راهنمای نگارش پایان نامه در مورد بررسی علت های پیدایی جنبش ضد وال استریت در آمریکا و گسترش آن۹۱- ... |
![]() |
نظریه طبقاتی مارکس بر این باور است که؛ تاریخ جوامعی که تاکنون موجود بودهاند، تاریخ نبردهای طبقاتی است. بنا براین نظر، جامعه بشری همین که از حالت ابتدایی و به نسبت تمایز یافتهاش بیرون آمد، پیوسته منقسم به طبقاتی بوده است که در تعقیب منافع طبقاتیشان با یکدیگر برخورد داشتهاند. (مارکس ، ۱۳۶۳)
به نظر مارکس، منافع طبقاتی و برخورد قدرتی که همین منافع به دنبال میآورند، تعیین کننده اصلی فراگرد اجتماعی و تاریخی هستند. تحلیل مارکس پیوسته بر این محور دور میزند که چگونه روابط میان انسانها با موقعیتشان در ارتباط با ابزارهای تولید شکل میگیرند؛ یعنی این روابط به میزان دسترسی افراد به منافع نادر و قدرتهای تعیین کننده بستگی دارند. وی یادآور میشود که دسترسی نابرابر به این منابع و قدرتها در همه زمانها و شرایط به نبرد طبقاتی مؤثری نمیانجامد؛ بلکه مارکس تنها این نکته را بدیهی میداند که امکان درگیری طبقاتی در ذات هر جامعه تمایز یافتهای وجود دارد زیرا که چنین جامعهای میان اشخاص و گروههایی که در درون ساختار اجتماعی و در رابطه با ابزار تولید پایگاههای متفاوتی دارند، پیوسته برخورد منافع ایجاد میکند.
کارل مارکس در پیشگفتار کتاب سرمایه، چنین مینویسد که در نظام سرمایه داری با افراد تنها به عنوان تشخص مقولههای اقتصادی و تجسم روابط و منافع ویژه طبقاتی سروکار پیدا میکنیم. وی عملکرد سایر متغیرها را انکار نمیکند، اما نقش طبقات را تعیین کننده میداند. مکانهای گوناگونی که انسانها در طبقات اشغال میکنند به “منافع طبقاتی” گوناگونی نیز می انجامد. این منافع گوناگون از آگاهی طبقاتی یا فقدان آن در میان افراد بر نمیخیزد، بلکه از جایگاههای عینیشان بر فراگرد تولید مایه میگیرند. انسانها ممکن است به منافع طبقاتیشان آگاه نباشند اما باز همین منافع آنها را جهت میدهد . (مارکس ،۱۳۸۶)
در نتیجه روابط اجتماعی تولید با دگرگونی و تحول ابزارهای مادی تولید و نیروهای جامعه دگرگون میشوند. در یک نقطه معین، روابط اجتماعی دگرگون شده تولیدی با روابط مالکیت موجود، یعنی با شیوه تقسیم بندیهای موجود میان مالکان و غیر مالکان تضاد پیدا میکنند. همین که جامعه به چنین نقطهای میرسد، نمایندگان طبقات رو به تعالی، روابط موجود مالکیت را مانع تکامل بیشترشان تلقی میکنند. این طبقات که دگرگونی در روابط مالکیت موجود را به عنوان تنها راه تعالی شان تشخیص میدهند، طبقاتی انقلابی میشوند. بر اثر تضادها و تنشهای موجود بر چارچوب ساختار رایج اجتماعی، روابط اجتماعی تازهای تحول مییابند و این روابط به نوبه خود به تضادهای موجود دامن میزنند.
