دانلود پژوهش های پیشین در رابطه با بررسی اندیشهها و درون مایهی اشعار شمس لنگرودی- فایل ۴۲ |
![]() |
که انتظار معجزه ای نیست. .(همان،ص.۱۰۳)
۴-۲-۱-۲-۲- عوامل بوجود آورندهی ناامیدی
میتوان گفت مضامین ناامیدی، رنج، غم و مرگ مجال بهتری برای خلق اشعار عمیق دارند. در یک رویکرد
جدّی به فقر، جنگ، نابسامانی جامعه میتوان ریشه عدم امیدواری به زندگی را ، در ذهن شاعر یافت. به هر حال، بخش مهمّی از زندگی، مواجه شدن با حوادث تلخ و ناامیدی هاست:
جهان
بر نک مخروطی میچرخد و ما را
به قاعده امید نیست.(همان،ص.۳۸۶)
«قاعده» در این پاره از شعر هم به قاعده ی مخروط اشاره دارد و هم به موازین و قراردادهای این دنیا.
میدانستم ، به باران شب بند آمده امیدی نیست. .(همان،ص.۲۰۸)
گاه شاعر با کنایهای ظریف به ناپایداری دنیا اشاره میکند. عاملی که خود مسبّب بسیاری از ناامیدی هاست:
این خانه لانهی باد است
فانوس کوچک ما
روشن نمی شود.(همان،ص.۲۰۹)
زندگی سرشار از بیهودگیها و روزمرگیهایی است که موجب شده شمس از نومیدی بسراید:
و زندگی
در مرز بیهودگی
تکه تکه خواهد شد.(همان،ص.۳۵)
در واقع انسان معاصر در دنیایی زندگی میکند که پر از اضطراب و ناامیدیهای اجتماعی است. این عامل باعث شده که زمینهی مناسبی فراهم شود تا ادبیّات بازتاب تشویش، یأس و ناامیدی شود:
این جا فقط
صدای شکستن استخوان است و
امید و آرزوی هدر شدهیی که بهم میخورند. (همان،ص.۳۵۲)
۴-۲-۱-۳- تنهایی و دلتنگی
۴-۲-۱-۳-۱- ویران های تنهایی
یکی از زاویههایی که باعث مقبولیّت اشعار شمس لنگرودی شده است، نبوغ او در بیان احساسات و عواطف و حالات روحی انسان است. او حالاتی را بر میگزیند که اغلب خوانندگان آن را تجربه کردهاند و با ترکیب درست واژگان آنرا بر ضمیر خواننده وارد میکند. شاعر ترجیح میدهد تنها باشد و در بلندی رویاهایش ویران شود :
دست از دلم بردار
بگذار من تنها بمانم
بگذار در یلدای رویاهای خود ویرانه گردم.(همان،ص.۲۸)
شمس سیاهی و ظلمت را ناشی از تنهایی میداند «تاریکی» برای او نماد « غم و اندوه» است و در دل انسان رسوخ میکند تا دل آدم را تاریک و بعد ویران کند:
تاریکی
از لابه لای تنهایی
در سینهی آدم نشت میکند
و دل آدمی فرو میریزد. .(همان،ص.۲۰۳)
شمس بیشتر با قرار دادن واژگان شاعرانه و عاطفی بنایی میسازد که هم انسجام درونی دارد وهم عمق مفهوم. سایهی دلتنگی است که او را به خلوت خاموش خود میبرد ومحبوس تاریکی میکند :
سایه ی دلتنگی دنبالم،
به خلوت خاموشم باز می روم.(همان،ص.۲۹۸)
این تنهایی، شاعر را آنقدر غرق میکند که به خاموشی میکشاند .« تاریکی» ،«تنهایی» و «غم و اندوه »، ویرانگر ِروح او شده و نوایش را خاموش کرده است :
من دیگر آوازی ندارم .
تا رازم را بشنوی
تا در آتش خاموشم بنگری.(همان،ص.۲۷۷)
۴-۲-۱-۳-۲- عرصه دلتنگی
او دلتنگیهایش را تعمیم میدهد و از غم شالیزار و دلتنگی کوچهها سخن میگوید.گویی حس دلتنگیِ شاعر، جهان را فراگرفته و همه چیز با او همنوا شده است:
جمیله جان
میبینی که ساحل ها چه خاموش است؟…
برنجستان ما غمگین غمگین است ….
صدایی جز هیاهوی مترسکها نمیآید
تمام کوچه ها دلتنگ دلتنگ اند
جمیله جان خداحافظ
فرم در حال بارگذاری ...
[چهارشنبه 1400-08-05] [ 01:21:00 ق.ظ ]
|