دانلود فایل های پایان نامه با موضوع نقد ساختارگرایانۀ فیلمنامه های علی حاتمی- فایل ۸ |
![]() |
* «آقازاده خانم: کار ما از نمک و بینمکی گذشته، ما آفتاب لب بومیم، ای بگذر از خودت، هیشکی به فکر خالهت نیست.»(۵۷۸)
همچنین واژهی «زمان»، انتظار طولانی مدت او برای وصال با حبیب را در ذهن تداعی میکند. این دو واژه و مفاهیم ذکر شده برای آنها در این جملهی «حبیب»، به بهترین شکل با یکدیگر ترکیب میشوند:
* «حبیب: تو عروس بزرگهای، خودت صاحباختیاری، برو شبونه میون ابروتو وردار که فردا دو عروس در خانه داریم. داماد هم که از موی سفیدش حیا نمیکنه، که با تو سفید شده این مو، فروغ زمان.»(۶۰۷)
اقدس
نویسنده در انتخاب این ام برای شخصیت اقدس بسیار هنرمندانه و همشمندانه رفتار نموده است. چنانکه میدانیم، اقدس ابتدا با تنفروشی روزگار میگذراند، اما پس از آشنایی با «مجید»، زندگی و شخصیتش دستخوش تحولی همهجانبه میشود و از کارهای ناشایست گذشته توبه میکند. واژهی «اقدس» به معنی مقدسترین با هردو شکل شخصیت او تناسب دارد؛ این نام با شخصیت ناپاک اقدس تناقض دارد و تعریض و کنایه ای به ناپاکی و کارهای ناشایست او به شمار میرود اما پس از توبه و تطهیر، صفت شایسته و مناسب حال او میشود.
شخصیتهای اصلی:
-
- مجید:
در واقع اصلیترین شخصیت فیلمنامه که بیشترین حضور را در داستان دارد و داستان حول شخصیت و زندگی او میچرخد.
«مجید» فرزند «حاجی ظروفچی» مرحوم است. اعضای خانوادهاش شامل «آقازاده خانم»، «حبیب»، «کریمو همسرش،زینت» با او پیوند ناتنی دارند.
* «داداش حبیب، ما داداشیم، از یه خمیریم، اما تنورمون علیحده است، تنور شما عقدی بود، مال ما تیغهای صیغهای …» (مرکز: ۵۷۶)
به این دلیل و نیز به دلیل نارسایی ذهنی و تا حدی ظاهری، از جانب خانوادهاش مورد بیتوجهی قرار میگیرد.
* «تافتونیا، اون طرفیا، اون وریا، همونایی که بعد چلهی آقات تو رو انداختن تو این اتاق یه دری، همهی این ثروتو ضبط میکنن.» (۵۷۶)
او ناچار به تنهایی و دنیای ساخته و پرداخته و مورد علاقهی خودش پناه میبرد. «حبیب آقا» تنها فرد مورد علاقه و احترام «مجید» در خانواده و در حقیقت حامی او است؛ تاجایی که زندگیاش را وقف نگهداری او کرده و از آرزوهایش به خاطر او میگذرد.
از ویژگیهای شخصیتی «مجید» میتوان موارد زیر را برشمرد:
-
- تنهایی و حس تنفر نسبت به جمع خانوادگیاش: ویژگی شخصیتی تنهایی و حس انزجار از خواهر و برادرهای ناتنیاش از تک گوییهای «مجید» با خودش در تنهایی مشخص میشود. آنجایی که «مجید» در اتاقش با خرت و پرتهایش ورمیرود و با خودش حرف میزند.
* «… تنور شما عقدی بود، مال ما تیغهای صیغهای، کلهی شماها شد عینهو نون تافتون گرد و تلمبه قلمبه، کلهی ما شد عینهو نون سنگک. خوب شد بربری نشدیم… آقا مجید. تافتونیا، اون طرفیا، اون وریا، همونایی که بعد از چلهی آقات تو رو انداختن تو این اتاق یه دری، همهی این ثروتو ضبط میکنن.» (مرکز: ۵۷۶)
* «آقا مجید، اگه غربتیا برگشتن گفتن جوبچی لجن جمع کنه، بگو دیوثا، دامادتون که دواتچیه، لیقهی دوات جمع میکنه.» (مرکز: ۵۷۷)
«مجید» اعضای خانوادهاش را «غربتی» خطاب میکند، این نشان دهندهی نهایت دوری و عدم تفاهم میانشان است.
-
- وابستگی و احترام نسبت به «حبیب»: او نسبت به «حبیبم، برادرش که در حق او پدری میکند، احترام زیادی قائل است و میان او و بقیهی غربتیا تفاوت قائل میشود.