به اعتقاد مارکس، منافع طبقاتی از منافع فردی تفاوت بنیادی دارند و نمیتوانند از منافع فردی برخیزند. منافع اقتصادی بالقوه اعضای یک قشر خاص، از جایگاه آن قشر در درون ساختارهای اجتماعی ویژه و روابط تولیدی سرچشمه میگیرند. اما این امکان بالقوه تنها زمانی بالفعل میشود و طبقه بر خود به طبقه برای خود تبدیل میشود که افراد اشغال کننده پایگاههای یکسان در یک نبرد مشترک درگیر شوند. در آن صورت شبکهای از ارتباطات میان آنها پدید میآید. آنان از این مسیر به سرنوشت مشترکشان آگاه میشوند. طبقات ستمکش گرچه دست و پایشان را چیرگی ایدئولوژیک ستمگران بسته است اما با این همه برای نبرد با آنها ایدئولوژیهای ضد ایدئولوژی حاکم را نیز به وجود میآورند. . (مارکس،۱۳۸۶)
۲-۱-۲-۱۰. کار بیگانه شده
از منظر مارکس،هر چه کارگر کالای بیشتر میآفریند، خود به کالای ارزانتری بدل میشود، افزایش ارزش جهان اشیاء، نسبتی مستقیم با کاستن از ارزش جهان انسانها دارد.
واقعیت یافتگی کار صرفاً به این معناست که شیئی (ابژه) که کار تولید میکند یعنی محصول کار، در مقابل کار به عنوان چیزی یگانه و قدرتی مستقل از تولیدکننده قد علم میکند. بدین ترتیب محصول کار در شیئی تجلی مییابد و به مادهای تبدیل میشود. این محصول عینیت یافتن کار است. واقعیت یافتگی کار، عینیت یافتن آن است. اما این عینیتیافتگی به عنوان از دست دادن واقعیت (محصول) تا آن حد است که کارگر واقعیت خویش را تا مرز هلاک شدن از فرط گرسنگی از دست میدهد. (مارکس، کتاب دستنوشتهها)
عینیت یافتن به معنای از دست دادن شی تا حدی است که از کارگر اشیائی ربوده میشود که نه تنها برای زندگیاش بلکه برای کارش ضروری است. بدین ترتیب کارگر هر چه بیشتر اشیاء تولید میکند، کمتر صاحب آن میشود و بیشتر زیر نفوذ محصول خود یعنی سرمایه قرار میگیرد. در نتیجه میتوان گفت که بدین صورت رابطه کارگر با محصول کار خویش، رابطه با شیء بیگانه است. (مارکس ، ۱۳۶۳)
براساس این پیشفرض، هر چه کارگر از خود بیشتر در کار مایه گذارد، جهان بیگانه اشیائی که میآفریند بر خودش و در واقع ضد خودش قدرتمندتر و زندگی درونیاش تهیتر میشود و اشیای کمتری از آن او میشوند. بیگانگی کارگر از محصولاتی که میآفریند، نه تنها به معنای آن است که کارش تبدیل به یک شیء و یک هستی خارجی شده است بلکه به این مفهوم نیز هست که کارش خارج از او، مستقل از او و به عنوان چیزی بیگانه با او موجودیت دارد و قدرتی است که در برابر او قرار میگیرد.
اقتصاد سیاسی کلاسیک با نادیده گرفتن رابطه مستقیم میان کارگر و محصولاتش، بیگانگی ذاتی در سرشت کار را پنهان میکند. درست است که کار برای ثروتمندان اشیای شگفتانگیز تولید میکند اما برای کارگر فقر و تنگدستی میآفریند. کار به وجود آورنده قصرهاست، اما برای کارگر آلونکی میسازد، کار زیبایی میآفریند اما برای کارگر زشتیآفرین است.
