بررسی پایان نامه های انجام شده درباره بررسی رابطه بین بازاریابی داخلی وبازارگرایی باتوجه به نقش متغییرمیانجی عدالت سازمانی- فایل ... |
![]() |
۲-۱۲-۲ دیدگاه هوشمندی بازار از نظر کهلی و جاورسکی – ۱۹۹۰: (MARKOR)
بازارگرایی خلق هوشمندی بازار مرتبط با نیازهای جاری و آتی مشتریان، انتشار این هوشمندی در درون و بین واحدها و پاسخگویی کل سازمان به این هوشمندی است که در کل گستره سازمان جریان دارد(کهلی و جاورسکی، ۱۹۹۰).
تعریف دیگر بازارگرایی توسط کهلی و جاورسکی(۱۹۹۰) ارائه گردید که بصورت گستردهای مورد استفادهى پژوهشگران بازاریابی قرار گرفته است. این تعریف مبتنی بر سه عنصر کلیدی زیر میباشد:
١- تولید هوشمندی
٢- توزیع هوشمندی
٣- پاسخگویی به هوشمندی
کهلی و جاورسکی(۱۹۹۰) با تمرکز بر فعالیتهای بازاریابی خاص، عملیاتیکردن ایدهى بازاریابی را تسهیل کردند. تحقیقات آنها از سال ۱۹۹۰ به این سو بصورت گستردهای انتشار یافته است. به عنوان مثال کهلی و جاورسکی(۱۹۹۰) بر این باورند که بازارگرایی با کسب هوشمندی نسبت به بازار آغاز می شود. اما هوشمندی بازار فراتر از نیازها و ترجیحات اظهار شده مشتریان میباشد و شرکت باید بتواند نیازها و خواسته های مشتریان را در حداقل زمان ممکن نسبت به رقبا شناسایی نماید.برای این منظور باید اعمال رقبا بصورت دقیق بررسی شود و اقداماتی که رقبا جهت تشخیص نیازهای مشتریان و تجزیه و تحلیل محیط و نیروهای عامل در آن همچون قوانین و مقررات دولتی، تکنولوژی، مسائل محیطی و فرهنگی وغیره انجام می دهند، شناسایی شود. در این مسیر، کهلی و جاورسکی علاوه بر نیازهای جاری مشتریان برای شناسایی نیازهای آتی آنان نیز برنامه ریزی کرده و در نهایت بر این معتقدند که سازمانها باید نیازها و خواسته های آتی مشتریان خود را پیش بینی کنند زیرا سالها طول میکشد که شرکت برای پاسخگویی و ارضای این نیازها محصولات مناسبی را تولید و عرضه نماید(یوسفی، ۱۳۹۰).
براساس تلاشی که آنها جهت تعریف سازهى مفهومی بازارگرایی انجام دادند، تولید هوشمندی اولین عنصر بنیادی بازارگرایی میباشد. جهت تولید هوشمندی از مکانیزم های برنامه ریزی شدهى دورهای رسمی و همچنین غیردورهای غیررسمی استفاده می شود که عبارتند از بررسیهای میدانی مشتریان، جلسات و ملاقات و مباحثه با مشتریان در گروه های کانونی و شرکای تجاری، تجزیه و تحلیل گزارشهای فروش، تحقیقات رسمی بازارشناسی و غیره. یکی دیگر از خصوصیات سازمانهای بازارگرا(کهلی و جاورسکی، ۱۹۹۰) این است که تولید و ایجاد هوشمندی منحصر به بخش بازاریابی نیست و همه دوایر و بخشها از تحقیق و توسعه گرفته تا تولید و مالی باید جهت کسب هوشمندی مشارکت و نسبت به بازار و مشتریان بصورت فعالانه دقت نظر داشته و همچنین اطلاعات حاصل از مشتریها و رقبا را در بین تمام دوایر و بخشها توزیع و پخش نمایند. طبق نظر کهلی و جاورسکی(۱۹۹۰) با این کار عنصر دوم بازارگرایی یا توزیع هوشمندی عملیاتی می شود و سازمان قابلیت سازگاری با نیازهای بازار و مشتریان را پیدا می کند. به عبارت دیگر سازمان با توزیع این اطلاعات در بین تمام بخشها موجب می شود که این اطلاعات بتوانند مبنای عمل همهى کارکنان سازمان قرار گیرد. از این رو، بخشی از توانایی سازمان برای پاسخگویی به نیازهای بازار متکی به توانمندی سازمان در انتشار و اشاعهى هوشمندی بازار در همهى واحدهای عملیاتی میباشد. اشاعه هوشمندی بازار، بدلیل اینکه مبنای مشترک و متناسب برای اقدامات هماهنگ واحدهای مختلف سازمان را فراهم می آورد،. بسیار مهم و حیاتی است(کهلی و جاورسکی،۱۹۹۰).
