در واقع امام هدایت کننده‏اى است که با امرى ملکوتى که در اختیار دارد هدایت مى‏کند، پس امامت از نظر باطن یک نحوه ولایتى است که امام در اعمال مردم دارد، و هدایتش چون هدایت انبیاء و رسولان و مؤمنین صرف راهنمایى از طریق نصیحت و موعظه حسنه و بالأخره صرف آدرس دادن نیست، بلکه هدایت امام دست خلق گرفتن و به راه حق رساندن است.[۷۲۰] برجسته‌ترین معنایی که امامت مذکور در این آیه بر آن قابل تطبیق است هدایت باطنی و ملکوتی و هدایت به معنای ایصال به مطلوب است؛ زیرا قرآن کریم یکی از ویژگیهای ائمّه را هدایت به امرالله بیان می‌کند؛ «امر الله» که امام مردم را با آن هدایت می‌کند چهره ثابت و ملکوتی جهان طبیعت است. امام براساس پیوند با مقام «کن فیکون» و ارواح انسانها و به عنوان مظهر مقلّب‌القلوب، هر چیز را بر اساس ملکوت آن و با تصرّف در قلب آن هدایت می‌کند. برای این هدایت، هادی باید خود مهتدی بالذات باشد. این هدایت، فیضی درونی است که از ناحیه خداوند به قلوب نورانی ائمّه(ع) و از آنجا به دلهای مؤمنان می‌رسد. امامت به این معنا مقامی ملکوتی و فراتر از شئون ظاهری و دنیایی است و راه نیل به آن بهره‌مندی از وحی تسدیدی، ارتقا به درجات برین بندگی، صبر و بردباری و یقین و مشاهده اسرار عالم است.[۷۲۱]
پایان نامه - مقاله
۳-۸- سبب موهبت امامت
از دیگر بن مایه‏های کلامی امامت در قصص قرآن، سبب موهبت امامت از ناحیه خداوند است که می‌توان به آیه «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ»[۷۲۲] استناد نمود. علامه طباطبایی پس از بیان این مطلب به آیه «وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»[۷۲۳] اشاره کرده که گویای این است که نشان دادن ملکوت به ابراهیم(ع) مقدمه افاضه یقین به وی بوده لذا روشن می‌شود که این یقین چیزی جدای از مشاهده ملکوت نیست؛ همانگونه که از ظاهر آیات «کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ»[۷۲۴] و «کَلَّا بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ، کَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ.. کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ، وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ کِتابٌ مَرْقُومٌ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»[۷۲۵] بر می‌آید. این آیات دلالت دارد بر اینکه مقربین کسانى هستند که از پروردگار خود در حجاب نیستند، یعنى در دل، پرده‏اى مانع از دیدن پروردگارشان ندارند، و این پرده عبارتست از معصیت و جهل، و شک، و دلواپسى، بلکه آنان اهل‏ یقین بخدا هستند، و کسانى هستند که علیین را مى‏بینند، همچنان که دوزخ را مى‏بینند. و سخن کوتاه اینکه امام باید انسانى داراى یقین باشد، انسانى که عالم ملکوت برایش مکشوف باشد، و با کلماتى از خداى سبحان برایش محقق گشته باشد، و ملکوت عبارتست از همان امر، و امر عبارت است از ناحیه باطن این عالم.[۷۲۶]
۳-۹- امکان تصدی مقام امامت در کودکی
امکان تصدی امامت در کودکی نیز یکی دیگر از مهمترین مسائل کلامی امامت است که از دیرباز در کتب کلامی امامیه مطرح بوده است.
شیخ مفید در پاسخ به این شبهه که چگونه امکان دارد که امام زمان(ع) در سنین کودکی به مقام امامت رسیده‏‏‏ است، ابتدا به دلیل عقلی استناد کرده‏‏‏اند که امامت در این سن محال نیست و در گستره قدرت الهی قرار دارد و سپس به آیه «وَ یُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ..»[۷۲۷] درباره حضرت عیسی(ع) و آیه «..وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا»[۷۲۸] درباره حضرت یحیی(ع) اشاره کرده است.[۷۲۹]
شیخ مفید در «الإرشاد» نیز مى‏نویسد: «سن امام عصر(ع) در هنگام وفات امام حسن عسکری(ع) پنج سال بوده است که خداوند در این سن حکمت و فصل الخطاب را به وی عطا کرد و او را آیه‏‏‏ای ‌‏برای جهانیان قرار داد و خداوند حکمت را به وی عطا کرد همانگونه که حکمت را در کودکی به حضرت یحیی(ع) عطا کرد. خداوند امام عصر(ع) را در سنین کودکی به امامت رسانید همانگونه که حضرت عیسی(ع) را در گهواره به نبوت رسانید».[۷۳۰]
