چهارم: پایداری، این آگاهی که فرد، همان شخصی است که روز قبل بوده است. از این رو رشد احساس هویت، مستلزم این است که یک فرد دریابد که او دارای هویت بی­نظیر و واحدی است، زن یا مردی است جدای از دیگران و به ­طور کلی شبیه هیچ فرد دیگری نیست(عباس­زاده و عباسی، همان: ۳۶۰).
در حیطه هویت انسان می ­تواند بر اساس دغدغه­ها، از محدودترین سطح هویت شخصی تا بالاترین سطح، یعنی هویت انسانی دست یازید. به عبارت دیگر، شخصی که دارای هویت فرد مدار است می ­تواند منافع خانوادگی(چه برسد به منافع گروهی و ملی و…) را پای خواسته­ های خود ذبح کند. در مقابل، برخی از آدمیان که «من» آن‌ها در سطح وسیع­تری گسترش یافته از «من» فردی و حتی خانوادگی خود بگذرند و به فکر منافع گروه ­های اجتماعی، بومی و یا ملی، نژادی و یا [فرهنگی]کشور خود حاضر به فداکاری باشند. برخی دیگر هویت مذهبی و دینی نیرومندی دارند که، که اگر لازم باشد، حاضرند از منافع فردی، خانوادگی، گروهی، ملی و… در پای اهداف مذهبی و یا دینی بگذرند. در این میان معدود آدمیانی نیز هستند که اوج توسعه شخصیت فردی را داشته و به بشریت می­اندیشند و در پای منافع عام بشری و جهانی حاضرند از خود و خانواده و… گذشته و همه هویت­ها را در راستای منِ­انسانی و هویت بشری تعریف، تحدید و تفسیر نمایند. وسیع­ترین هویت آدمی، و همچنین مهم­ترین دیگری هویت فرهنگی، در ارتباط با جهانی­سازی (و نه جهانی شدن) و توسعه‌یافتگی واقعی جای تفکر و تأمل و هوشیاری دارد (عباس­زاده و عباسی، همان).
­
۲-۳-۲-۲-هویت جمعی یا اجتماعی
آنچه که به ویژگی­های بیش از یک فرد (گروه، طبقه و…) باز می­گردد، تحت عنوان هویت جمعی بازشناسی می­شوند. هویت جمعی به پرسش «ما» کیستیم و چیستیم و «دیگران» کیستند؟ چیستند؟ پاسخ می­دهد.
هویت جمعی مجموعه مشخصه­هایی است که عضویت، تعلق یک فرد در یک گروه و در نتیجه شباهت فرد به یک گروه و جمع یا دسته­ای را نشان می­دهد. بدین­سان وقتی درباره ویژگی­های اجتماعی صحبت می­ شود، مثلاً درباره گروه یا طبقه اجتماعی و یا ملیتی که فرد عضو آن است، منظور هویت اجتماعی یا جمعی است: مانند «یهودی»، «ایرانی»، و غیره. این ویژگی­ها، موجب ایجاد «ما» می­شوند و این گروه را تحت عنوان «ما» از گروه ­های دیگر یا «آن‌ها» جدا می­سازد(احمدلو، ۱۳۸۱: ۲۸). هویت جمعی شیوه مشترک در نحوه تفکر، احساسات و تمایلات یک گروه است که نوعی احساس تعهد و تکلیف و تعلق نسبت به گروه را بر می­انگیزد(رزازی­فر، ۱۳۸۴: ۱۲۲). به عبارتی احساس تعلق، تجربیات و میراث مشترک، احساس تعهد افراد به اجتماع، برخورداری از آرمان­ها و باورهای مشترک و مهم­تر از همه هویت­یابی و شناسایی، به افراد هویت جمعی می­بخشد(Weedon, 2004: vii). جنکینز نیز هویت جمعی را شیوه­ هایی می­داند که به ­واسطه آن‌ها افراد و جماعات در روابط اجتماعی خود از افراد و جماعات دیگر متمایز می­شوند و حاصل برقراری روابط و پیوندهای هویتی و متمایز ساختن نظامند نسبت­های شباهت و تفاوت میان افراد و جماعت­هاست، می­داند. در نتیجه به دلیل تعلق افراد به گروه ­های متفاوت است که آنان به یک هویت اجتماعی معرف وضعیت بخصوص­شان در جامعه دست می­یابند(دوران، ۱۳۸۷: ۵۰).
