسوری، شرم زنانهاش از ابراز عشق او جلوگیری میکند. در تمام داستانهای روانیپور میتوان رگههای عشق را دید. در داستان «مرغ آبی رنگ» مرغ آبی رنگ، عشق و خوشبختی است که مرد آن را از بین میبرد. زن که عشق را میجوید و نمییابد، به دنبال کار خلاق میرود و به طرح و قصهها و آنچه زندگی او را از دیگران متمایز میکند رو میآورد (ر.ک.میرعابدینی،۱۱۳۹:۱۳۷۷) . در داستان «ما ازآینده میترسیم» با بینش فمینیستی خود به حضور هر چند کم رنگ زنی، در زندگی مردانی که هر روز جلوی کتاب فروشی جمع میشدند و بحث سیاسی میکردند میپردازد. حضور این زن باعث میشود، بحثهای بیهدف آنها جهتدار گردد و روزهای آینده به این امید که دوباره او را ببینند جلوی کتاب فروشی جمع شوند. در داستان «نازلی» به عشقهای حقیقی اشاره میکند. عشقهایی که با نگرش و بیانی متفاوت بیان میشوند. در این داستان هیچ کدام به وصال منجر نمیشود اما پیوندی که میان آنها ایجاد میشود ناگسستنی است و در داستان «شیوا» مرگ هم نمیتواند آن را از بین ببرد.
۳-۲-۱۰-۱-۱-عصمت و عشق:
در نگاه روانیپور عشق با عصمت معنا پیدا میکند«زایر که عشق و عصمت، این توأمان ابدی را گرامی میداشت، نگران دخت یگانهاش او را تا آن لحظه که آرام بر کپر مهجمال میزد، دنبال کرده بود و حالا صدای غمزده عشقی رانده شد، دلش را به اندوه مینشاند» (روانیپور،۱۳۶۹ب:۹۴) در ذهن روانیپور همانقدر که دلدادگی اعتبار داشت، ناپاکی بیاعتبار بود. عصمت و عشق هرگز از هم جدا نبودهاند و شهوت و دلمردگی دو توأمان ناپاک و بیاعتبار هستند.(ر.ک.همان،۱۳۶۹ب:۱۵۵) در نگاه او همانقدر که عشق خیجو و مهجمال پاک و دور از خواستههای شهوانی است، عشق نباتی و منصور خیابانی و شهوانی است و به دلیل این حرمت شکنی منصور مورد تنبیه قرار میگیرد و ازدواج او سرانجام شومی به دنبال دارد تا جایی که او روانه خانه همه مردان عالم میشود و ثروتش را زنی فاحشه از چنگش در میآورد و نباتی با سروان سینایی فرار میکند (ر.ک. همان،۱۳۶۹ب:۳۵۳).
ستاره بیوۀ بروز با اینکه به عشق بروز پای بند است اما عشقی که از او دریغ شده در کنار مهجمال کامل میشود. آن چه که باعث میشود تا خواسته دل خود را بر زبان نیاورد، عصمت روستایی اوست. روانیپور این عصمت را میستاید و آن را شایسته زنی چون ستاره میداند. با اینکه معتقد است که «مهجمال میتواند شبهای سرد تنهاییاش را گرم کند» (همان،۱۳۶۹ب:۲۳) هیچ گاه پیش قدم نمیشود. تنهایی از جمله عواملی است که ستاره را به سوی مهجمال سوق میدهد. «در حرفهای ستاره، حسرت زنی تنها دیده میشود، زنی که نمیخواست عصمت روستایی خود را با کلامی لکهدار کند» (همان،۱۳۶۹ب:۹۰). ستاره از این که میبیند آبادی مهجمال را پذیرفتهاند و او را گرامی میدارند، شاد است و رسم عاشقان حقیقی جهان چنین است«دوست میدارند که دیگران پروردۀ دل آنان را گرامی بدارند» (همان،۱۳۶۹ب:۸۶).
ستاره سالها با این عشق در کنار خیجو زن مهجمال به سر میبرد و هر روز از صدای آواز سربازان غریب پاسگاه که قصه غریب خود را میخوانند بر عشق و دلدادگی خود گریه میکند«هیچ کس در آبادی گمان نمیبرد که در قلب ستاره، زن مرد از دست داده، چه میگذرد و مهجمال نمیدانست که حضورش، سکوت ابدی و مردانهاش چه تش بادی در جان ستاره انداخته است.» (همان،۱۳۶۹ب:۱۶۴-۱۶۲). ستاره اگر چه عاشق است اما این عشق را تا لحظه مرگ در دل خود نگه میدارد و عصمت و نجابت که از نظر روانیپور خاص روستاییان است، اجازۀ بیان و ابراز این عشق را نمیدهد. سرانجام در هیبت مرغ دریایی که آتش گرفته بود، رو به غبه پرواز کرد «زایر و مردم خسته آبادی با چشمان خود آن مرغ دریایی به آتش نشسته را دیدند که در غبه همان جا که مدینه در عمق آبهای سبز رفته بود، فرود آمد و در میان موجهای دریا گم شد» (همان،۱۳۶۹ب:۳۵۹) نیاز به عشق و تنهایی ستاره به این صورت پایان میگیرد و او با قصه عشقی بیپاسخ به استقبال مرگ میرود. تنها عشق میتواند آدمی را از خانه و کاشانهاش آواره کند. ستاره مرگ را برگزیند و آینه قبیله را ترک کند.