گفتنی است وی در «أوائل المقالات» سخن گفتن حضرت عیسی(ع) در گهواره را مبتنی بر کمال عقل و ثبوت تکلیف و تحصیل نبوت دانسته و ظاهر آیه «قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا» را دلیل بر این مطلب دانسته و در ادامه این دیدگاه را دیدگاه امامیه و برخی از شیعیان دیگر و برخی از معتزله و بسیاری از اصحاب حدیث دانسته لکن خوارج و برخی از زیدیه و گروههایی از معتزله را از در زمره مخالفان این دیدگاه ذکر کرده است.[۷۳۱] در مواجهه با تکلم عیسی(ع) در مهد دو راه داریم یا نپذیریم یا بپذیریم اگر شهادت وی را نپذیریم کار خداوند در به نطق آوردن عیسی لغو مى‏شود و لغو بر خداوند جائز نیست پس لازم مى‏آید که شهادت عیسی(ع) در دوران صباوت پذیرفته شود. برای مطالعه بیشتر در ارتباط با استدلال به آیات مذکور به منابع زیر مى‏توان رجوع کرد.[۷۳۲]
البته این شبهه در خصوص امام جواد(ع) نیز مطرح بوده است زیرا ایشان نیز در سنین کودکی به مقام امامت رسیده‏‏‏اند. بنا بر گزارشهای تاریخی امام جواد(ع)(۱۹۵-۲۱۹ق شهادت در سن ۲۵ سالگی) هنگام شهادت پدر بزرگوارش هفت سال و هشت ماه از عمر مبارکش گذشته بود.[۷۳۳] توضیح اینکه پس از شهادت امام رضا(ع) برخی از شیعیان به واقفه گرویدند لذا امامت امام جواد(ع) را نپذیرفتند و از اعتقاد به امامت امام رضا(ع) نیز بازگشتند برخی نیز قائل به امامت احمد بن موسی(ع) شدند و گمان کردند که او وصی امام رضا(ع) است البته امامیه دچار انحراف نگشتند و قائل به امامت امام جواد(ع) شدند.
شیخ مفید با اشاره به این مطلب دلیل دو گروه اول بر انکار امامت امام جواد(ع) را عدم جواز تصدی امامت در سن کودکی ذکر کرده است. شیخ مفید پاسخهای داده شده به واقفه را در اینجا نیز راهگشا دانسته و سپس در پاسخ به شبهه سن اندک و تصدی مقام امامت، کمال عقل را درخصوص حجج الهی حتی در سنین کودکی را صحیح مى‏داند همانگونه که خداوند از سخن گفتن حضرت عیسی(ع) در گهواره حکایت کرده «قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا»[۷۳۴] و نیز در یادکردی از حضرت یحیی(ع) فرمود: «..وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا»[۷۳۵] افزون بر اینکه عموم شیعیان بر این مطلب اجماع دارند که رسول خدا(ص) علی(ع) را دعوت نمود درحالیکه سن اندکی داشت و کودکان دیگر را دعوت نکرد. و نیز در ماجرای مباهله با امام حسن و امام حسین(ع) مباهله نمود در حالیکه آن دو طفل بودند و پیش از این مباهله و پس از آن کسی سراغ ندارد که کسی با اطفال مباهله کرده باشد. افزون بر اینکه باید ظهور معجزات بر ائمه و خرق عادات درخصوص ایشان اعتقاد داشته باشند در غیر این صورت از آنجا که معجزات ائمه(ع) را انکار مى‏کنند، به معتزله ملحق شده‏‏‏اند و که در این صورت باید با آنها همانگونه که با ناصبه و گمراهان صحبت مى‏شود با آنان گفتگو کرد.[۷۳۶] لازم به ذکر است دلایلی که ذکر شد درباره امام هادی(ع) نیز صادق است زیرا ایشان نیز در سن هشت یا شش سالگی به امامت رسیده است.
گفتنی است که شیخ مفید در دفاع از صحت ایمان امام علی(ع) در سنین کودکی علاوه بر ادله گوناگونی که اقامه کرده، به همین دسته از آیاتی که در فراز پیشین درباره حضرت عیسی(ع) و حضرت یحیی(ع) اشاره شد، و نیز به آیه «وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبِینَ»[۷۳۷] که به شهادت عموم مفسران طفل صغیری در گهواره بود و شهادت وی دلیل بر عصمت یوسف(ع) و رفع تهمت از او بود استدلال کرده است.[۷۳۸]
لازم به ذکر است که کلینی به اسناد خویش روایات متعددی در «بَابُ حَالَاتِ الْأَئِمَّهِ(ع) فِی السِّنِّ» نقل کرده که مى‏تواند در زمره ادله روایی مطلب مذکور باشد. در ذیل به برخی از این روایات اشاره مى‏کنیم:
أ- یزید کناسى گوید: از امام باقر(ع) پرسیدم: آیا عیسى‏ بن مریم وقتى در گهواره سخن گفت حجت خدا بود بر اهل زمانش؟ فرمود: در آن روز پیغمبر بود و حجت خدا بود ولى مرسَل نبود، آیا گفته او را نشنیدى که فرموده «به راستى من بنده خدایم به من کتاب داده و مرا پیغمبر ساخته و با برکت نموده هر جا باشم و به من سفارش به نماز و روزه کرده تا زنده هستم» گفتم: در آن روز که در گهواره بود بر زکریا هم حجّت بود؟ فرمود: عیسى(ع) در آن حال آیتى بود براى مردم و رحمتى بود براى مریم وقتى سخن گفت و از طرف مریم دفاع کرد و حجت و پیغمبر بود براى هر که در آن حال سخن او را شنید و سپس خموشى گزید و دیگر سخن نگفت تا دو سالش شد و زکریا پس از خموشى او حجت خدا بود بر مردم تا دو سال و پس از آن زکریا مُرد و پسرش یحیى کتاب و حکمت را از او به ارث بُرد در حالى که کودک خرد سالى بود آیا نشنوى قول خدا عز و جل را «اى یحیى بگیر کتاب را و ما به او حکم نبوت دادیم و هنوز او کودک بود». و چون عیسى(ع) هفت ساله شد نبوت و رسالت خود را طبق وحى خدا تعالى به وى اظهار داشت و عیسى حجت بر یحیى شد و بر همه مردم، و زمین یک روز هم بى‏حجت بر مردم نماند اى ابا خالد از روزى که خدا آدم را خلق کرده و در زمین جا داده است.[۷۳۹]
ب- صفوان بن یحیى گوید: به امام رضا(ع) گفتم: ما پیش از آنکه ابو جعفر را به شما ببخشد از شما پرسش مى‏کردیم(یعنى راجع به امام آینده) و شما مى‏فرمودید: خدا به من پسرى خواهد داد، اکنون خدا به شما پسرى بخشیده، چشم ما را روشن کن(یعنى به مژده امامت او) خدا روز مرگ تو را به ما ننماید، اگر پیشامد ناگوارى شد به سوى چه کسى گرائیم؟ به دست خود اشاره به امام جواد(ع) کرد که برابرش ایستاده بود، گفتم: به فدایتان شوم، این سه سال دارد؟ فرمود: این خرد سالى به امامت او هیچ زیانى ندارد، حضرت عیسى سه ساله بود که قیام به رسالت کرد.[۷۴۰]
ج- على بن اسباط گوید: امام جواد(ع) را دیدم که براى من بیرون آمده بود و شروع کردم به او نگاه کردن و سراپاى او را نگریستم تا اندام او را براى شیعیان مصر وصف کنم در این میان که من در این فکر بودم حضرت نشست، و فرمود: اى على به راستى خدا در امامت ما حجتى آورده به مانند آنچه در نبوت آورده و فرمود: «و به او دادیم نبوت را در کودکى»(یحیى) و فرمود: «و چون به بلوغ رسید» «و چهل ساله شد» رواست که به او نبوت داده شود و کودکى باشد، و رواست در سن چهل سالگى به او داده شود.[۷۴۱]
افزون بر اینکه به آیه «..وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ»[۷۴۲] در ارتباط با حضرت یوسف(ع) و نیز آیه «فَفَهَّمْناها سُلَیْمانَ وَ کُلًّا آتَیْنا حُکْماً وَ عِلْماً..»[۷۴۳] مى‏توان استناد کرد، زیرا گفته شده سلیمان(ع) در یازده سالگی به نبوت رسیده است. بر پایه این دو آیه حال که امکان دارد که صبیّ صاحب نبوت و وحی شود، بى‏گمان امکان دارد که به طریق اولی صاحب ایمان باشد.[۷۴۴]
علاوه بر آنچه بیان شد به نظر مى‏رسد اگر آیه «وَ کَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلى‏ آلِ یَعْقُوبَ کَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ..»[۷۴۵] که بنا بر سیاق آیات مقدم بر آیه وحی به یوسف(ع) در چاه است، بعید نیست که وحی در آیه «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فی‏ غَیابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ»[۷۴۶] را ناظر به وحی نبوت بدانیم، لذا ضرورتی ندارد که آن را الهام تلقی کنیم. بر فرض صحت این مطلب یعنی اثبات نبوت حضرت یوسف(ع) پیش از ماجرای قرار دادن وی در نهان گاه چاه که در سن کودکی بوده، مطلبی که می‌توان بیان کرد این است که حضرت یوسف(ع) نیز از لحاظ رسیدن به مقام نبوت در دوران کودکی در شمار افرادی چون حضرت عیسی(ع) و حضرت یحیی(ع) قرار مى‏گیرد لذا در بحث امکان تصدی مقام امامت در کودکی به این آیه نیز می‌توان استناد کرد.