در واقع هویت جمعی در سطحی فراتر و عام­تر از سطح هویت فردی قابل رؤیت است و منظور از آن حوزه­ای از حیات اجتماعی است که فرد خود را با ضمیر «ما» متعلق و منتسب می­داند و در برابر آن احساس تعهد و تکلیف می­ کند(عبداللهی، ۱۳۷۷: ۶۳). ضمیر «ما» نشانگر وجود ویژگی­های مشترکی است که افراد به واسطه آن خود را در یک دسته قرار می­ دهند و بر این اساس از عضویت مشترک در آن آگاهی پیدا می­ کنند و تعلق خود را به گروه نشان داده و هویت جمعی خود را ابراز می­ کنند و در همان حال خود را از «دیگران» متمایز می­دانند. شناخت هویت جمعی نیاز به بررسی و شناخت ابعاد و عناصر مختلف آن دارد. این ابعاد تصویر روشنی از عضویت و تعلق به یک جمع را نشان می­دهد. ابراهیم حاجیانی هویت شناس، به نقل از جکسون و اسمیت چهار بعد را در مفهوم­سازی هویت جمعی بیان می کند:
۱- درک فضای بین گروهی(تا چه اندازه گروه برای فرد مطرح است و رابطه با درون گروه رقابت­آمیز است یا همکارانه)،
پایان نامه
۲- کشش به سمت درون گروه(احساس مثبت نسبت به درون گروه)،
۳- عقاید به هم وابسته یا سرنوشت مشترک(خوشبختی فرد و اعضای درون گروه به هم گره خورده است)، ۴- فرایند حل شدن شخصیت ویژه افراد به عنوان عضو گروه تا فرد یکتا (حاجیانی، ۱۳۸۸: ۳۵۳).
هنری تاجفل سه بعد را برای هویت اجتماعی مشخص کرده است که در اکثر تحقیقات ایرانی برای سنجش هویت اجتماعی مورد استفاده قرار گرفته است:
بعد شناختی (یعنی آگاهی فرد از تعلق به یک گروه)
عنصر ارزش (فرض­هایی در باره پیامدهای ارزشی مثبت یا منفی عضویت گروهی)
عنصر احساسی (احساسات نسبت به گروه و نسبت به افراد دیگر)(به نقل از قاسمی، ۱۳۸۳: ۱۵۲).
بدین­سان وی سه بعد آگاهی، عاطفه و آمادگی برای عمل که بر روی هم ایستار شخص در باره عضویت در گروه است، را جزء ابعاد هویت اجتماعی می­داند. بر این اساس می­توان گفت، هویت جمعی دارای مشخصه­هایی مانند، عضو گروه خاصی بودن، از عضویت خود آگاه بودن و تصور فرد از عضویت در گروه (من ایرانی هستم) و داشتن ارزیابی احساسی مثبت نسبت به گروه، درک از سرنوشت و نظیر آن است. هویت­های جمعی سطوح مختلفی دارند و طیفی از هویت­های جمعی خاص تا هویت­های جمعی عام را در بر می‌گیرند. ابوالحسنی در سطح هویت جمعی برای هر فرد پنج بعد هویتی مشخص کرده است: هویت خانوادگی، هویت قومی، هویت ملی، هویت فراملی- دینی(امتی) و هویت جهانی(ابوالحسنی، ۱۳۸۸: ۳۸).