۳-۲-۱۰-۱-۲-عشق و عقل:
آن چه که باعث میشود انسان از بیان عشق واهمه داشته باشد نیروی عقل است «این عقل، عقل نابکار آدمیزاد است که با زنجیر بایدها و نبایدها زبان دل آدمی را میبندد، میگذارد که مانند نباتی فانوس بر دست بایستی و رفتنش را تماشا کنی» (روانیپور،۱۳۶۹ب:۳۹) همانگونه که در جدال عشق و شهوت باید به نیروی عقل تکیه کرد تا عشق به ناپاکی نرسد با کمک عقل و در جدال بین عقل و عشق باید جانب عشق را گرفت. در بیان عشق باید زنجیر بایدها و نبایدها را پاره کرد و دور انداخت.
«عشق، جان آدمی را به زنجیر کشیده است، در ذهن مهجمال کفه تردیدها هر لحظه در نوسان غریب خود گاهی به جانب عشق و آدمی، و زمانی به جانب مرگ و تاریکی وا میگشت. خمیر مایه جان آدمی عشق است، اما وقتی راه عشق خود را گم کنی، به بیراهه میروی و جانت خواستار خواب مردگان میشود و همزاد زمینیات در تقلای آن که تلنگری بر تقدیر مقدرت نخورد گوش به فرمان بوسلمه میدهد» (همان،۱۳۶۹ب:۲۶۹)
عشق با جادوی خود انسان را اسیر میکند. در نوسانات زندگی آن زمان که انسان هر لحظه به سمتی کشیده میشود، بهترین راهنمایی او صدای دلش است.«چه بسا نیروی عشق در مسیری ناروا بیفتد و به پایان خود برسد، به مرگ… وای اگر سربه گسّار واقعیت بخورد، عقل در برابر عشق برمیخیزد… » (همان،۱۳۶۹ب:۳۲۳)
۳-۲-۱۰-۱-۳-عشق یک نیاز:
عشق نیازی دو طرفه است. در جهان داستانی روانیپور جلوههای آن را بیشتر در زنان میبینیم. زنان در نشان دادن این هدیه الهی بیپروا ترند.«عشق توتم زندگی زن است. زندگی او از آغاز تا پایان با فراز و نشیبهای عشق جریان مییابد. دست تقدیر، عشق و زن را به هم گره زده است. نخستین جرقههای عشق در دل زن با غم دوری و لذت نزدیکی ارتباط مستقیم دارد» (زرلکی،۲۹:۱۳۸۲). عشق حد و مرز و مکان نمیشناسد و در بین روستاییان روش خاصی برای بیان آن وجود ندارد. هر اشارهای میتواند دو نفر را گرفتار هم بکند، حتی صدای دست زنان آبادی هنگام پختن نان. « دیمنصور اولین چونه خمیر را پشت جُفنه گذاشت، ضرب دستهایش روی جُفنه صدای خوشی داشت. آن وقتها که چهارده ساله بود با همین ضرب خوش دستها مردش را اسیر کرده بود. حالا اما، هر ضرب دستی خاطرهای بود تلخ که به جانش نیشتر می زد» (همان،۱۳۶۹ب:۲۰-۱۹)
بسیاری از این عشقهای روستایی پنهانی و با نشانهای که هر دو طرف برای همدیگر میگذاشتند به وجود میآمد. روانیپور در بین این مردم زیسته و از نزدیک شاهد این عشقها بوده است به زیبایی به بیان آن میپردازد «در همین مسیر و همین جاست که زنهای آبادی حرفهای دلشان را به هم واگویه میکنند و دخترکان عاشق دستمالهای سبز یادگاری را برای مردهاشان زیر سنگ میگذارند و یا لابهلای شاخه نخلی دختری جوان سوغاتی از سفر آمدهای را با دستان مشتاق میرباید» (روانیپور،۱۳۶۹الف:۷۳).
گاهی در عشق ترس گم شدن هست. عشق یک نیاز غریزی و یک هدف است. آگاهی از وجود هم به دوری منجر میشود. پس بهتر است که عاشق و معشوق در بند نام هم نباشند برای همدیگر ناشناس بمانند.
«نمیدانستم خانهاش کجاست و حتی نامش چیست، همیشه واهمه داشتم که نامش را بدانم، وقتی اسم کسی را دانستی دیگر از تو جدا میشود. خود به خود جدایش کردی و ما نمیخواستیم، نمیخواستیم جدا باشیم و این بود که نه او میدانست و نه من، فقط همدیگر را میشناختیم و همدیگر را پیدا میکردیم حتی اگر در میان همه آدمهای گمشده دنیا، گم میشدیم» (روانیپور،۱۳۶۹الف:۹۹).
