ﻧﮕﺎرش ﻣﻘﺎﻟﻪ ﭘﮋوهشی در مورد بررسی تاثیر تماشای تلویزیون ماهوارهای فارسی زبان بر پایبندی زنان به ... |
![]() |
هویت شخصی یا روانشناسی فردی (تقویت ارزشها، خودشناسی، کشف واقعیت و…)
نظارت (اطلاعات راجع به چیزهایی که ممکن است بر شخص اثر بگذارد یا به شخص برای انجام کاری کمک کند)» (به نقل از سورین، ۱۳۸۱ : ۴۲۴).
۲-۶-۷-۴- نظریه لرنر
در زمینهی نقش رسانهها در دگرگونی ارزشهای فردی و اجتماعی جوامع، میتوان به یکی از پاردایمهای مسلط در حوزه ارتباطات و توسعه در دهه های ۶۰ تا ۷۰ میلادی اشاره کرد که به رسانهها به عنوان موتور دگرگونی و تغییر ارزشهای جوامع سنتی و ورود به جامعه مدرن تأکید میشود. دانیل لرنر[۹۲] جامعه شناس امریکایی و از پیروان این رویکرد به نقش رسانهها در تغییر ارزشهای سنتی در جوامع و جایگزین شدن ارزشهای مدرن اشاره کرده است. تئوری لرنر تحت عنوان «الگوی حاکم» در زمره تئوریهای تزریقی به اعتقاد این نظریات کنش و رفتار مخاطبان تابعی از محرکهای رسانهای است یعنی از طریق تبلیغات سیاسی میتوان نگرش و رفتار مردم را تحت تأثیر قرار داد چون مخاطب یک عنصر منفعل است. وی در کتاب “گذر از جامعه سنتی؛ نوسازی خاورمیانه"، معتقد است که رسانه میتواند به فروپاشی سنتگرایی، - که معضلی برای نوسازی محسوب میشود- کمک کند. این کار با بالا رفتن انتظارات و توقعات، باز شدن افقها، توانا شدن مردم به تخیل ورزیدن و خواهان جایگزینی شرایط زندگی بهتر برای خود و خانواده عملی میشود. (مک کوئیل،۱۳۸۲: ۱۴۴)
“لرنر” بر این باور است که ورود به جامعهی مدرن و جدید مستلزم مساعدت ملی یکپارچه، ارتباط با بازارهای ملی و بینالمللی، ایجاد انگیزه برای تقاضای کالاها و خدمات مدرن، بحران کسب منابع توسعه و گسترش روشها و ارزشهای نوین در زمینههایی چون تغذیه، تنظیم خانواده، بهداشت، تولید کشاورزی و صنعتی در زندگی شهری و روستایی است. برای تحقق این هدف، تحرک روانی در سطح فردی و اجتماعی ضروری است و رسانهها مناسبترین و مؤثرترین ابزار تغییر نگرشها، ارزشها و رفتارها و به بیان دیگر ایجاد تحرک فردی و اجتماعی هستند( فرقانی،۱۳۸۰: ۴۹).
رسانهها موجب ایجاد پدیدهای تحت عنوان"تحرک روانی” میگردند یا موجب ایجاد پدیده دیگری تحت عنوان"بیگانگی عاطفی” میشوند که “لرنر” آن را به مثابه امتیازی روانی در نوسازی مؤثر میداند. بیگانگی عاطفی، در نظر وی به معنای قدرت تطابق با محیط پر از دگرگونی در وضعیتهای مختلف و متغیر است. بنابراین وسایل ارتباط جمعی، اولاً باعث آموزش درک وضعیتهای مختلف شده، با برانگیختن تخیل، افراد را به جای کسانی که کارگردان قضایا هستند، قرار میدهد. این وسایل موجب به وجود آوردن تجارب جدید مختلفی میشوند، که لرنر آنها را عوامل افزایش تحرک روانی میداند. (روشه،۱۳۶۶: ۲۳۲ و۲۳۳).