۳-۱۰- رجعت
رجعت به معناى بازگشت است. در اصطلاح، به بازگشت زندگى به مجموعه‏اى از مردگان پس از نهضت جهانى حضرت مهدى(ع) گفته مى‏شود. این بازگشت، پیش از فرارسیدن روز قیامت است و بنابراین، سخن از بازگشت و رجعت، از نشانه‏هاى قیامت است. ظهور امام مهدى(ع)، چیزى است، بازگشت حیات به شمارى از مرده‏ها چیز دیگر، همچنان که رستاخیز هم مسأله سومى است که باید همه اینها را از هم تفکیک کرد. عقیده به رجعت، از امور مسلم و قطعى است وروایات فراوانى‏که ‏از ائمه اطهار(ع) آمده، جایى براى تردید در آن باقى نمى‏گذارد.[۷۴۷] به گفته شیخ حرعاملی ثبوت رجعت نزد همه علماى معروف و مصنفین مشهور از ضروریات مذهب امامیه است، بلکه حتى عامه نیز مى‏دانند که این عقیده از مذهب شیعه است.[۷۴۸] و به تعبیر علامه مجلسی اعتقاد به رجعت در همه عصرها مورد اجماع شیعه بوده است، و همین مسئله همانند خورشید در وسط روز بین آنان مشهور است.[۷۴۹] و به گفته علامه طباطبایی روایات رجعت از طرق اهل بیت(ع) به ‏طور تواتر معنوى به ما رسیده است.[۷۵۰] بنابر این رجعت نیز در شمار مهمترین مباحث کلامی است لذا در اینجا برآنیم تا بر پایه قصص قرآن به صحت وقوع رجعت استدلال کنیم:
-۱۰-۱- امکان رجعت بر پایه قصص قرآن
شیخ صدوق نیز در «اعتقادات الإمامیه» به منظور اثبات رجعت به دو دسته از آیات قرآن استناد نموده دسته اول آیات ناظر به رجعت در امتهای پیشین و دسته دوم آیات بیانگر رجعت پیش از قیامت وی به روش تفسیر موضوعی این آیات را درباره موضوع رجعت گردآورده و دلالت هرکدام بر امکان و یا اثبات رجعت بیان کرده است که شرح آن در ذیل بیان می‌شود: شیخ صدوق در استدلال خویش بر اثبات رجعت ابتدا پنج آیه از آیات ناظر به رجعت در امت‏‏‏‏های پیشین را که بیانگر امکان رجعت می‌باشد را ذکر کرده و توضیح مختصری در ذیل هر آیه بیان کرده است:
آیه «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ..»[۷۵۱] که به تفصیل این داستان را نقل کرده در ذیل آیه «أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلى‏ قَرْیَهٍ..» [۷۵۲] ‏آن می‌نویسد: عزیر صد سال مرده بود، سپس به دنیا بازگشت و در آن باقی ماند و سپس به أجل خویش مرد.[۷۵۳] آیه «ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ..»[۷۵۴] چون بنى اسرائیل سخن خداوند را استماع نمودند، گفتند آن را تصدیق نمی‌کنیم‏ تا خدا را عیان ببینم، لذا به سبب ظلمشان آنها را صاعقه گرفت و مردند، موسى(ع) عرض کرد: پروردگارا به بنى اسرائیل چه جواب گویم وقتى که به نزد ایشان برمى‏گردم! پس خداوند آنها را زنده نمود و به دنیا برگشتند و خوردند و آشامیدند و ازدواج کردند و اولاد براى ایشان به وجود آمد و در دنیا باقى ماندند و به آجال خود مردند.[۷۵۵] و آیه «..وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِی..»[۷۵۶] که همه مردگانی که عیسی(ع) آنها را زنده کرد به اذن خداوند به دنیا بازگشتند و در آن باقی ماندند و سپس به آجال خویش مردند.[۷۵۷] و اصحاب کهف که «وَ لَبِثُوا فی‏ کَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَهٍ سِنینَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً»[۷۵۸] سپس خداوند آنها را برانگیخت و به دنیا بازگشتند که قصه آنها معروف است، به درستی که رجعت در امت‏‏‏‏های پیشین بوده است. پیامبر(ص) فرمود: «آنچه در امت‏های ‏پیشین رخ داده است، عیناً در این امت نیز رخ خواهد داد». بر این اساس مدلول آن آیات که ناظر به وقوع رجعت در امت‏‏‏‏های گذشته بوده را در کنار روایت مذکور قرار داده و چنین نتیجه می‌گیرد که بر اساس این اصل در این امت نیز رجعتی خواهد بود.[۷۵۹]
شیخ صدوق سپس به منظور اثبات رجعت دو آیه استناد کرده است:
آیه «..وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً»[۷۶۰] و «وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ»[۷۶۱] روزی که در آن همه مردم محشور می‌شوند غیر از آن روزی است که در آن دسته‏‏ای از مردم محشور می‌شوند.[۷۶۲] و آیه «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لا یَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یَمُوتُ بَلى‏ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا..»[۷۶۳] یعنی در رجعت و این به دلیل آیه پس از آن است که می‌فرماید: «..لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ..»[۷۶۴] و تبیین در دنیا است نه در آخرت.[۷۶۵]
۳-۱۰-۲- رجعت بر پایه آیات استخلاف
گفتنی است که طبرسی نیز با بهره گرفتن از برخی از آیات قصص، به رجعت استدلال کرده است. توضیح اینکه طبرسی در ذیل آیه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ..»[۷۶۶] از امام سجاد(ع)، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) روایت کرده که ایشان فرمودند: «به خدا سوگند آنها اهل بیت(ع) هستند که خداوندآن [وعده الهی] را به دست مردی از ما خاندان انجام خواهد داد که او مهدی این امت است». بر این اساس مراد از «الذین آمنوا و عملوا الصالحات» را پیامبر و اهل بیت ایشان(ع) دانسته و آیه را متضمن بشارت به استخلاف و تمکین ایشان در بلاد و برداشتن خوف از ایشان هنگام قیام حضرت مهدی(ع) دانسته ‏است و مراد از «..کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ..» را قراردادن صالح برای خلافت است همچون آدم(ع)، داود(ع) و سلیمان(ع) و در ادامه آیات «..إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً..»[۷۶۷]، «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ..»[۷۶۸] و «..فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً»[۷۶۹] را دلیل بر این مطلب دانسته ‏است.[۷۷۰]
۳-۱۰-۳- آیه «وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ..»