عشق و رغبت به زندگی همان چیزی است که قهرمان اهل غرق را در شک و تردید قرار میدهد. از اینکه گروهی از انسانها را به دنبال خود میکشد و عدهای کشته میشوند، احساس نگرانی میکند. مه جمال عاشق زمین و زندگی است و در برابر مرگ اجبار را میبیند، اجباری که در رفتن است. مهجمال نگران است که هنوز در دل انسانی عشق وجود داشته باشد و با مبارزه و کشتن، عشق پژمرده شود. «بیقراری نیزار و حضور طاووسهای زرد که مسافتی به دنبال مهجمال و همراهانش آمدند، نشان از دلی شوریده داشت. مهجمال به تفنگچیانش نگاه کرد … آیا هنوز کسی در روی زمین عاشق است؟ شاید در پس این چهرههای خسته عبوس دل عاشقی میتپد، شاید بسیاری از این جوانان به شرم حضور او، دسته را رها نمیکردند» (روانیپور،۱۳۶۹ب:۳۴۲)
عشق در محیط روستایی داستانهای روانیپور همیشه هم پذیرفتنی نیست، بلکه خیلی از دختران داستان او به دلیل عشق به مردان غریبه طرد میشوند. ستاره به جرم دل دوستی به مرد غریبه مجبور میشود در خانهای دور از خانههای دیگر، زندگی کند (ر.ک.روانیپور،۱۳۶۹ج:۷) فانوس به خاطر دلدادگی به مرد غریبه در درّههای فکسنو کشته میشود. آینه به خاطر قانون شکنی قبیله طرد میشود.
روانیپور بعد از اهل غرق تغییر دیدگاه میدهد و از شکستهای عشقی سخن به میان میآورد. در این سالها روانیپور سختیهای یک شکست عشقی را به دوش میکشد و زنی تنهاست که با یادآوری روزهای گذشته تنهایش را در جهان داستانی و در قالب قهرمانان داستانهایش به نمایش میگذارد. زنی تنها در مقابل سیلی از بدگویان و خرافهاندیشان که مزاحم کار و زندگی او هستند. در این سالها روانیپور خود آوارۀ شهر تهران شده است تا برای پیشرفت خود قدمی بردارد. انعکاس این عشق شکست خورده را در داستانهای دل فولاد، مشنگ، کولی کنارآتش و نازلی میتوان دید.
در اعتقاد او یکی از نیازهای اساسی انسان نیاز به دوست داشتن است و این نیاز در این زمان در او به شدت قوی است او دوست دارد از عشق بگوید، از زندگی و از زنانی که به شوهرانشان عشق میورزند «حس غریبی داشت، دلش می خواست صدای پرشنگ را بشنود، دلش می خواست که پرشنگ از زندگیش بگوید و از مردی که دوست میداشت» (همان،۱۳۶۹الف:۱۰۹) . تنهایی از مشکلاتی است که روانیپور اسیر آن است و عشق پناهگاهی امن برای گریز از تنهایی است. زمانی حتی یک پرنده میتواند قهرمان داستان او را چنان از تنهایی نجات دهد که او همان عشقی را که نسبت به یک مرد میتواند داشته باشد به پرنده پیدا میکند. زن تنهایی که یک روز جمعه را سرگردان خیابان میشود و در آخر روز که به خانه باز میگردد با کبوتر چاهی کف اطاق روبهرو میشود. علاقه او به این موجودی که تنهایی او را از بین میبرد، آنقدر زیاد است که همچون روزهایی که برای مرد زندگیش خود را مرتب میکرد خود را مرتب میکند. لباس نارنجی در داستانهای روانیپور حکایتگر عشق است و قهرمان داستان با پوشیدن پیراهن نارنجی، دوش گرفتن، شانه کردن موهایش، سرمه کشیدن و عطر زدن این عشق را نمایان میکند. اما در عوض با کبوتر مرده مواجه میشود و مرگ در نهایت عشق او را پژمرده میکند (ر.ک.همان،۱۳۶۹الف:۱۴۵)
روانیپور آن زمان که عشق را حس میکند، تمام دنیا را رنگی دیگر میبیند و آن زمان که به عشق پاسخ داده میشود، دنیا زیبا و آرام است. در همه پدیدهها صدای عشق در سیلان است «جیران صدای کوچکی را میشنید در دشت، دشتی سبز که میگذشت و بیدار مانده بود تا صبح با دو شمع بلند بر کف دستانش تا آن جویبار همیشه بخواند و بماند» (روانیپور،۱۳۶۹ج:۴۶).
آن زمان که عشق فوران میکند «صدای تار در اتاق میپیچد و درخت نارنجی که یک روز خشکیده دوباره سبز میشود و پوسته سخت زمین را میشکافد» (روانیپور،۱۱۳:۱۳۸۳) «در شهر تمام شمشیرها ذوب میشد، گلهای حسن یوسف از زمین میرویید و صدای تار همه جا می پیچید و همه به رقص در میآمدند و همه تار میزدند، گونههای دختر کاتب گل انداخته بود، در کوچهها و خیابانها میدوید و میدوید، باور نمیکرد، اسبها به رقص درآمده بودند و بر لبان سوارکار غریب لبخند شیرینی خانه کرده بود» (همان،۲۱۸:۱۳۸۳).