به طور کلی لرنر معتقد است، بر اساس الگوی نوگرایی حرکت از مرحله سنتی به مرحله گذار، و سپس به مرحله جامعه نوین، همواره با تغییر نظامهای سنتی به نظامهای نوین و بالعکس همراه بوده است. به اعتقاد او تفاوت این دو نظام در این است که ارتباط بین افراد سنتی، به تقویت نگرشها و آداب سنتی می انجامد. حال آنکه استفاده از رسانههای ارتباط جمعی، مهارتها، نگرشها و رفتارهای تازه را میآموزد. بنابراین رسانههای جمعی تحرک را تقویت میکنند به این معنا که رسانه جمعی در برابر مخاطبان فزاینده خود، از ظرفیت برقراری ارتباط با «نوع تغییر» و هم از ظرفیت برقراری یا «امکان تغییر» برخوردارند. لرنر بر این باور است که میان شاخص رسانهای نوگرایی در سیر نهادهای اجتماعی، نوعی کنش متقابل وجود دارد (دادگران، ۱۳۸۴).
۲-۶-۷-۵- ژان بوردریار (نظریه فراواقعیت و وانمایی)
ژان بوردریار[۹۳] نظریهپرداز پستمدرنیته استدلال می کند که روابط واقعی تولید و مصرف، جای خود را به یک نظام نشانهای دادهاند: «شیء یا ابژه توسط مصرف کننده ای که نیازهایش را یک سرشت یا خصایص زیستشناختی عامانسانی تعیین کرده باشد، مصرف نمی شود. مصرف حاصل اشتیاق از پیش شکلگرفته سوژه مجسم به اشیا یا اُبژهها نیز نیست. کالاهای اجتماعی برای تأمینِ نیازهای از پیشموجودِ مصرف نمیشوند، بلکه برای دلالت بر تمایزات اجتماعی مصرف میشوند»(به نقل از لایون، ۱۳۸۰)
ما برای این مصرف میکنیم که با دیگران متفاوت و متمایز باشیم، و همچنین تفاوتهایی بهوسیله آنچه مصرف میکنیم و چگونگی مصرفمان تعریف می شود. از آنجا که تفاوتها بهلحاظ تعداد، نامحدودند؛ نهایتی برای مصرف وجود ندارد. بنابراین، نیاز به تفاوت و تمایز هیچگاه برآورده نمی شود(همان).
بوردیا معتقد است که نشانه اکنون از بند هر نظام ارجاعی آزاد شده است. و مناسبات میان تولید و مصرف، اکنون میان امور اقتصادی و فرهنگی، و میان امور مادی و نمادین، این فرض را مطرح می کند که ما باید برکارکرد «رمزگان» تأکید کنیم. از اینلحاظ، کار دیگر نوعی نیرو نیست، بلکه نشانهای در میان دیگر نشانههاست. چنانکه وی نظر میدهد: «نیروی کار اساساً یک جایگاه و یک ساختار اطاعت از یکرمزگان است» (مهدیزاده، ۱۳۸۹: ۲۷۷).
بوردیار مدعی است که ما در عصری بهسرمیبریم که در آن اساس جامعهدیگر مبتنی بر مبادله کالاهای مادی دارای ارزش مصرف (بدانگونه که ماکسیسم میگوید) نیست. بهعقیده او، برعکس، پای کالاهایی به عنوان نشانهها و نمادهایی در میان است که یکسره واجد دلالتی دلبخواهی و قراردادی درون چیزی است که او «نظام رمزگان»مینمامد. رمزگان نظامیاز قواعد است که به ما امکان میدهد نشانههارا بفهمیم، و مهمتر از آن، بفهمیم آنها چگونه به یکدیگر مربوطاند. از آنجا که همه ما رمزگان را میفهمیم و تحت نظارت آن هستیم، همگی میتوانیم درک مشابهی از معنای نشانهها و چگونگیِ ربط آن معانی بهیکدیگر داشته باشیم. در واقع، مصرف مبتنی بر این واقعیت است که دیگران معنای آنچه را ما مصرف میکنیم به همان نحو که خودمان میفهمیم خواهند فهمید. ما با مصرف کالا و اشیاء خودمان را تعریف میکنیم. از نظر بودریار، جامعه مصرفگرای ما جامعهای است که در آن مردم میخواهند هویت و تفاوت خویش را تصریح کنند و در جستوجوی لذت تجربه از طریق خرید و مصرف نظامیمشترک از نشانهها هستند. بودریار، اشاره به فرهنگ مصرفی گسترش یابندهای که در آن انگارهها یا تصاویر در جریان فرایند کالاییشدن، حیاتی مخصوص به خود مییابند. استدلال او مبنی بر این که کالا بر حسب ذات خود قابلیت آن را دارد که همچون نشانه (مثلاً، نشانهای برای منزلت) عمل کند، اشاره دارد به نوعی