در ارتباط با رجعت به نظر می‌رسد بتوان به آیات «وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ»[۷۷۱] نیز استناد کرد.
این آیه در ظاهر درباره قوم بنی اسرائیل و فرعون و هامان است و در روایات تأویل به حضرت مهدی(ع) شده است. افزون بر اینکه این آیات در سیاق داستان موسی(ع) آمده و فرعون از همان زمان رؤیا از نابودی قدرتش می‌ترسید لذا مراد همان موسی(ع) و هارون(ع) است. لیکن قرائنی در سیاق این آیات وجود دارد که چنین دست می‌دهد که این آیات اختصاصی به ائمه بنی اسرائیل ندارد بلکه شامل همه مستضعفان عالم(به معنی اخص که شامل انبیاء و اوصیاء می‌باشد) است که حکومت جهانی حضرت مهدی(ع) و رجعت نمونه‏های دیگر تحقق عینی این آیات است.
توضیح اینکه استعمال چند فعل مضارع «نُریدُ»، «نَجْعَلَهُمْ»، «نَجْعَلَهُمُ»، «نُمَکِّنَ»، «نُرِىَ» در حالی که زمان نزول این آیات پس از بعثت در مکه بوده لذا اگر مراد خداوند تنها ائمه و انبیاء بنی اسرائیل افرادی چون موسی، هارون و یوشع و …بود مناسب تر این بود که از فعل ماضی استفاده می‌کرد و می‌فرمود: «أردنا»، «جعلناهم»، «مکنا لهم»، «أرینا». زیرا فعل مضارع دلالت بر حال و آینده دارد.
از سوی دیگر از ظاهر بر می‌آید که مراد برخی از مستضعفان در زمین نیست بلکه مراد همه مستضعفان زمین است(البته در معنای این استضعاف باید گفت به قرینه جعل امامت و وارث شدن، آن استضعاف اعم از پیرزن، پیرمرد، زن و کودک نیست) زیرا آیه عام است و زمان تحقق عینی این اراده باید زمانی باشد که همه آن افراد عمری را در زمین بوده‏اند و به استضعاف کشیده شده‏اند. لذا یک از زمان های تحقق عینی این اراده می‌تواند پس از به استضعاف کشیدن آخرین فرد از مستضعفان امامان وارثان مذکور باشد. یعنی زمانی که استضعاف همه این افراد سپری شده باشد، و به نظر می‌رسد این مرحله در مرحله جدیدی از حیات زمینی و پس از دوره مرحله اول زمین باشد که این امر گویای رجعت است.
افزون بر اینکه مورد نمی‌تواند مخصص عموم آیه باشد، درباره سیاق نیز باید گفت که باید نزول این آیات باید پیوسته باشد یعنی پیوستگی نزول داشته باشد که اثبات این ادعاء نیاز به دلیل دارد. حتی اگر پیوستگی نزول این آیات اثبات شود، این سیاق نمی‌تواند مخصص عموم آیه باشد زیرا اصلا مورد، نمی‌تواند مخصص باشد، مانند «انی جاعل فی الارض خلیفه» که بلافاصله پس از آن داستان آدم آمده این سیاق نمی‌تواند عموم آیه را تخصیص بزند و خلیفه الله بودن را مختص آدم کند بلکه آدم یکی از مصادیق خلفاء الهی است.
از سوی دیگر سیاق آیات گویای «به امامت رسیدن و وارث شدن مستضعفان و سپس به قدرت رسیدن ایشان توسط خداوند در زمین است و نشان دادن اموری از این قبیل به فرعون و هامان که همیشه از آن برحذر بودند و می‌ترسیدند، است» در حالی که ائمه بنی اسرائیل که هیچ، حتی موسی(ع) زمانی که به قدرت و تمکین در زمین رسید فرعون قبل از آن هلاک شده بود، چه برسد به ائمه بعدی بنی اسرائیل که بعدها به قدرت و تمکین رسیدند و چه بسا برخی از ایشان اصلا به قدرت و تمکین نرسیدند و توسط دشمنان کشته شدند که آیات قرآن در این زمینه، متعدد است لذا فرعون و هامان گذشتن موسی و پیروان او را از رود نیل دیدند و سپس هلاک شدند و قدرت و تمکین موسی را ندیدند چه برسد به قدرت رسیدن انبیاء و ائمه بعدی بنی اسرائیل که اصلا فرعون آن را ندید. در واقع تمکین موسی و هارون در زمان غرق نبوده بلکه موسی بعد از غرق شدن فرعون، به قدرت و تمکین الهی در زمین رسید. ائمه بعدی بنی اسرائیل هم که خیلی پس از موسی و ماجرای فرعون و هامان و پس از فوت هارون و موسی به امامت رسیدند که در آن زمان اثری از فرعون نبود که خداوند این قدرت و تمکین ائمه بنی اسرائیل را به فرعون و هامان و لشکریان این دو نشان دهد.