در عشق صبوری و رنج کشیدن وجود دارد. آنکه عاشق میشود باید خود را آماده هرگونه حسرت و حرمان بکند. عشق میتواند انسان را به سوی مرگ ببرد. ریشه عشق چند هزار ساله است. «آن که بر میگشت در واقع شیوا نبود، زنی بود ایرانی به طول عمر چندین و چندهزارساله این دیار، با صبوری بی پایان برای دلدادگی و رنج کشیدن» (روانیپور،۵۷:۱۳۸۱)
روانیپور معتقد است حقیقت عشق در رسیدن است و آن زمان که عاشق و معشوق به هم نمیرسند، در حقیقت نیمه گمشدۀ خود را گم میکنند. در عشق انسان نیمه دیگرش را پیدا میکند و با آن یکی میشود و شکست عشقی یعنی گم شدن یک نیمه، گم شدن همه آن چیزهایی که دوست دارد. «آن زمان که آدمیزادگان دلتنگ میشوند، سر به دیوارۀ جهان میکوبند و راه به جایی نمیبرند. آن زمان که در اسارت زمین و آسمان به گریه میافتند، آن دیگری را می بینند، با او یکی میشوند» (روانیپور،۱۳۶۹ب:۱۴۷)
در داستان «زن فرودگاه فرانکفورت» با عشقهای شکست خورده و فراموش شده مواجه میشویم. عشقهایی که مسائل سیاسی و اجتماعی باعث فراموشی آنها شده است«مرد نگاه میکند و زن حالا بعد از ده روز میتواند در چشمانش درخشش آفتاب شرق را ببیند با همان اندوهی که همراهست همیشه و با همان حرفها که ناگهان ناگفته میفهمی. «ماریا، همه چی از ماریا شروع شد، شرط میبندم اول از همه اسم اونو عوض کردی؟ «آره» «از همانجا تمام نمیکنی، گم میکنی» (روانیپور،۳۰:۱۳۸۰)
روانیپور در این مجموعه با حسرتی خاص از فراموشی که مرد گرفتار آن شده است صحبت میکند. زنی که سالها با عشق مرد زندگی میکند و برای یافتن او راهی کشوری دیگر میشود تا او را بیابد و حرف دلش را بگویید «هیچ وقت نخواستی اونو کامل ببینی، افسانه یه زن بود، نه پازل.اگر تمام زنها پازل نباشند، پازلی که یک تکهاش گم شده و هیچ وقت کامل نمیشه» (همان،۶۹:۱۳۸۰).
روانیپور معتقد است که آنچه که بعد از طلاق نصیب انسان میشود نه عشق بلکه ملال است. مزاحمهایی که به جز هوسی شهوتآلود، به چیز دیگری فکر نمیکنند. «بعد مگر روی یک مرده حتی اگر مرغ آبی رنگی باشد چه چیز مینشیند؟ ملال …. ملال. دیدن مگسها، شنیدن وزوز بالهای سیاهرنگشان و نه عشق، باور میکنی که عشق نبود، فقط این را اگر باور کنی راحت میشوم. آری ملال بود که مرا به آنجا کشاند، مگر چقدر یک مرغ سبز تنها میتواند در قفسی بخوابد؟» (روانیپور،۱۳۶۹ج:۲۱).
۳-۲-۱۰-۲-عشق آسمانی:
عشق از نظر روانیپور خاطره جمعی است که در زمانهای خیلی دور اتفاق افتاده و باید پیدا شود. معشوق همان نیمه گمشدۀ هر انسانی است که در زمانهای دور پیش از جسم خاکی با هم پیوند خوردهاند. ابتدا روحها با هم پیوند یافتهاند و در زمین جسم خاکی، باید دنبال این خاطره ازلی باشد.
«این را همه میدانند و من هم میدانم که گاهی باید خاطرهای را پیدا کرد، خاطرهای که بخشی از زندگی تو بوده، در زمان های دور، خیلی دور، پیش از آنکه جسم خاکی تو بتواند روی زمین شکل بگیرد و جابجا شود. این خاطره را آدم یکروز پیدا میکند، روی همین زمین خاکی با پوستهای مجازی که اگر هوشیار باشی و بشناسی با نگاهی می توانی بفهمی و آن پوسته را بشکافی.» (روانیپور،۱۳۶۹الف:۱۰۱)
روانیپور در «قصه غم انگیز عشق» از بین رفتن عشقهای پاک و ماورائی را بیان میکند و از دست رفتن این عشقها را با لحن غمانگیز بیان میکند. در این داستان قهرمان داستان او به دنبال نشانه های عشق،زمان را نادیده میگیرد. او معتقد است در عشق زمان مفهومی ندارد و عشق قصهایست که بارها تکرار میشود.
«این قصه غم انگیز عشق است. قصهای که تکرار میشود تا گوی بلورین زمان هست، تا وقتی این گوی بلورین به سیارهای، ستارهای از زمان های دیگر نخورده و نشکسته و «زمان» شاید سرانجام از درون منفجر شود، با همین قصه غم انگیز که تکرار میشود و حجم زمان را پر میکند! و زمان چون از عاطفه لبریز شود، پرشور از بغضهای فروخفته و تنهایی فریاد شده، دیوارۀ بلورینش میشکند. ولی هر قصه عاشقانه به یقین در ذرات پخش شدۀ این گوی بلورین خانه میکند و خود زمانی تازه می سازد و شاید روزی برسد که ابدیت و آنچه آفریده شده و نشده چیزی نباشد جز ذرات بلورین زمان که در دل خود دانه ای از عشق دارند، از قصه غم انگیز عشق. آنوقت زمان زن و مردی خفته در حبابی از زمان، یا قصههایی با پایانبندی نه چندان یکسان… » (همان،،۱۳۶۹ج:۲۹).