فرایند «فرهنگی شدن کالا» که طی آن، کالا به صورت بخشی از زبانی نشانهای که بر مناسبات مصرف و روابط اجتماعی حاکم است، در می آید. درخصوص رسانه ها، بودریار تحلیل خود را عمدتاً بر تلویزیون متمرکز شاخته است؛ چرا که تلویزیون رسانهای است که از دو جهت حائز اهمیت است: نخست اینکه تلویزیون، به عنوان یک محصول جامعه مصرفی به عنوان یک شیء، «یک مؤلفه رمزگانی شده پایگاه اجتماعی» است. محتوای فرهنگی تلویزیون در قبال کارکرد این شیء در راستای ایجاد تفاوتهای فرهنگی بین دستهبندیهای طبقاتی متفاوت، از اهمیت کمتری برخوردار است. دوم این که بودریار، به پیروی از مک لوهان، این رسانه ارتباطی را وجه اصلی فرهنگ رسانهای میداند. با توجه به موقعیت تلویزیون در محیط خانه، نوع بازی در سطح شکل میگیرد که وی آن را «کنجکاوی بازگوشانه» میخواند. تلویزیون متضمن نوعی درگیریِ بیعمق است که دنیا را به تکهای بهسادگی قابل مصرف «واقعیت» اجتماعی تبدیل می کند. تأثیر ایدئووژیک اصلی این رسانه این است که توهمیرا از درک بیواسطه دنیای اجتماعی عرضه می کند. به زعم او، تلویزیون کاری به برقراری ارتباط سوژه با دنیای واقعیِ ابژهها ندارد؛ ]بلکه[ درصدد مفصلبندی سوژهها و ابژهها از طریق زنجیرههای دلالت است (همان: ۲۱۵).
برداشت بدبینانه این است که فرهنگ امروزی سرشتی بیعمق و یکبار مصرف دارد. اگر هیچ چیزی تا ابد پایدار نخواهد بود، پس هیچ چیزی ارزش باور کردن را نیز ندارد. وجه دیگر نظریه رسانهای بودریار، توجه او به وانمایی (شبیهسازی)ها و امور فراواقعی است(همان).
پیشرفت عصر مدرن به سوی وانماییها، از طریق پشت سرگذاشتنِ سه مرحله تاریخی(جدول۲-۱) صورت گرفته است(همان):
جدول(۲-۱)مراحل پیشرفت عصر مدرن به سوی وانماییها
مرحلۀ(مرتبۀ) وانمایی | نوع | توصیف |
مرحلۀ اول | دلالت (نشانههایی که شبیه چیزهای واقعی است) | واقعیت از طریق بازنمایی ساخته می شود. مانند نقشهها و نقاشیها |
مرحلۀ دوم | بازتولید(نشانهها به نشانههایی که شبیه چیزهای واقعی است، اشاره می کنند) | بازنمایی واقعیت (مرحلۀ اول) به وسیلۀ تکنولوژهای مکانیکی بازتولید می شود. مانند عکاسی و فیلم |
مرحلۀ سوم | وانمایی(نشانهها چیزهای واقعی را بازنمایی نمیکنند، بلکه به مثابۀ ماسک غیبتِواقعیت عمل می کنند) | بین واقعیت و بازنمایی ارتباط وجود ندارد. در عوض، ما با فراواقعیت سروکار داریم. |
وانمایی مرحلۀ سوم با نظام نشانهها برابر است و هیچ ارتباطی با واقعیت یا بازنماییِ واقعیت ندارد، اما این غیبت یا عدم حضور را مخفی می کند. فراواقعیت، پیامد تصور تخیلِواقعیت را انکار نمیکند، بلکه تمایز بین تصویر و دیگر مراتب تجربه را محو می کند. یا به عبارتی، مرز بین تصویر و واقعیت را مخدوش میسازد. بودریار، معتقد است، آنچه ما با آن سروکار داریم، وانمایی فراواقعیت[۹۴] و شباهتهاست، زیرا انتقال نشانهها به هیچوجه اشارهای به چیزهای واقعی نیست. برای مثال، تکنولوژیهای ارتباطی و رسانهای و به ویژه تلویزیون، تمایز و مرز بین واقعی و فراواقعی را بههم ریخت. و لذا پسامدرنیسم نفی کنندۀ هدف مدرنیسم برای پیدا کردن حقیقت درونی پنهان در پس جلوههاست. تناقض در این است که درست در همان مرحله ای که جهان بیش از حد آکنده از اطلاعات می شود، خالی و عاری از معنا می شود. هیچ چیز نمیتواند از واژگون شدنِ واقعیت توسط «نشانه های تهی» در امان بماند. به اعتقاد او، وانمایی از چنان نیرویی در پستمدرنیته برخوردار است که عملاً بر «واقعیت» غلبه می کند؛ حضور همهجایی امر فراواقعی اکنون چنان است که هرگونه تمایزی میان واقعی و فراواقعی کاملاً توهم است(لایون، ۱۳۸۰).