بیگانگی نه تنها در نتیجه تولید که در خود عمل تولید و در چارچوب فعالیت تولیدی نیز اتفاق میافتد. اگر کارگر در خود عمل تولید، خویشتن را از خود بیگانه نکرده باشد چطور میتواند نسبت به محصول فعالیتاش بیگانه باشد؟
به دلیل این واقعیت که کار نسبت به کارگر، عنصری خارجی است یعنی به وجود ذاتی کارگر تعلق ندارد، در نتیجه در حین کار کردن نه تنها خود را به اثبات نمیرساند، بلکه خود را نفی میکند و به جای خرسندی احساس رنج میکند. بنابراین کارگر فقط زمانی که خارج از محیط کار است، خویشتن را درمییابد و زمانی که در محیط کار است، خارج از خویشتن خویش میباشد.(همان منبع)
چنین کاری، کار اجباری است که نیازی را برآورده نمیسازد، بلکه ابزاری صرف برای برآورده ساختن نیازهایی است که نسبت به آن خارجی هستند. ما در اینجا شاهد از خودبیگانگی هستیم که قبلاً به شکل بیگانگی از اشیاء مشاهده کرده بودیم.
انسان موجودی است که به خلاف حیوان که در تولیداتش فقط خود را بازتولید میکند و از این طریق نیازهای جسمانیاش را مرتفع میسازد، میتواند تمام طبیعت را بازتولید کند. اما در نتیجهی کار بیگانه شده، وجود نوعی آدمی، به وجودی بیگانه و به ابزاری در خدمت حیات فردیاش تبدیل میشود و بدین ترتیب آدمی از ذات معنوی و وجود انسانیاش بیگانه میشود.
پیامد مستقیم این واقعیت که آدمی از محصول کار خویش، از فعالیت حیاتی خویش و از وجود نوعی خودبیگانه میشود، بیگانگی آدمی از آدمی است. در حقیقت این قضیه که سرشت نوعی آدمی از او بیگانه شده است، به این مفهوم است که آدمها از هم و هرکدام از آنها از سرشت ذاتی آدمی بیگانه شدهاند.
اگر محصول کار به کارگر تعلق داشته باشد و اگر این محصول چون نیرویی بیگانه در برابر او قد علم میکند، فقط از آن جهت است که به انسان دیگری غیر از کارگر تعلق دارد. اگر فعالیت کارگر مایه عذاب و شکنجه اوست، پس باید برای دیگری منبع لذت و شادمانی زندگیاش باشد. نه طبیعت، بلکه فقط خود انسان است که میتواند این نیروی بیگانه بر انسان باشد. (مارکس ، ۱۳۶۳)
تنها در اوج تکامل مالکیت خصوصی، راز اینکه انسان از یک سو محصول کار بیگانه شده و از سوی دیگر وسیلهای است که با آن کار خود را بیگانه میکند، آشکار میشود.
۲-۱-۳. نقد سرمایه داری در دیدگاه مارکس
۲-۱-۳-۱. بحران زایی
از منظر مارکس سرمایه در روند رشد خود، با دینامیسمی درونی و وقفه ناپذیر مدام رشد میکند و مانند توده بهمن، مدام بزرگتر میشود و تمام موانع را از سر راه بر میدارد، یا “آنها را میبلعد تا خود فربهتر شود، و وقتی دیگر مانعی نبود، سرانجام خود را میبلعد .” (مارکس،۱۳۸۶)
مارکس معتقد است، بزرگ و انبوه شدن در ذات سرمایه است و ثابت ماندن در حکم مرگ آن است. او تلاش میکند ثابت کند که این رشد تا ابد ممکن نیست و در جایی به رکود و سپس بحران میکشد و آنگاه است که ساعت مرگ سرمایه فرا میرسد.