پایه و ابتدا و انتهای هستی براساس عشق است. عشقی که در دل، زمان آغاز و پایان جهان را به وجود میآورد. او قصه ناشناختگی عشق را در بین انسانها بیان میکند. عشق آن قدر با ارزش است که زمان در آن معنا ندارد «زمان در زندگی زن هرگز مهم نبود، دانهای اگر کاشته میشد، دانهای از عشق، چیزی نمیتوانست بر آن خط و خراشی بگذارد.» (همان،۱۳۶۹ج:۳۳). برای انسانی که به دنبال کسی است که دوستش بدارد فرقی بین یک لحظه و یک ثانیه نیست. او در هر کجا که باشد برای رسیدن به لحظه دوست داشتن تمام ساعتها را متوقف میکند «در کار عشق چندان معتقد به زمان نبود. در مقام عشق بود همیشه و نه از آن دسته آدمیزادگان که لحظهای در حال عشقاند و بعد فراموش میکنند…» (همان،۱۳۶۹ج:۳۰) .
عشق حقیقی در نگاه روانیپور، عشقی است که آثار و نشانههای آن را در چهرۀ عشاق ببینی. روانیپور عشق را دارای خاصیتی ماورایی میداند به اعتقاد او در عشق حقیقی آرامشی واقعی و حقیقی وجود دارد. روانیپور در داستان رعنا با وارد کردن پهلوان همه دوران به دنبال عشق گمشده ماورایی میگردد. عشقی که از آلودگیهای جنسی دور باشد. «گفتی من به راحتی میتوانم بگویم چه وقت دوستت را دیدهای و کی ندیدهای؟ گفتم چطور؟ گفتی هر وقت که او را دیده باشی پوستت میدرخشد، گونههایت گلگون میشود و در صدایت شور عاشقانهای موج میزند و از تمام حرکاتت زندگی میزند بیرون، عشق سحرت میکند، کم تر حرف میزنی و بیشتر فکر میکنی» (روانیپور،۲۳:۱۳۸۱).
روانیپور به ویژگیهای انسان عاشق اشاره میکند او به خوبی حالت یک عاشق را توصیف میکند، یک عاشق معمولاً ساکت است. دوست دارد در خیالات عاشقانه خود غرق باشد و از تنهایی لذت میبرد. روانیپور نه تنها به این ویژگیهای درونی اشاره میکند بلکه بسیاری از رنگها را نیز خاص عاشق میداند. رنگ صورتی رنگی است که میتواند نشانههای عشق باشد روانیپور بارها از این رنگ در لحظههای عاشقانه استفاده کرده است، رنگ لحاف صورتی، گل صورتی، دوست صورتی، و رنگ سبز، خواب از جنس حریر سبز، مرغ آبی و سبز، اینها نشانههایی هستند که نویسنده هر وقت عشق را تعریف میکند از نمادها برای آن استفاده میکند «و او توانست آرام در خواب زنی فرو رود که خوابش از حریر سبز بود و او میتوانست با چشمان خودش پس از سالیان سال جهان را ببیند» (روانیپور،۱۰۹:۱۳۸۰). روانی پور در این قسمت به نکته عرفانی ظریفی نیز اشاره میکند. از نگاه معشوق جهان را دیدن. روانی پور بیان میکند که در حقیقت تقدیر مقدر را تنها دل عاشق میتواند بر هم بزند «اما هیچ تقدیر مقدری نیست که دل عاشقی شوریده نتواند آن را بر هم بزند»(همان،۱۰۹:۱۳۸۰). از نظر وی عشق خاطره ازلی است عشق چیزی است که حسرتی باستانی در آن نهفته است. حسی غریب که انسان را به سوی معشوق میکشد.