بنابراین هویت جمعی معرف آگاهی و احساس تعلق فرد به گروه ­های اجتماعی یا واحدهای اجتماعی نظیر خانواده، طبقه اجتماعی، قوم، ملت و غیره و احساس تعهد و وفاداری در برابر آن‌ها است. ابعاد هویتی گفته شده موجب ایجاد احساس تعلق فرد نسبت به گروه ­های اجتماعی خاص است به طوری که هر فرد، بر این باور است که این هویت جمعی را می­توان در سطوحی مرتب از کوچک و خاص به بزرگ و عام چون خویشاوندی، هم­طایفه­گی، هم­محلی، هم­روستایی، هم­زبانی، هم­شهری، هم­وطن، هم­مذهب و هم نوع تقسیم بندی کرد(عبداللهی، ۱۳۷۷: ۶۳). بدین معنی که برخی از هویت­های جمعی ویژگی­های مشترک عام­تری دارند و گروه ­های بزرگ­تری را در برمی‌گیرد و برخی دیگر هویت جمعی خاص­تر. بر این اساس می­توان هویت­های جمعی افراد را بر مبنای میزان تمام و خاص بودن در یک طیف یا پیوستار قرار دارد. در یک سر طیف خاص­ترین هویت جمعی که مبنی بر عضویت او در یک گروه دو نفره(مثلاً خانواده) و ویژگی­های مشترک اعضای این گروه باشد. در سر دیگر طیف عام­ترین هویت جمعی فرد(برای مثال هویت ملی، هویت امتی و جهانی) قرار دارد(عبدالهی همان).شکل(۲-۱) زیر هویت­های جمعی مختلف را نشان می­دهد:
شکل(۲-۱) پیوستار طیف انواع هویت­های جمعی (عبدالهی، همان)
در تقسیم ­بندی دیگری که از هویت جمعی گردیده؛ هویت جمعی حداقل در نُه سطح «خانوادگی»، «گروهی»، «قومی»، «ملی»، «حکومتی یا دولتی»، «شیعی»، «اسلامی»، «توحیدی» و «انسانی» قابل طرح و بحث هستند. هویت جمع(جامعه، ملت) با توجه به باورها، اعتقادات، سوابق و اشتراکات تاریخی، اهلیت و تعلق به مکان و زمان، آرمان­ها، نژاد، فرهنگ و دین تعریف می‌شود. اما مسئله اساسی و مهم در حفظ گروه‌های انسانی با اشتراکات عام و خاص ایجاد وحدت میان برخی از عناصر است(عباس­زاده و عباسی، ۱۳۸۴: ۳۶۲).
هومنز نظریه پرداز مطالعات رفتاری در نتایج تحقیقات خود واژه «گروه» را استخراج و به یک تعریف بیرونی[۲۸] از مفهوم گروه رسید. او معتقد است در یک جامعه وقتی انسجام و وحدت به وجود می ­آید که عناصر مشخص کننده آن یعنی فعالیت مشترک[۲۹]، کنش متقابل، روابط متقابل یا تعامل متقابل[۳۰]، احساس مشترک[۳۱] در جامعه وجود داشته باشند. و بلعکس برای از بین بردن وحدت جامعه و نابودی انسجام یک گروه، کافی است که یکی از این عناصر حذف شود Homans, 1972: 60)).
«مرتون»، نیز معتقد است زمانی با یک گروه اجتماعی سروکار داریم که بین افراد آن گروه با هم فعالیت، کنش و احساس مشترک وجود داشته باشد و صرفاً دراز قدان یا گروه سنی ۲۰ تا ۲۵ ساله یا “جوانان” یک گروه اجتماعی را تشکیل نداده و فقط یک گروه آماری خواهند بود. بنابراین در صورت داشتن اتحاد عناصری چون کنش متقابل، فعالیت و احساس مشترک که موجب اتحاد جوانان دراز قد و تشکیل یک گروهک سیاسی و یا باند ترور یا قاچاق و… شود، ما را به مفهوم گروه اجتماعی نزدیک خواهد کرد. در تشریح این عناصر مهم در وحدت یک گروه یا جامعه، وجه اشتراک اهمیت بسیار دارد؛ وجوه اشتراک انسان‌ها به شرایط زمانی و مکانی خاص بستگی دارد. گاه تحت شرایط فشار، “جنس ” (زن بودن) به یک وجه اشتراک مهم تبدیل و موجب پیدایش فمینیست‌ها [۳۲] می­­شود و گاه رنگ موجب تشکل گروه سیاه پوستان… از همین جا است که پویایی گروهی[۳۳] به وجود می ­آید: بروز یک وجه اشتراک به پیدایش یک گروه کمک می­ کند و از بین رفتن آن موجب از هم پاشیدگی گروه می­گردد. برخی از وجوه اشتراک مانند دین، گرایش‌های ایدئولوژیکی، ملیّت و دشمن مشترک…. دارای اهمیت بیشتری هستند و موجب پایداری و استحکام پیوندهای گروهی می­شوند؛ اما هیچ‌یک از این اشتراک مهم به تنهایی برای به وجود آوردن یک گروه اجتماعی منسجم کافی نیستند(ریتزر، ۱۳۷۶).