دیگر اینکه الفاظ و ضمائر جمع ظهور در جمع دارد که اراده مثنی دلیل می‌خواهد. به عبارت روشنتر در آن برهه از زمان تنها موسی و هارون میان امت بودند و نبی و یا امام قومشان بودند و حال آنکه تعبیر خداوند جمع است و رسیدن چند نفر به امامت در زمان غرق شدن صحیح نیست یعنی در زمان غرق فرعون ما این دو نفر را به عنوان نبی یا امام داشتیم نه افراد دیگر اما آیه سخن از جمع دارد، «ائمه» که صیغه جمع است. «و الذین استضعفوا»، «هُم» و «الوارثین» به خوبی دلالت بر جمع بیش از سه می‌کند ظهور در بیش از سه دارد که دلیل و مویدی در اینجا نداریم که مراد مثنی باشد.
با این توضیح به نظر می‌رسد که باید افراد مستضعف(به معنی اخص) به امامت برسند و وارث زمین بشوند و سپس به قدرت و تمکین الهی در زمین دست یابند و فرعون و هامان هم در زمین وجود داشته باشند و نظاره گر این قدرت و تمکین الهی باشند. از آنجا که چنین امامت و وراثت و تمکین این افراد در زمان حیات فرعون و موسی نبود و از سوی دیگر این ارائه به احتمال قوی، در زمین و در حضور فرعون و هامان و جنود این دو باشد، لذا به نظر می‌رسد که تحقق عینی این اراده در همین زمین و پس از حیات دوباره فرعون و هامان و برخی از لشکریان این دو باشد و این امر یعنی رجعت این گروه که آنها نظاره گر ائمه مستضعف وارث در زمین باشند، که به قدرت و تمکین الهی رسیده‏اند.
بر این اساس تحقق بخشی از این اراده الهی به تعبیر دقیقتر بخش ارائه به فرعون و هامان و لشکریان تاکنون صورت نگرفته و این بخش، اختصاص به دوران رجعت دارد. لذا آیه مذکور به خوبی دلالت بر رجعت دارد. از سوی دیگر با توجه به عام بودن آیه به عموم مستضعفان به معنی اخص، این آیه هیچ اختصاصی به موسی و دیگر ائمه و انبیاء بنی اسرائیل ندارد زیرا آنان برخی از مستضعفان بودند نه همه مستضعفان زیرا پیش از ایشان مانند حضرت ابراهیم و اسماعیل و یعقوب به نص قرآن امام بودند و پس از بنی اسرائیل هم امامان دیگری داریم همچون رسول خدا و ائمه اطهار(ع) لذا آیه مذکور هیچ اختصاصی به موسی و دیگر ائمه و انبیاء بنی اسرائیل ندارد.
به نظر می‌رسد که این آیه دو ظهور داشته باشد اول اینکه در هر زمان و مکانی اراده الهی بر آن است که مستضعفان را علیه متکبران به قدرت رساند و آنها را وارث قدرت نماید و آنها را در زمین تمکین دهد در واقع ظرف تحقق اراده الهی در وجه اول در همه زمانها و مکانها تا روز قیامت است. دوم: وجهی که در بالا بدان اشاره شد که تحقق عینی این اراده الهی پس از اتمام دوره استضعاف آخرین نفر از حلقه مستضعفان عالم(مستضعفان به معنای اخص که بر انبیاء و اوصیاء ایشان اطلاق می‌شود) است که بی‏تردید حضرت مهدی(ع) پس از دوران غیبت که به تمام معنا دوران استضعاف ایشان است، از بارزترین مصادیق این آیه خواهند بود. افزون بر اینکه تحقق وجه دوم که همان تحقق عینی و یکباره به قدرت رسیدن مستضعفان ناظر به رجعت است که آیه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً..»[۷۷۲] با آن ارتباط معنایی دارد که در فراز پیشین در دیدگاه فضل بن حسن طبرسی به آن اشاره شد.[۷۷۳] آیه «وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ»[۷۷۴] نیز بشارت الهی به این است که بندگان صالح خداوند که بارزترین آنها ائمه اطهار(ع) هستند، وارث زمین خواهند شد.