از نظر بودریار، هر انسانی شبیه یک فضانورد در داخلِ کپسول، در کنترل یک ماهوارۀ کوچک در مدار است، و نه به عنوان یک کنشگر. انسان همانند یک پایانۀ شبکه های چندگانه زندگی می کند. تلویزیون عالیترین تجسم این رخداد است و هر چیزی را از یک فاصلۀ دور کنترل می کند. به زعم او، جامعه به عنوان یک کل، زندانی شده است؛ بهاینمعنا که، انسان فاقد توانایی و دسترسی به واقعیت است (همان).
بودریار در بحث وانمایی نتیجه میگیرد که ما انبوهی بیشمار از تصاویر ذهنی را میسازیم که در درون آن چیزی برای فهمیدن نیست. اغلب تصاویر ذهنیِ امروزی…. تصاویری هستند که در درون آنها چیزی برای فهمیدن نیست. اگر «تودهَها» میفهمند که نشانهها تنها در خدمت وانمایی پدیده های هستیاند، پس ما در میان انبوهی از این نشانهها گرفتار شدهایم که دقیقاً میتوان گفت بر چیزی دلالت نمیکنند. ما علائم و نشانههایی داریم بدون معنا؛ علائمیکه نمایشیاند، قابل رؤیتاند، تجربه میشوند و شاید لذت بخشاند؛ اما بدون معنا و مفهوم (همان).
بودریار، قدرت رسانه ها در اشباع فضاهای عمومی و خصوصی با شبیهسازی (وانمایی)های مشمئزکننده را پورنوگرافی اطلاعات و ارتباطات و سرخوشی (جنون)[۹۵] ارتباطات مینامد. بهزعم او تلویزیون، تلفن و رادیو در این سرخوشی (جنون) ارتباطات سهیم هستند. آنها به زندگی ما هجوم میآورند و حس و ادراک ما را از دانستنِ آنچه میدانیم، آشفته میسازند. بودریار معتقد است تولید و اشاعۀ انبوه تصاویر رسانهای، جهان را به تالار آینه بدل کرده و به انفجار معنا به درون منتهی شده است. بودریار نظریۀ وانماییاش را تا حدودی مدیون ایدۀ مکلوهان و عبارت مشهور وی تحت عنوان «رسانه، پیام است» میباشد. ولی با این تفاوت که بودریار بر «نشانه شکل»[۹۶] تأکید می کند و نه تکنولوژی به تنهایی(همان).