دومین عنصر مهم فعالیت مشترک و کنش متقابل، منظور از فعالیت مشترک[۳۴] آن است که انسان­ها برای رسیدن به یک هدف مشترک در کنار هم کار و فعالیت کنند. منظور از کنش متقابل[۳۵]، فعالیت مشترک نیست که دو نفر در کنار هم بدون ارتباط کلامی، بیانی، جسمی یا احساسی، کاری را انجام دهند. این ارتباط‌(حتی از نوع غیر کلامی آن) شرط کنش متقابل است. به عبارت دیگر کنش متقابل وقتی به وجود می ­آید که رفتار یا فعالیت یک شخص، فعالیت شخص دیگری را در پی داشته باشد(۱۱۳homans, Ibid:). بنابرایناز نظر نگارنده اگر عده­ای در نماز جماعت در کنار هم بدون هیچ ارتباطی، فقط نماز بخوانند، آن‌ها فقط فعالیت مشترک داشته اند نه کنش متقابل. اما اگر بعد از نماز به هم دست بدهند و “تقبل­الله” بگویند و یا خرما به هم تعارف کنند در آن صورت با هم کنش متقابل نیز داشته اند. مراسم عظیم حج با انواع فعالیت­ها و مناسک دقیق، نمازهای جماعت، قبله مشترک، دعاهای کمیل، توسل و… از این نوع فعالیت مشترکند. همچنین دستورات دینی، بسیاری دیگر از تجمعات را موجب می­ شود، از جمله شرکت در مراسم تدفین یا مراسم ختم، ولیمه بعد از حج…. که هم یک فعالیت مشترک است و هم هنگام تسلیت و یا دیدن اقوام و آشنایان یک کنش متقابل.
در این صورت است که برای تضعیف یک گروه یا مذهب می­توان فعالیت­های مشترک و کنش متقابل آن­را تضعیف نمود. برای مثال برای تضعیف یک گروه مذهبی که در روز جمعه به نماز جمعه می­روند می­توان از یک طریق یک اقدام غیر مستقیم یک سیرک یا… ایجاد کرد و آن­ها را به آن سمت کشانی(Stone, 1971: 56). در آن صورت برای آن­ها یک دشمن مشترک به وجود می ­آید که خود مهم­ترین وجه اشتراک و موجب وحدت آن­ها خواهد شد.
عنصر سوم مهم احساس تعلق خاطر، مقصود از احساس[۳۶] (مثلاً احساس خوشحالی، غرور، غم، حسادت، خجالت، علاقه…) یک ارزیابی مثبت و منفی از یک زمینه فکری است. هومنز و بقیه به این نتیجه رسیده ­اند که در گروه اجتماعی یک نوع احساس مشترک نیز وجود دارد. یعنی هر چه که کنش متقابل بین افراد بیشتر باشد، علاقه آن­ها به یکدیگر بیشتر می­ شود(Homands, Ibid: 100).
اما نتایج تحقیقات اخیر نشان داده که یک رابطه معکوس نیز بین این دو وجود دارد. به این معنی که هر چه پیوندهای احساسی و درون گروه قوی­تر باشند، پیوندهای اجتماعی بین اعضاء نیز قوی­تر می­گردند.