۳-۱۱- توسل و استغاثه
«توسّل» از ماده «وسل» که معانی درجه، اتصال و نزدیکی در این ریشه نمایان است. «تَوَسَّلَ إِلیه بوَسِیلَهٍ» یعنی هنگامی که با عملی به او تقرب یافت.[۷۷۵] اما در اصطلاح عبارت است از توسّل به اولیاء الهی به منظور تقرب به نزد خداوند است. به تعبیر دیگر اولیاء الهی را وسیله تقرب به خداوند قرار دادن است. این مطلب نیز در شمار بن مایه‏های کلامی امامت در قصص قرآن است که نمونه‏های زیر به آن مى‏پردازیم:
۳-۱۱-۱- توسل حضرت آدم(ع)
توسل حضرت آدم(ع) که در آیه «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحیمُ»[۷۷۶] یکی از نمونه‏های قصص قرآن در باب توسل به معصومان(ع) است. توضیح اینکه در روایات متعددی از امامیه و اهل سنت مراد از «کلمات» در این آیه که بر اساس آن خداوند توبه او را پذیرفت، خمسه طیبه(ع) بوده است.[۷۷۷]
اما در ارتباط با این مطلب که چگونه مراد از «کلمات» می‌تواند افراد انسان باشد و حال آنکه ظهور در الفاظ و عباراتی دارد که آن را از خداوند دریافت نموده و بر اساس آن خداوند توبه وی را پذیرفت؟! در پاسخ به این اشکال می‌گوییم لزوما «کلمات» ظهور در الفاظ و عبارات ندارد بلکه به قرینه سیاق گاه ظهور در افراد انسان دارد مانند آیه «إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَهُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَهٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسیحُ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ..»[۷۷۸] و آیه «..إِنَّمَا الْمَسیحُ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ..»[۷۷۹]
۳-۱۱-۲- حضرت یوسف(ع) و درخواست از ساقی پادشاه در زندان
آیه «وَ قالَ لِلَّذی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنی‏ عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ»[۷۸۰] که ناظر به درخواست حضرت یوسف(ع) از آن زندانی که از زندان آزاد شد نیز به خوبی گویای استفاده از نظام اسباب و مسببات است که حضرت یوسف(ع) به این امر متوسل شد. به عبارت بهتر توسل به اسباب منافاتى با اخلاص ندارد، بلکه اعتماد بر اسباب با اخلاص منافات دارد. توضیح اینکه به گفته علامه طباطبایی ضمیرهایى که در جمله‏ «..فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ..» هست همه به کلمه «الذى» بر مى‏گردد، و معنایش این است که: شیطان از یاد رفیق زندانى یوسف محو کرد که نزد ربش از یوسف سخن به میان آورد، و همین فراموشى باعث شد که یوسف چند سالى دیگر در زندان بماند. و بنا به گفته ما معناى «ذکر رب»، «یاد کردن نزد رب» است نه «یاد خدا». کلمه «بضع» عدد کمتر از ده را گویند. و اما اینکه دو ضمیر مذکور را به یوسف برگردانیم معنا چنین شود که: شیطان یاد پروردگار یوسف را از دل او ببرد و لا جرم در نجات یافتن از زندان دست به دامن غیر آورد و به همین جهت خدا عقابش کرد و چند سال دیگر در زندان بماند، چنانکه بعضى از مفسران‏ هم گفته‏اند: و چه بسا به روایت هم نسبت داده باشند که با نص کتاب مخالفت دارد. چون صرفنظر از ثنایى که خداوند در این سوره از آن جناب نموده تصریح کرده بر اینکه او از مخلصین بوده. و نیز تصریح کرده که مخلصین کسانیند که شیطان در ایشان راه ندارد. و اخلاص براى خدا باعث آن نمى‏شود که انسان به غیر از خدا متوسل به سبب‏هاى دیگر نشود، زیرا این از نادانى است که آدمى توقع کند که به طور کلى اسباب را لغو بداند و مقاصد خود را بدون سبب انجام دهد. بلکه تنها و تنها اخلاص سبب مى‏شود که انسان به سبب‏هاى دیگر دلبستگى و اعتماد نداشته باشد. و در جمله «اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ» قرینه‏اى که دلالت کند بر دلبستگى یوسف(ع) به غیر خدا وجود ندارد. افزون بر اینکه جمله‏ «وَ قالَ الَّذِی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّهٍ..»[۷۸۱] قرینه روشنى است بر اینکه فراموش کننده ساقى بوده نه یوسف.[۷۸۲]
۳-۱۱-۳- استغاثه فرزندان یعقوب(ع) به یوسف(ع)
نمونه دیگر در این باب استغاثه فرزندان یعقوب(ع) به یوسف(ع) است که در آیه «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَهٍ مُزْجاهٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقینَ»[۷۸۳] بیان شده است. که سیاق آیات به خوبی گویای این است که حضرت یوسف(ع) نه تنها توسل و استغاثه آنها را شرک تلقی نکرد و آنها را از این کار بازنداشت بلکه به نحو احسن با برادران خویش رفتار نمود.
این سطور این فراز به خوبی گویای نحوه توسل به حجج الهی است. اقرار به خطا و اشتباه و گناه در برابر حجت و ولی خدا و درخواست از سوی ما و نیز تمجید از مقام والای حجت الهی که خدا وی را بر ما برگزیده است. بی‏تردید رعایت کردن این دو امر گویای ادب در برابر حجت و ولی خداست. افزون بر اینکه این فراز بیانگر این است که همه جسارتها و ظلم‌ها نسبت امام و حجت خداوند از جهل انسان ناشی می‌شود. افزون بر آن هوای نفس بر آنها چیره شد که درباره برادران یوسف سخن از نفس مسوله است لذا جهل از یکسو و نفس مسوله از سوی دیگر منجر به جسارت به حجت و ولی خداست(یوسف و حضرت یعقوب) شد. زیرا ایشان به یعقوب هم ظلم کردند و در واقع ظلم به یوسف ظلم به یعقوب هم بود.