عنصر سوم بازارگرایی پاسخگویی به هوشمندی بازار است که تکمیلکننده دو بخش پیشین است. واقعیت این است که بدون پاسخگویی به هوشمندی بازار حضور و وجود دو عنصر قبلی بلا استفاده بوده و تنها هزینهزاست. این تنها به معنای توجه به پاسخگویی به هوشمندی بازار نیست و حاوی مضمون توان پاسخگویی به نیازهای بازار و مشتریان نیز میباشد. بر اساس نظر کهلی و جاورسکی(۱۹۹۰)، تمام بخشها باید پاسخگوی نیازهای مشتری و بازار باشند؛ به این صورت که بازارهای هدف مناسب انتخاب، محصولات متناسب طراحی و تولید و این محصولات به شکلی شایسته و درخور تبلیغ و توزیع شود، و همهى این فعالیتها باید در نهایت منجر به پاسخگویی نیازهای فعلی و پیش بینی شدهى بازار و مشتریان شود.
۲-۱۲-۳ دیدگاه فرهنگی از نظر نارور و اسلاتر ۱۹۹۰: (MK.TOR)
بازارگرایی فرهنگ سازمانی است که به کاراترین و اثربخشترین شکل ممکن باید موجب خلق رفتارهای مورد نیاز جهت خلق ارزش برتر برای خریدار شود و در نتیجه موجب استمرار عملکرد برتر کسب و کار گردد(نارور و اسلاتر، ۱۹۹۰). همزمان با کهلی و جاورسکی(۱۹۹۰)، نارور و اسلاتر(۱۹۹۰) تعریفی از بازارگرایی را پیشنهاد نمودند که رویکردی متفاوت را به این سازه ارائه نمود. در دیدگاه نارور و اسلاتر بازارگرایی مفهومی فرهنگی است که اثر خود را در رفتارهای سازمانی نشان میدهد. نارور و اسلاتر(۱۹۹۰) سه عنصر را برای بازارگرایی تعریف می کنند:
۱- مشتریگرایی
۲- رقیبگرایی
۳- هماهنگی بینبخشی
نارور و اسلاتر تحقیقات متعددی را بر اساس این سه مؤلفه بازارگرایی از سال ۱۹۹۰ به بعد منتشر کردند. به عنوان مثال بر اساس نارور و اسلاتر(۱۹۹۰) مؤلفهى مشتریگرایی به معنای شناخت کافی سازمان از مشتری خود جهت تولید ارزش برتر محصول و خدمات برتر برای آنان میباشد. این خلق ارزش با افزایش منافع برای خریدار و مشتریان همراه است و بصورت همزمان کاهش بهای تمام شده محصول و خدمات ارائه شده انجام میگیرد. توسعه این سطح از آگاهی و شناخت، نیاز به کسب اطلاعات دربارهى مشتریان و خریداران و درک بنیان و طبیعت محدودیتهای اقتصادی و سیاسی که آنها با آن درگیرند دارد. این آگاهی به سازمان کمک می کند تا اطمینان حاصل کند که شرکت از نیازهای حاضر و آتی خریداران آگاه است و می تواند جهت پاسخگویی به این نیازها فعالیت نماید(یوسفی، ۱۳۹۰).