«به تهران میرود… به تهران میرود… در طنین این کلام که از دهان زنان و دخترکان باغ به گوش میرسید، حسرتی باستانی نهفته بود. که انگار با تار و پود آنها یکی شده بود و با جان و دل آینه یگانه… این بود که دل داد به کار تا دوباره در دام آن حسرت و شوریدگی نیفتد و چیزی را به یاد نیاورد که همچون باغ گیلاس میتوانست جوانیاش را بگیرد و جان و دلش را فرسوده کند…» (همان،۱۲۲:۱۳۸۸)
روانیپور در سیریاسیریا یکبار دیگر به عشقهای آسمانی میپردازد و به شکلی نمادین از بین رفتن این عشقها را بیان میکند.«اولین نشانه این عشقها در این داستان تل عاشقون است «تل عاشقون» در گذشته محل قرار عشاق بوده و متعلق به زمانی است که عشقهای آسمانی رونقی داشته است. اما اکنون با عوض شدن کارکرد عملی آن، گویی مردمان این زمانه، عشق را به فراموشی سپردهاند» (اصلانی،۱:۱۳۷۸). این مشخصه، زمانی بارز میشود که مرد تبعیدی در روی «تل عاشقون» آن زمان که در حال ماهیگیری است تکهای پارچه سبز رنگ را از دریا صید میکند و مردان بندر از نشانه عشق میگریزند. «اما فقط یک تکه پارچه بود، پارچهای از حریر سبز… و نگاه مردان بندری، شوریده، وحشتزده و افسرده …» (روانیپور،۵۲:۱۳۷۲). مردان بندری حتی نمیدانند چرا نام آنجا تل عاشقون است و یا انکار میکنند. «چرا به اینجا تل عاشقون میگوئید؟ نامی است که پدرانِ پدرانمان به آن دادهاند» (همان،۵۲:۱۳۷۲). نه تنها پیران از نشانههای عشق فرار میکنند که حتی جوانان نیز از آن سر در نمیآورند و با تعجب به مرد تبعیدی و سوالی که پرسیده نگاه میکنند. «خیلی طول کشید تا از زبان مردان بندری حرفی بشنوم. ده روز بعد، وقتی آمدند و در فاصلهای دور از من، روی تل عاشقون نشستند، از آنها پرسیدم، یعنی دهکده را نشانشان دادم، و آنها بخصوص جوانانشان، انگار هیچ چیزی نمیدیدند، با تعجب سرتکان میدادند و نگاهم میکردند» (همان،۵۳:۱۳۷۲).
قربانی کردن عشق و بیاعتنایی به آنچه روی داده است، جلوه دیگری از فراموشی این عشقهاست. «آنچه مرا وا میداشت که زودتر بروم، نه بیاعتنایی خیال انگیز مردم بندر به آن دهکده بود که انگار بخشی از خاطرات خود را انکار میکردند، بلکه حرکت کُند آدمهای آبادی بود و طبلهایی که میزدند» (همان،۵۴:۱۳۷۲) در این داستان جلوههایی از عشق که قربانی خشم طبیعت و مردمان صیادی که نجات جان خود را بالاتر از عشق میدانستند بیان میشود. به همین دلیل همیشه بوی شرمساری همراه آنان است.
«این بوی چیست؟ زن، زنی که دایم میگریخت و همیشه میتوانستی او را ببینی که خیس آب رو به دریا میگریزد یا از دریا بر میآید. دلتنگ نگاهم کرد و من کلماتی را شنیدم و توی هوا دیدم که شاید هزار سال پیش از این از دهان زنی بیرون آمده بود و یا شاید قرار بود که هزار سال دیگر زنی آن را واگویه کند. «بوی شرمساری» گفتم اگر بیشتر بگویی؟ گفت: ماهی فقط وقتی دهانش را باز میکند گیر میافتد» (همان،۶۷:۱۳۷۲).
آنچه راوی را به اینجا میکشاند، ترانه غم انگیز است. این ترانه، نوای غمگین انسانی است برای آنچه که از دست داده است. در حقیقت داستان به هبوط آدم و از دست دادن تمام زیباییهای قدسی وجود او اشاره دارد. عشق هم یکی از این زیباییهاست، مردی که عشقش را در میان امواج دریا به نابودی میسپارد و اکنون تنها و پشیمان در ساحل ضجّه میکشد (ر.ک.اصلانی،۱:۱۳۷۸).
«گریه کرد، طوری که دلت میخواست بگریزی، از خودت و از صدای او … اگر آن ضجه به گوشم نمیرسید، آن جور دردناک و گزنده و همه چیز را نمیبرید و گرد و غباری را از سر و روی آبادی نمیتکاند شاید هرگز نمیدیدم که بچهها در کودکی خود ماندهاند و جوانان در جوانی خود و پیرها در پیری… درختها همان طور مانده بودند و مرغان دریایی که در مرگ خود زنده بودند» (روانیپور،۶۷:۱۳۷۲)
این عشق، عشقی است که همه مردم بندر درصدد انکار آن هستند و زنان دهکدۀ خیالی مرد تبعیدی، راه این عشق را برای کسی باز نمیگذارند. زنان از شنیدن نام تل عاشقون فرار میکنند و آنچه از این عشق در ذهن همه وجود دارد، جز تکه حریر سبز نیست «تل عاشقون! با همین کلمه بود که زنها گریختند و دیگر هرگز به من نزدیک نشدند و من صدای ذهنشان را می شنیدم که مثل آسمان غُرنبه میترکید و پیرمرد با اشارۀ دستی تل عاشقون را نشانم داد که در همان آبادی بود و در کنار دریا و دیدم مردی قلابش را از توی دریا کشیده است و با وسواس تکه حریر سبزی را از آن جدا میکند» (همان،۶۶:۱۳۷۲)
۳-۲-۱۰-۳-عشق به وطن(نوستالژی وطن)
وطن در آثار روانیپور سه گونه است. وطن مادری (بوشهر) وطن سرزمینی (ایران)، وطن مألوف. آن چه که روانیپور از وطن بیان میکند، عشق نوشتالژیک راوی است از دوری هر سه وطن. روانیپور آن زمان که از جفره و بوشهر قدم به شهر میگذارد با حسی بومی از آبیها، دریا، جادههایی که بین درختهای کنار رد میشوند و دریای آبی و آرام سخن میگوید. یادآوری دوران کودکی و بازگشت به روزهای خردسالی از موضوع داستانهای بومی اوست که نشان از عشق عمیق او به زادگاهش است. روانیپور در سالهایی که از بوشهر دور میشود با حسی غمگین از آن یاد میکند. وی همچنین آن زمان که وطنش را ترک میکند و در کشورهایی اروپایی به سر میبرد این عشق او نیز به چشم میخورد. وطن دیگری که روانیپور از آن سخن میگوید، وطن مألوف است. وطنی که انسان در این دنیای سرگردان در جستجوی آن، به تلاش میپردازد. «آدمی اگر مرغی باشد بر فراز دریای آبی، زمان مرگ به خاک سرزمین خود وا میگردد تا دلش با خاکهای داغ یکی شود و گلهای کوچک صحرایی بر مزارش تجّه کنند.» (روانیپور،۱۳۶۹ب:۲۶۹).