سرمایه دمادم تضادهای درونی خود را میآفریند، که در بحرانهای اقتصادی تظاهر مییابد. تضاد اصلی که سرنوشت سرمایه را رقم میزند، تضادی است که میان سرشت جمعی نیروی کار برای تولید ارزش اضافی (سرچشمه سرمایه) و شکل فردی مالکیت ابزار تولید و محصولات تولیدی در میگیرد. همین تضاد است که سرانجام رشد سرمایه را به بن بست میکشد. (همان منبع)
مارکس نکتهای را یادآور میشود که برای درک بحران های نظام مهم است: در فراگرد بغرنج انباشت سرمایه، پس از تراکم و تمرکز و انحصار، بخشی از نقدینه خود را از روند تولید آزاد میکند و به صورت سرمایه خالص مالی به جریان میافتد. انبوهه ثروت فردی بر کل روند تولید چیره میشود و بر سیر آن تأثیر میگذارد. اصل “کمترین سرمایه برای بیشترین بهره” رقابت طبیعی کار با سرمایه را به رقابت شدید سرمایه با سرمایه متحول میکند. هرگاه سرمایه به سودی هم ارز با موازین مشخص رقابت در بازار دست نیابد، کل نظام دچار بحران میشود. (همان منبع)
مارکس بار دیگر نتیجه میگیرد: “انحصار سرمایه برای شیوه تولیدی که خود با آن و تحت تأثیر آن شکوفا شده، به صورت مانع رشد در میآید. تضاد میان تمرکز وسایل تولید از سویی و سرشت اجتماعی نیروی کار از سوی دیگر به حدی میرسد که همنشینی آنها دیگر در پوسته سرمایهداری نمیگنجد. این پوسته سرانجام میترکد.”
مارکس توضیح میدهد که با پیشرفت فنی، تناسب میان سرمایه ثابت و سرمایه شناور به سود اولی به هم میریزد، در حالیکه بیشترین سود همیشه از بخش دوم ناشی میشود. با پایین آمدن میزان سود، انگیزه تولید افت میکند، و سرمایه از رشد و تکامل، یعنی عنصر حیاتی خود دور میافتد. علایم بیماری به صورت رعشه هایی از عارضههای اقتصادی و اجتماعی ظاهر میشود. سرانجام با یورش گورکنانی که سرمایهداری خود آفریده است (پرولتاریا) ناقوس مرگ آن به صدا در میآید. (همان منبع)
مارکس فروپاشی قطعی حکومت سرمایه را مژده میدهد:
“هر نظم تاریخی در تکامل جامعه، پایههای مادی سامانهای برتر را فراهم میآورد. هر شکل اجتماعی در مرحله معینی از کمال، جای خود را به نظمی بالاتر میدهد. هنگامی که تضاد میان مناسبات توزیع ثروت، که بازتاب شکل تاریخی مناسبات تولیدی هستند، با نیروهای تولید و ظرفیت های تولیدی به نهایت برسد، تعارض دامنه و ژرفای بی سابقه ای پیدا میکند. در این حال برخوردی قطعی میان تکامل مادی تولید و شکل اجتماعی آن پدید میآید. مارکس این شرایط را زمینهای برای انقلاب اجتماعی میداند.(همان منبع)
۲-۱-۳-۲. بهره کشی و تشدید شکاف طبقاتی
تنها انگیزهای که سبب میشود صاحب سرمایه در کشاورزی، صنعت، عمدهفروشی یا خردهفروشی کالایی خاص سرمایهگذاری کند، سود شخصی خویش است. برای سرمایهدار مفیدترین شیوه به کار انداختن سرمایه در شرایطی که یک میزان خطر وجود داشته باشد، شیوهای است که بیشترین سود را نصیب او سازد، اما این شیوه همیشه مفیدترین شیوه نیست.
از دیدگاه مارکس ، مفیدترین شیوهای که میتوان سرمایه را به کار بست، بهره بردن از نیروهای تولید است. نرخ سود مانند اجاره بها و دستمزد با رونق جامعه افزایش و با رکود آن کاهش نمییابد. به عکس نرخ سود در جوامع ثروتمند معمولاً پایین و در جوامع فقیر بالاست. نرخ سود معمولاً در کشورهایی که به سرعت در حال زوال میباشند، بالاترین سطح را دارد. (مارکس، ۱۳۶۳)
کارگر تا زمانی به عنوان کارگر موجودیت دارد که در مقام یک سرمایه برای خود وجود داشته باشد و هنگامی به عنوان یک سرمایه وجود دارد که برای او سرمایهای وجود داشته باشد. در نظام سرمایهداری، کارگر بیکار، یعنی آدم کارکنی که خارج از روابط کار است، به حساب نمیآید.