به طورى که از سیاق استفاده مى‏شود در این سفر دو تا خواهش از عزیز داشته‏اند، که بر حسب ظاهر هیچ وسیله‏اى براى برآوردن آنها بنظرشان نمى‏رسیده: یکى اینکه مى‏خواسته‏اند با پولى که کافى نبوده طعامى به آنها بفروشد و با اینکه در نزد عزیز سابقه دروغ و دزدى بهم زده بودند و حیثیتى بر ایشان نمانده بود هیچ امید نداشتند که عزیز باز هم مانند سفر اول ایشان را احترام نموده و حاجتشان را برآورد. دوم اینکه دست از برادرشان که به جرم دزدى دستگیر شده بردارد، و او را رها سازد، اینهم در نظرشان حاجتى برآورده نشدنى بود، زیرا در همان اول که جام ملوکانه از خرجین برادرشان درآمد هر چه اصرار و التماس کردند به خرج نرفت، و حتى عزیز حاضر نشد یکى از ایشان را بجاى او بازداشت نماید. به همین جهت وقتى به دربار یوسف رسیدند و با او در خصوص طعام و آزادى برادر گفتگو کردند خود را در موقف تذلل و خضوع قرار داده و در رقت کلام آن قدر که مى‏توانستند سعى نمودند، تا شاید دل او را به رحم آورده، عواطفش را تحریک نمایند.[۷۸۴]
جالب اینکه یوسف در این عبارات سخنی از اینکه بگوید شما را بخشیدم «غفرت لکم عفوت عنکم» ندارد در واقع همین که بگوید شما را بخشیدم را نیز بر زبان نمی‌آورد چه بسا همین اندازه بر زبان جاری کردن اسباب خجالت طرف مقابل باشد افزون بر اینکه به آنها امید می‌دهد که خداوند هم شما را می‌بخشد و به آنها روحیه امید و امیدواری را می‌دمد. و این گویای رحمت و لطف حجج الهی است. لذا آیات فوق گویای اوج رحمت حت و ولی خداست نسبت به آنهایی که چنین ظلمی به ایشان روا داشتند هم رحمت و لطف یوسف به برادرانی که به وی خیانت و ظلم کردند و نیز رحمت یعقوب به فرزندان که هم به یوسفش و هم به او ظلم بزرگی روا داشته‏اند. در واقع مواجهه یوسف و مواجهه یعقوب با برادران هر دو سرشار از لطف و رحمت الهی است. لذا یکی از بهترین راه های رهایی از گرفتاری‏ها و مشکلات زندگی توسل و استغاثه به حجج الهی است و از آنجا که حجج الهی از فضائل و مکارم اخلاقی والایی برخوردارند، حتی در صورت جسارت و ظلم به آنها در صورت توبه و بازگشت به نحو بسیار مطلوب و کریمانه‏ای پاسخ نیازمندان و استغاثه کنندگان را می‌دهند.
۳-۱۱-۴- توسل فرزندان حضرت یعقوب(ع) به پدر
توسل فرزندان یعقوب(ع) به وی و طلب درخواست آمرزش برای آنها که در آیات «قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا کُنَّا خاطِئینَ قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی..»[۷۸۵] ذکر شده نمونه دیگری از توسل به حجج الهی است. در واقع این آیه به خوبی بیانگر لزوم توسل به اولیاء و حجج الهی در توبه و تقرب به خداست.
گفتنی است که در روایات متعدد از امامان معصوم(ع) به پدر دلسوز، مادر مهربان و پناهگاه بندگان تعبیر شده است.[۷۸۶] افزون بر اینکه امامان معصوم(ع) حجج الهی در امت پیامبر اکرم(ص) هستند، آنقدر از مهربانی و محبت آنها به امت بسیار است که تعابیر فوق محبت را در دلها به بیشتر و زمینه توسل و استغاثه به ایشان را بیتشر فراهم می‌سازد. در این فراز نیز مانند فراز پیشین به خوبی نحوه رفتار بسیار نیکو با فرزندانی که چنین ظلم بزرگی به پدر و برادر خویش کرده‏اند، مشاهده می‌شود. در واقع این نحوه برخورد بسیار نیکو و کریمانه هم از ناحیه یعقوب و هم از ناحیه یوسف سر زد و این بیانگر این نکته است که همه اولیاء و حجج الهی از چنین مکارم اخلاقی برخوردارند و همه آنها به نحو بسیار مطلوبی پاسخ توسل و استغاثه مردم را می‌دهند.
۳-۱۱-۵- توسل و استغاثه فرعونیان و بنی اسرائیل به حضرت موسی(ع)

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...