* «داداش حبیبم یه نفره تو اونا، غربتیا یه لشگرن …» (۵۷۷)
-
- علاقه به پدر درگذشتهاش: «مجید» خاطرات پدرش و نوازشهای او را به خاطر دارد و نوعی حرفشنوی و ادای احترام نسبت به او در وجودش است که حتی پس از مرگ او آنها را حفظ کرده است.
* «حبیب: چرا نیومدی در دکون؟
مجید: امروز جمعه ست، تعطیلیه.
حبیب: امروز دوشنبه است، خیلی داریم تا جمعه.
مجید: نخیر، تو اون تقویمه که آقام اونسال عید خودش به دست خودش به من عیدی داد، امروز جمعه است.
حبیب:اون تقویم باطله است.
مجید:واسه من جمعه جمعهی آقامه، شنبه، شنبهی آقامه، خواه، مرده، خواه زنده، جخ تقلید مرده جایزه، آقا میگه بالا منبر، بکی اینو» (مرکز: ۵۷۵)
و یا در جایی پوستین پدرش را به تن میکند و بیرون از اتاقش میرود و با خودش میگوید:
* «پوستین آقامه، بو آقامو میده، هوام بو آقامو میده، هوا هوا آقامونه، منو میشوند رو زانوش، میگفت: مجیدکم، بعبعکم، تون به تون افتاده، حالا نیس که ببینه بچه مزلفا داد میزنن مجید دیوونه، اُ، اُ، کله خربزه، هو، هو… .» (مرکز:۵۷۷)
-
- جمعآوری اشیا بیمصرف: «مجید» علاقهی فراوانی به جمع کردن آهن پاره ها و وسایل آهنی زنگ زدهی بیمصرف دارد؛ میخ زنگ زده، زنجیر زنگ زده، ساعت زنگ زده و… .
* «این مال و منال مفتی همچی هلو برو تو گلو گیر نیومده، حاصل یه عمر جوب گردیه، آقامون ظروفچی بود خودمون شدیم جوبچی …» (مرکز: ۵۷۶)
در قسمتی از فیلمنامه میبینیم که پسر بچهای وارد مغازهی حبیب میشود و خبر میدهد:
* «مجید زیر پل گیر کرده، رفته بودیم جوبگردی، یهو رفت زیر پل، سرش افتاد تو لجنها» (مرکز: ۵۷۴)
در این قسمت خواننده از سرگرمی محبوب «مجید» آگاه میشود و بعدها از تک گوییهای مجید با خودش، به علاقهی شدیدش به جمعآوری آهن پاره ها پی میبرد:
* «آهنم برکت خداست، مثل دونهی گندم نعمته …» (مرکز: ۵۸۰)
-
- علاقمندی به فیلم و سینما: «مجید» از نمایش سریالها و فیلمهایی که در سینماهای مختلف نمایش داده میشود، به خوبی باخبر است و میداند کدام فیلم یا سریال در کدام سینما نمایش داده میشود.
در جایی از زبان «مجید» خطاب به برادرش میخوانیم:
* «… من جیمی جنگلیم، دختره رو طایفهی عجوز مجوز از دستم در آوردن. تو آخرین شب فرار تارزان، نامسلمونا دختره رو انداختنش جلوی سوسمارا، سوسماره یه پای دختره رو خورد، من بودم و کینگ کونگ، رئیس دزدارو خونه خراب کردیم، داداشم مرد آهنینه، میشناسیش داداش حبیبو؟ اگر داداشم بود، دختره رو از دستشون درمیآوردیم. دنیا باقالی به چند منه دیگه، یه نامسلمونی نیست دست من علیلو بگیره، بگه شزم ببره امامزاده داود، حالمو خوش کنه …» (مرکز: ۵۸۵)
گرچه این دیالوگ «مجید» در حالت پریشانی روانیاش، به دلیل پایان یافتن ماجرای عشقش به دختر بلیط فروش گفته میشود و ربط منطقی بین شخصیتهای نام برده و داستان و گفته های «مجید» وجود ندارد، ولی دلیلی بر دمخوری مجید با سینما محسوب میشود.
- پایبندی به اخلاق: آنچه شخصیت «مجید» را در نزد خوانندهی اثر دوست داشتنی و قابل تامل میکند، پایبندی به فضایل اخلاقی و اعتقادی و ایمانی آمیخته با ترس به خداوند است که همین اعتقاد و ترس سبب شده است تا برخی فضایل اخلاقی صفت او شوند. «مجید» دروغ نمیگوید، حرفای آقا بالای منبر برایش سند است و روضه و منبر برایش اهمیت دارد. در جایی خطاب به «آقازاده خانم» و «فروغالزمان» که در حال رفتن به روضه هستند، میگوید:
فرم در حال بارگذاری ...
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 02:20:00 ق.ظ ]
|