بر این اساس، نیازهای کارگر چیزی جز یک چیز نیست؛ تأمین معاش کارگر تا وقتی که به کار مشغول است. یعنی تا آن حد ضروری است که نسل کارگران از گرسنگی نمیرند. بنابراین دستمزد کارگر به همان اندازه که نگهداری و مراقبت از سایر ابزارهای تولید اهمیت دارد، یا به کلام دیگر به همان اندازه که طرف سرمایه به طورکلی برای بازتولید آن با بهره، موردنیاز است و یا مانند روغنی که به چرخها میمالند تا از حرکت نیفتند، مهم شمرده میشود. سرمایهدار و کارگر، مصرفکننده را فریب نمیدهند، بلکه یکدیگر را فریب میدهند و این موضوع به رابطهای طبیعی تعبیر میشود. (همان منبع)
کار، سرمایه و رابطه میان این دو خصیصه، مالکیت خصوصی را به نمایش درمیآورد. مسیر حرکتی که این اجزای تشکیلدهنده باید طی کنند، به شرح زیر است: (همان منبع)
الف) وحدت با میانجییابی، سرمایه با کار: در این مرحله سرمایه و کار با هم وحدت دارند، سپس اگرچه از هم جدا شده و نسبت به هم بیگانه میشوند، اما متقابلاً تکامل مییابند و یکدیگر را به عنوان وضعیتی ایجابی ارتقاء میدهند.
ب) تضاد میان سرمایه و کار: که یکدیگر را به صورت متقابل طرد میکنند. کارگردر این میان، سرمایهدار را به عنوان ناوجود خویش میداند و به عکس هرکدام سعی میکند دیگری را از حیات ساقط کند.
ج) تضاد هرکدام با خویش: سرمایهدار کاملاً قربانی میشود و به صفوف طبقه کارگر درمیآید، در حالی که کارگر (البته فقط به صورت استثنا) سرمایهدار میشود. کار مرحلهای از (تکامل) سرمایه و هزینه آن محسوب میشود، از این روی دستمزد کار غرامتی است که سرمایه میدهد. (مارکس،۱۳۷۷)
از نظر مارکس، مبارزه آشتیناپذیر سرمایهدار و کارگر مزدکار را تعیین میکند. در این مبارزه پیروزی ناگزیر از آن سرمایهدار است. سرمایهدار بدون کارگر بیشتر میتواند زندگی کند تا کارگر بدون سرمایهدار. پایینترین و ضروریترین سطح دستمزد آن است که معاش کارگر را برای دورهای که کار میکند، تأمین میکند.
تقاضا برای کار انسان همانند همه کالاهای دیگر، ضرورتاً سطح تولید آدمی را تنظیم میکند. هرگاه عرضه بیش از تقاضا میشود، بعضی از کارگران به ورطه گدایی و بینوایی میافتند. لذا بقای کارگر تابع همان شرایطی میشود که بقای هر کالای دیگر؛ پس کارگر تبدیل به کالا میشود و باید بخت و اقبال یارش باشد تا خریداری بیابد. هنگامی که سرمایهدار سود میبرد کارگر لزوماً سودی نمیبرد، اما هرگاه سرمایهدار ضرر کند کارگر لزوماً ضرر میکند. مثلاً اگر سرمایهدار قیمت بازار را به راههای مختلف بالاتر از سطح قیمت طبیعی نگاه دارد، کارگر سودی نمیبرد. (مارکس، ۱۳۷۷)
در مورادی که کارگر و سرمایهدار رنج میبرند، کارگر به خاطر هستی خویش رنج میکشد و سرمایهدار به خاطر سودی که باید از مال بیجانش درآورد.