۲-۶-۷-۶- دانیل بورشتاین و گی دبور: تصور و نمایش
دانیل بورشتاین[۹۷] از مفهوم شبهرویداد، گیدبور[۹۸]، تسخیر اجتماع به وسیله نمایش و بودریار از ربودن معنا، سخن به میان آوردهاند؛ هر یک از این اندیشمندان به نوعی رسانه ها را ابزاری برای بازنمایی واقعیتها، ایجاد شبه رویداد، استفاده از تصاویر ساختگی و نمایش دانسته و مفهوم شبهرویداد را محصول رسانههای اواخر قرن بیستم معرفی نمودند؛ این سه اندیشمند معتقدند شبهرویدادها، به وسیله تصاویر ساختگی و به نمایش در آوردن آن تصاویر از طریق رسانه ها، زندگی و هستی انسان را به تصرف در آورده و با ربوده شدن معنا در آن، موجب جدایی انسان از انسان گردیدهاند، گیبور با دیدی اقتصادی به نمایش نگریسته و تولید را موجب ایجاد شبه نیاز میداند تا خود نیاز. همچنین وی تولید تصاویر انبوه را موجب سیطره کالا بر جهان اجتماعی شده میداند(مهدی زاده، ۱۳۸۹: ۲۸۲)
همان طور که در بالا نیز اشاره شد، بورشتاین[۹۹] با طرح مفهوم«شبهرویداد»[۱۰۰]، انتشار و گسترش تصاویر از طریق مجاریرسانهای را در اواخر قرن بیستم، نشانه یک انقلاب گرافیکی دانسته، که طی آن، تغییرات وسیع و گستردهای در نحوه نگاه ما بهواقعیت جهان صورت گرفته است. (همان: ۲۸۳). بودریار در توضیح مفهوم شبهرویداد مینویسد: «منظور بورشتاین این است که جهان رویدادها، تاریخ، فرهنگ و عقاید از تجربه واقعی و متناقض و متغیر ایجاد نمی شود، بلکه به عنوان مصنوعات بشری از عناصر رمز و فریبکاری فنیِ رسانه ها ساخته می شود. این عناصر رمز و فریبکاری است (ونه هیچ چیز دیگر) که هرگونه دلالت را به منزله [امر] مصرفپذیر تعریف می کند. این عمومیتِ جایگزینیِ رمز بهجای بعُد ارجاعی است که مصرف رسانههای جمعی را معین می کند» (همان: ۲۸۴). بودریار معتقد است که باید از تفسیرِ عملِ بسیار تهورآمیزِ تولید محصولات مصنوعی و لوازم آرایش، تولید شبه کالاها و شبهرویداد، که هستی روزمره ما را تصرف کرده است، به عنوان قلب ماهیت و تحریف محتوایی «اصیل» برحذر باشیم…. ربودن معنا، سیاستزدایی از سیاست، فرهنگزدایی از فرهنگ و جنسزدایی از بدن در مصرف رسانههای جمعی، در حوزهای فراتر از تفسیر مجدد و صرفاً «غرضورزانه» محتوا صورت میگیرد. در شکل (صورت) است که همه چیز تغییر مییابد و واقعیتی جدید همهجا جایگزینِ واقعیت می شود، این واقعیت جدید کاملاً از ترکیب عناصر رمز تولید می شود. بورشتاین میگوید، چنین رویدادهایی جذابتر از رویدادهای واقعی هستند؛ زیرا بسیار دراماتیک (هیجانی)، ساده برای انتشار و صریح و قابل فهم هستند(همان).
گی دُبور، در کتاب جامعه نمایش[۱۰۱] مینویسد: «نمایش، ایدئولوژی تمام عیار است؛ زیرا ذات هر نوع نظام ایدئولوژیکی را در حد کمال نشان میدهد و نمایان میسازد: یعنی فقیر شدن، اجیر شدن و نفی شدن زندگی واقعی. نمایش به طور مادی «بیان جدایی و دوری انسان از انسان» است. «توان فریبکاری جدید»ی که از پایه خود در این تولید متمرکزگشته، و با آن قلمروی جدید از موجوداتی بیگانه که انسان اجیرشان است همراه با توده اشیا رشد می کند»(دُبور، ۱۳۸۲ : ۱۹۴). دُبور، موفقیت اقتصاد نمایش را ناشی از تولید مداوم شبه نیاز میداند که به نفی با مفهوم شبه رویداد بورشتاین ارتباط دارد. در حالی که بورشتاین، خالی و پوچ بودنِ شهرت رسانهای مبتنی بر آگاهی تصویری را تمسخر و استهزا می کند، دُبور آن را بازنماییهای نمایشی مردمیمیداند که نمایششان به صورت «تصاویر نقشهای محتمل»[۱۰۲]، جهت جبرانِ متلاشی شدنِ تنوع تجربه مستقیم فعالیت تولیدی است. وی استدلال می کند که نمایشِ آدمهای مشهور از طریق رسانه ها، عمدتاً به عنوانِ مجموعه ای از ظواهر تجربه می شود. او معتقد است که نابرابریهای طبقاتی، فقر و طرد اجتماعیِ ناشی از شیوه تولید سرمایهداری و توزیع نابرابر ثروت، [به منظور حفظ قدرت مسلط در برابر شورشِ طبقه کارگر] بهوسیله نمایش پنهان می شود (مهدی زاده، همان).
فرم در حال بارگذاری ...
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 12:03:00 ق.ظ ]
|