روانیپور آن زمان که یاد جنوب میکند، آن چنان جادهها و دشتها و کوره راه ها، نخلها و طبیعت جنوب را توصیف میکند که در ذهن خواننده تجسم مییابد. در داستانهایی که در مورد فضای جنوب بیان میشود، حس وطن دوستی روانیپور به بهترین وجهی بیان میگردد؛ حسی آغشته به عشقی پایان ناپذیر. داستان دریا در تاکستان و مانا مانای مهربان از دست رفتن جنوب آیینی روانیپور را به ذهن میآورد. هر چقدر که از جنوب دورتر میشود عشق نویسنده و غم دوری از وطن بیشتر به چشم میآید. «نسرین کتابی را برداشته بود و نگاه میکرد. گردن میکشید، کتاب آواز خاک، بلند شد، اینو بگذار تو قفسه شعرها. کتاب را گرفت، لحظهای مردد ایستاد، بازش کرد. هنوز آنجا خبرهایی است پسین خستگی وقتی که می آیند… » (روانیپور،۷۷:۱۳۸۳). روانیپور در این قسمت با تضمین تکهای از شعر «آواز خاک» شاعر هم ولایتیاش «آتشی» این غم دوری را تسکین میدهد. در واقع روانیپور با این شعر از روزها و لحظههای خوب خود در جنوب یاد میکند این شعر در حقیقت همه آن چیزهایی است که هر شاعر جنوبی با خواندن آن جنوب برایش زنده می شود «پسین خستگی وقتی که میآیند پیاده با قطار قاطران از آسباد درّه نزدیک» (آتشی،۲۳۴:۱۳۸۳)
دوری از دریا و ندیدن مرغان دریایی، طبیعت جنوب همه آن چیزی است که در هنر روانیپور به بهترین وجه خود را نشان داده است «ایستاد کنار در هال. چشمش به تصویر روی دیوار. پرندههای سفید با بالهای گشوده رو به افق پرواز میکردند، تودههای ابر راه پروازشان را بسته بود. پرندهها انگار دلگیر میخواندند شاید باد و باران را بو کشیده بودند. در جستجوی آشیانه خود بودند» (روانیپور،۱۱۳:۱۳۸۸)
این عشق به وطن در روانیپور آنقدر قوی است که در «زن فرودگاه فرانکفورت» یک بار دیگر به جنوب گریز میزند و از پریان دریایی صحبت به میان میآورد.
روانیپور نه تنها دوری از سرزمین مادری برایش سخت است بلکه وطن ملّیاش را نیز دوست دارد و دوری از آن برایش عذابآور است. در زن فرودگاه فرانکفورت به تمام ایرانیانی که در آن سوی مرزها زندگی میکنند بازگشت به وطن را توصیه میکند. در حقیقت در آنجا نصحیتگری است که وظیفه خود را در این میبیند که هموطنانش را به وطن بازگرداند «به خانوادۀ مردی که با اولین فریادها رفتند و پایبندی منصور را به این دیار از چشم زنی دیدند که زادگاهش را دوست میداشت و نمیتوانست از شکوفههای شیراز دل بکند؟» (روانیپور،۸۲:۱۳۸۱)
عشق به ایران و فرهنگ ایرانی در رگ هر ایرانی نهفته است و روانیپور نیز از این قاعده مستثنی نیست. در سالهایی که به خارج از کشور سفر میکند، در هر سفر به گونهای دلتنگیاش را بیان میکند «نگاه میکند آسمان پشت پنجره ابری است… اگر روزی مهاجران و تبعیدیها به کشورشان واگردند آسمان اروپا آبی میشود. تا آهش قاطی آه کسانی نشود که سالیان سال اینجا ماندهاند، پرده را میکشد، … چقدر دلش میخواهد امکلثوم بخواند … انا بلد المحبوب …» (روانیپور،۵۳:۱۳۸۰). روانیپور نه تنها برای وطنش دلتنگی میکند بلکه در آن سوی دنیا به دنبال نشانههایی است که رنگ و بوی وطنش را برایش تداعی کند. «باران، اول ریز و موذی و بد تند میشود، آسمان یکدست تیره است. رستوران افغانی گل و گشاد و با همان ادا و اطوار شرقیها که هر کجا باشند به جز کشور خودشان در و دیوار را به یاد وطن درست میکنند. روی نیمکتهای رستوران مینشیند» (همان،۸۵:۱۳۸۰). به اعتقاد روانیپور آن جا در مقابل ایران آخر دنیاست و ترس از گم شدن همه ذهن نویسنده را پر میکند. البته گم شدن، نه گم شدن جسمی است بلکه روح، هویت، فرهنگ و آن چه که اصالت یک انسان را میسازد. « نه خواهش میکنم بنشینید. چیزی نمیخورم با من حرف بزنید. راستش این جور تمرین زبان میکنم. هر چند که فردا میروم. به همین خاطر دیر آمدم. رفتم بلیطم را عوض کردم، سخت است، این جا آخر دنیاست، آدم در آن گم میشود.» (همان،۶۳:۱۳۸۰). روانیپور حتی تصاویر چمنزارها و دشتهای سرسبز اروپا را چون کارت پستال میبیند. برای او زود گذر و فانی هستند. او در داستان رعنا معشوق ذهنیاش را (پهلوان همه دوران) در کودکی به انگلیس میفرستد و در جوانی او را به سرزمینی که دوست دارد میآورد. «و من قصه تازهای ساز میکنم. او را در نوجوانی به انگلیس میفرستم تا در مردی به ایران بیاید، به سرزمینی که آن را عاشقانه دوست میدارد» (روانیپور،۲۵:۱۳۸۱).