رقیبگرایی که توسط نارور و اسلاتر(۱۹۹۰) تشریح شده است به معنای این است که سازمان از نقاط قوت و ضعف جاری رقبای خود و همچنین نقاط قوت و ضعف احتمالی رقبای خود در آینده آگاه است و قابلیتها واستراتژیهای بلند مدت رقبای خود را میشناسد. در مرحلهى جمع آوری اطلاعات، رقیبگرایی به موازات مشتریگرایی قرار دارد و شامل تجزیه و تحلیل جامعی از قابلیت های تکنولوژیکی رقبا، به جهت ارزیابی توانایی آنها در پاسخگویی به خریداران مشابه می شود.
سومین مؤلفهى رفتاری که توسط نارور و اسلاتر(۱۹۹۰) از آن سخن گفته شده است، هماهنگی بینبخشی است که همان مصرف هماهنگ منابع شرکت در جهت خلق ارزش برتر برای مشتریان می باشد. بنابراین هرکسی در شرکت میتواند بصورت بالقوه در خلق ارزش برای خریدار سهیم باشد. این یکپارچگی منابع کسب و کار، در راستای مشتریگرایی و رقیبگرایی به دقت هماهنگ شده است. با بهره گرفتن از اطلاعات تولید شده در دو بخش مشتریگرایی و رقیبگرایی و انتشار سرتاسری این اطلاعات در تار و پود سازمان، استفاده هماهنگ از منابع شرکت امکان پذیر میگردد. نارور و اسلاتر(۱۹۹۰) پیشنهاد کردند در صورت نبود هماهنگی بین بخشی در سازمان، این مؤلفه باید با تکیه و تقویت مزایایی که واحدهای مختلف سازمان بصورت ذاتی در راستای همکاری نزدیک با یکدیگر برخوردارند، ترویج یابد. برای اثربخشی، همه بخشها باید نسبت به نیازهای دیگر بخشهای سازمان، حساس و فعال باشند.
۲-۱۲-۴ دیدگاه کانون استراتژیک[۶۶] از نظر روکرت ۱۹۹۲:
میزان بازارگرا بودن یک واحد کسب و کار، درجهاى است که آن واحد کسب و کار اطلاعات را از مشتریان اخذ کرده و آنها را مورد استفاده، استراتژیهایی را جهت مواجهه با نیازهای مشتریان توسعه و آن استراتژیها را برای پاسخگویی به نیازها و خواسته های مشتریان اجرا می کند(روکرت، ۱۹۹۲).
تعریف بازارگرایی با رویکرد استراتژیک روکرت(۱۹۹۲) دارای ابعادی میباشد که از تعریف کوهلی- جاورسکی(۱۹۹۰) و نارور- اسلاتر(۱۹۹۰) گرفته شده است. در این تعریف، بجای تمرکز بر کل شرکت یا بازار خاص، بر واحد استراتژیک کسب و کار بعنوان واحد تحلیل خود تمرکز می کند. این موضوع در راستاى یکی از تحقیقات انجام شده قبلی واکر و روکرت است(واکر و روکرت، ۱۹۸۷).
روکرت بازارگرایی را متشکل از سه بخش میداند:
۱- ایجاد بانک اطلاعات مربوط به مشتری و بازار بر اساس مجموعه اهداف سازمان
۲- طراحی استراتژی های متمرکز بر بازار و مشتری
۳- اجرای استراتژی های مربوط به بازار و مشتری
در بخش اول رویکرد استراتژیک روکرت(۱۹۹۲)، مدیران بر حسب مجموعه اهداف سازمانی اطلاعات مربوط به محیط بیرونی شرکت را جمعآوری مینمایند، این اطلاعات را تجزیه و تحلیل کرده و آنها را در راستای اهداف سازمانی خود تفسیر مینمایند، با این کار شرکتها قادر میشوندکه منابع خود را در واحد استراتژیک کسب و کار به نحو مطلوبی تخصیص دهند.