مارکس سه وضعیت را در جامعه مورد نظر قرار میدهد و وضعیت کارگران را در آنها بررسی میکند: (همان منبع)
الف) اگر ثروت جامعهای در سراشیب سقوط قرار گیرد، هیچ طبقهای به اندازه طبقه کارگر چنین بیرحمانه دچار رنج و سختی نمیشود.
ب) اگر ثروت جامعهای در حال افزایش باشد، این تنها وضعیتی است که مطلوب کارگران است، در این شرایط رقابت میان سرمایهداران شروع و تقاضا برای کارگران از عرضه آن بیشتر میشود.
بالا رفتن دستمزدها باعث میشود که کارگران بیش از حد کار کنند. کارگران اگر درآمد بیشتری بخواهند باید اوقات فراغت خویش را بیشتر قربانی کنند و لذا تمام آزادی خویش را از دست بدهند. در چنین جامعهای که بیش از همه برای کارگران مطلوب است، نتیجه ناگزیر برای کارگران، کار بیش از حد، مرگ زودرس، تنزل تا سطح ماشین و نوکر و مطیع سرمایه شدن است.
با افزایش سطح دستمزدها، جنون سرمایهداران برای پولدار شدن، کارگران را نیز فرا میگیرد که تنها با قربانی کردن ذهن و جانشان آرام میشوند. با افزایش دستمزدها و کار بیش از حد کارگران، بخش عظیمی از کار انباشته میشود و در نتیجهی آن انباشت سرمایه صورت میگیرد. وقتی کار زیادی انباشته شود در واقع محصولات کارگر هر چه بیشتر از او گرفته میشود تا آنجا که کار او به عنوان دارایی شخص دیگری در مقابل او قرار میگیرد و لذا محصول کار با کارگر، بیگانهتر میشود.
همچنین انباشت سرمایه، تقسیم کار را شدت میبخشد، کارگر را یک بُعدی میسازد و او را تا حد ماشین تنزل میدهد و رقابت او را نه تنها با آدمها بلکه با ماشینها نیز موجب میشود. انباشت سرمایه رفته رفته موجب میشود که کمیت معینی از صنعت، کمیت بیشتری از محصولات را تولید کند و تولید مازادی به وجود آید و بخش عظیمی از کارگران اخراج شوند و دستمزدها به پایینترین سطح ممکن برسد.
ج) در کشوری که به ثروتی سرشار دست یافته است، هم دستمزد کار و هم سود سهام احتمالاً بسیار اندک است و رقابت برای اشتغال چنان زیاد است که موجب کاهش سطح دستمزدها تا بدان حد میشود که به زحمت کفاف معاش تعدادی از کارگران را میدهد. (همان منبع)
از نظر مارکس در این نظام همه چیز با کار خریده میشود، اما در همان حال اعلام میکند که کارگری که قادر نیست هر چیز را بخرد، مجبور است خود و هویت انسانیاش را بفروشد. از این منظر، کار یگانه قیمت ثابت چیزهاست، در حالی که در عمل چیزی ناپایدارتر از قیمت کار که دستخوش نوسانات فراوان است وجود ندارد.
۲-۱-۳-۳. پول سالاری
نیاز به پول نیازی است واقعی که نظام جدید اقتصادی آن را به وجود آورده و این تنها نیازی است که این نظام به وجود میآورد. کمیت پول به چنان میزانی افزایش مییابد که به تنها کیفیت مؤثر آن تبدیل میشود.
هر چه کمتر باشی، کمتر از زندگی بهره بگیری، زندگی از خودبیگانهات بیشتر خواهد شد؛ هر چه بیشتر داشته باشی، اندوخته وجود بیگانهات بیشتر خواهد بود. کاری را که از انجام دادنش ناتوان هستی، پولت انجام میدهد. پول میتواند بخورد، بیاشامد، میتواند سفر رود و … .
فرم در حال بارگذاری ...
[سه شنبه 1400-08-04] [ 10:38:00 ب.ظ ]
|