در اهلغرق از بین رفتن جنوب آیینی را با غم و حسرت بیان میکند. اگر چه دنیای مدرنیته بالاخره پا به وطن او گذاشت و آن چه که هویت اصیل و بومی آن سرزمین بود از دست رفت. روانیپور بارها از زبان مهجمال از دست رفتن این هویت را یادآور میشود.
«دیگر صدای بال مرغان دریایی به گوش کسی نمیرسید. جهان پر از صدا میشد، پر از صدای غریبه و ناآشنا. زنی میخواند: «انا بلد المحبوب…» و مهجمال میدید که زنان آبادی دیگر نمیخوانند، حتی صدای خلخال پایشان شنیده نمیشد و حسرتی غریب در دل مهجمال قد میکشید چیزی از دست میرفت، چیزی که مهجمال نمیدانست چیست و مردمان آبادی هم انگار دربند از دست دادنش نبودند» (روانیپور،۱۳۶۹ب:۱۹۵).
روانیپور آرزومند بازگشت به وطن بومی و جفره پر از پریان و باورهای خرافی است. «زایر با حسرتی غریب یاد روزهایی پر از پری دریایی و خشم بوسلمه را گرامی میداشت و در آرزوی بازگشت جهان به آن روزهای دور، آه میکشید» (همان،۱۳۶۹ب:۳۷۴).
روانیپور جدای از این وطن زمینی، اشاراتی به وطن مألوف نیز دارد، بازگشت به وطن اصلی، همان وطنی که عرفا از آن سخن میگویند. در اهلغرق مهجمال برای پیدا کردن حقیقت و هویت خود روانه آبهای سبز میشود تا در عروسی بوسلمه به نیزنی بپردازد. صدای نی و توصیفی که روانیپور از آن میآورد یادآور نی مولاناست که به خاطر دور افتادن از اصل خویش ناله میکند. در حقیقت صدای نی مولانا، صدای انسانی است که از وطن اصلی و مألوف خود دور افتاده که اصل خود را فراموش کرده است و آرزومند بازگشت به آن است. مهجمال در اهل غرق نیز به اصل خویش باز میگردد. حقیقت و واقعیتی که مهجمال دنبال آن است همان حقیقت و اصلی است که عرفا به آن اشاره میکنند. این اصل حتی میتواند زادگاه باشد «مهجمال نی را گرفت و زد. صدا آرام آرام اوج میگرفت. نالهای بود برخاسته از دل مردمانی که سال های سال، دور از زمین و عادتهای آن، در ته دریا، در میان مرجانها و ستارههای دریایی زندگی میکردند. صدا، صدای کسانی بود که هنوز به زندگی دریایی خو نکرده بودند.» (همان،۱۳۶۹ب:۳۲).
روانیپور این وطن اصلی را بخشی از خاطرات انسان میداند که آن را انکار میکند «آن چه مرا واداشت که زودتر بروم نه بیاعتنایی خیال انگیز مردم بندر به آن دهکده بود که بخشی از خاطرات خود را انکار میکردند، بلکه حرکت کُند آدمهای آبادی بود و طبلهایی که میزدند» (روانیپور،۵۴:۱۳۷۲).
«ترانه سیریاسیریا همراه با صدای گریهای که راوی مدام میشنود، دلالت بر سوگواری بشریت دارد که تمام زیباییهای قدسی خود را از کف نهاده و اکنون سراسیمه این سو و آن سو میرود و آهنگ بیکسی میسراید. و صدای زنگهای قافلهای هم که راوی مدام میشنود و گویی از کنار او میگذرد به سفر راوی به گذشته دور دلالت دارد» (اصلانی،۳:۱۳۷۸).
فرم در حال بارگذاری ...
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 09:38:00 ق.ظ ]
|