سپس مرحلهى دوم فعالیت شرکتهای بازارگرا برمبنای طراحی استراتژی های تمرکز بر بازار و مشتری انجام میگیرد. این فعالیتها در مسیر فرایند برنامه ریزی استراتژیک قرار میگیرد. در این فرایند نیازها و خواسته های مشتری شناسایی شده و استراتژی های در راستای پاسخگویی به این نیازها و خواسته ها طراحی میگردند(روکرت، ۱۹۹۲). روکرت در بخش سوم تعریف شرکتهای بازارگرا به اجرای استراتژی های بازارگرا می پردازد. در این بخش سازمان در جهت عملی ساختن استراتژیها و برآوردن نیازها و خواسته های مشتری اقدام می کند.
۲-۱۲-۵ دیدگاه مشتریگرایی از نظر دشپند و همکاران ۱۹۹۳:
مشتریگرایی مجموعه ای از اعتقادات است که علایق و ترجیحات مشتری را در درجه ى اول اهمیت قرار میدهد، اما در همین حین نیازهای دیگر ذینفعان سازمان همچون صاحبان، مدیران و کارمندان را برای ایجاد و توسعه شرکتی که در درازمدت سودآور باشد، فراموش نمیکند(دشپند، فارلی، و وبستر، ۱۹۹۳).
دشپند و همکاران(۱۹۹۳) دارای نگاهی متفاوتتری به بازارگرایی میباشند و آنرا معادل با مشتریگرایی میدانند و بر این عقیدهاند که رقیبگرایی که در دیدگاه نارور و اسلاتر(۱۹۹۰) بعنوان عنصر دوم بازارگرایی آمده، ممکن است که با مشتریگرایی در تناقض باشد و بهمین منظور لفظ مشتریگرایی را بجای بازارگرایی پیشنهاد می کنند و بدلیل اینکه در سایر دیدگاه های بازارگرایی تمرکز بجای اینکه بروی مشتریان باشند بروی رقبا است، اساساً توجه کانونی بر رقبا را از سازهى بازارگرایی حذف می کنند.
با این حال دشپند و همکاران(۱۹۹۳) به عنصر هماهنگی بینبخشی بدلیل اینکه منجر به بهبود عملکرد در بخش مشتریگرایی میشود، تاکید دارند و معتقدند که این بعد بخشی از مفهوم ذاتی مشتریگرایی میباشد.
دشپند و همکاران(۱۹۹۳) معتقدند که مشتریگرایی بخشی از فرهنگ سازمانی است که ارزشهای مربوط به آن، تمرکز و توجه به مشتری را تقویت کرده و آنرا پایدار میسازد. این نگاه مشابه با نگاه اسلاتر و نارور میباشد که بازارگرایی را اینگونه معرفی می کنند:
فرهنگی که بالاترین اولویت را به سودآوری و حفظ و خلق ارزش برتر برای مشتریان خود، در کنار مدنظر قراردادن علائق سایر ذینفعان قائل است و هنجارهایی را برای رفتار کارکنان و مدیران برای توسعه سازمانی و پاسخگویی به اطلاعات بازار تنظیم می کند(دشپند، فارلی، و وبستر، ۱۹۹۳).
۲-۱۲-۶ دیدگاه ترکیبی از نظر لافرتی و همکاران ۲۰۰۱:
اهمیت اطلاعات هماهنگی بینبخشی تاکید بر مشتریان انجام اقدامات |
ابعاد ترکیبی بازارگرایی
شکل ۲-۱ بازارگرایی از دیدگاه ترکیبی، منبع: لافرتی و همکاران(۲۰۰۱)
با وجود بعضی از تفاوتهای پایه در بین پنج مدل، مشابهتهایی نیز وجود دارد که منعکسکنندهى توافق عمومی بروی سنگ بنای پایهای بازارگرایی میباشد. در هر پنج دیدگاه بازارگرایی، چهار حوزهى عمومی مورد توافق وجود دارد که عبارتند از(لافرتی و هالت، ۱۹۹۹):
۱- تاکید بروی مشتریان
۲- اهمیت دانش (اطلاعات) به اشتراک گذاشته شده
۳- هماهنگی بین بخشی فعالیتها و روابط بازاریابی
فرم در حال بارگذاری ...
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 08:32:00 ق.ظ ]
|