بنابراین از طریق تحریک احساس می­توان جامعه را به سوی انسجام و وحدت و یا از هم پاشیدگی کشانید. در این مسیر چند عامل اساسی به عنوان ابزار وجود دارد که مهم­ترین ابزار مشروع، موسیقی و بعد ورزش است و از ابزار غیر مشروع، گسترش مسائل جنسی و مشروبات الکلی می­باشند. عناصر دیگری نیز به عنوان عناصر جانبی در تقویت همبستگی نقش دارند مانند لباس‌ها و عوامل ظاهری یک شکل[۳۷] و خصوصیات ظاهری که اعضاء یک گروه را از گروه دیگر متمایز نماید و وابستگی آن‌ها را به یکدیگر برساند (مثل تراشیدن کامل موی سر یا استفاده از روسری‌های خاص) تهیه پرژم و آرم خاص که گاه به صورت کوچک همیشه به همراه اعضاء باید باشد، ساختن سرودهای خاص با آهنگ­های جاذب که موجب برانگیختن احساس جمعی و تقویت پیوند گروهی می‌شود(رفیع­پور، ۱۷۷۳: ۱۱۸-۱۰۹).
هویت جمعی میزان و سطح عضویت، احساس تعلق و تعهد فرد به یک گروه اجتماعی خاص تا عام را در برمی‌گیرد که در آن فرد از عضویت خود در آن گروه آگاه است و احساس و ارزیابی مثبتی نسبت به گروه و عضویت در آن دارد و از سوی دیگر به­واسطه ویژگی­های خاص آن گروه، خود را از دیگران متمایز می­داند. همان­طور که در پیوستار انواع هویت­های جمعی در بالا آمده است، عام­ترین سطح هویت جمعی در یک کشور هویت ملی بوده که هویت فرهنگی در مرکزیت آن وجود دارد. هویتی که با توجه به عناصر مهم وجه اشتراک، کنش متقابل و احساس تعلق خاطر در حفظ وحدت و ایجاد هویتی فرهنگی بسیار حائز اهمیت است و با دستکاری، تحریک و یا تقویت یا تضعیف هر یک از این عناصر به صورت عمدی یا غیر عمدی می­توان در حفظ یا انهدام هویت فرهنگی یک گروه، جامعه، امت یا یک کشور اقدام نمود. به نظر آپادورای پنج جریان در جهان وجود دارد که مرکزگرایی هویت را دگرگون کرده است: جریان مردم، تصاویر رسانه­ای، تکنولوژی، پول و ایدئولوژی. این جریان­ها معنای هرگونه محلی بودن یا دولت- ملت سابق را دگرگون کرده است (عباسی، عباس­زاده، ۱۳۸۴: ۱۳۶).
در عصر دیجیتال مرزهای ملی دیگر نمی ­توانند به تنهایی به این پنج موضوع بپردازند. این جریان­ها به تغییر تخیل انسانی منجر شده است، به طوری که تخیل هرچه بیشتر از عرصه ­های سنتی هنر، اسطوره و مناسک به زندگی روزمره راه یافته است.اکنون هویت جمعی که با انسجام و وحدت در عناصری چون احساس مشترک، کنش متقابل و فعالیت مشترک موجب وحدت جامعه می­گردید. با ابزارهای مشروع و غیر مشروع در بستر فضای بی­زمان و بی‌مکان، دستکاری می­ شود و احساسات، علاقه ­مندی و همبستگی در بستر شبکه ­های اجتماعی و سبک زندگی­های چندگانه یا چند فرهنگی ایجاد می­گردد؛ لذا سخن از بریکولاژ فرهنگی است. یعنی رسانه ­ها موجب شده ­اند که افراد در مکان­های نامحدود جغرافیایی در معرض فرهنگ­های گوناگونی قرار گیرند و فرهنگ­ آنان فرهنگ ­چندگانه­ای شود که با توجه به تخیل ایجاد شده؛ جریان­های پیش­گفته در فرد مانند تکه­های پازل، در کنار هم جمع گشته و یک تصویری را شکل داده است در حالی که هر قسمت از موضوعات کسب شده و انباشته شده، از یک سرزمین و مردمی برگرفته شده که ممکن است از لحاظ تاریخی، زبانی، جغرافیای و… بسیار متفاوتند و فرهنگ چند فرهنگی را نمود داده است. بنابراین قبل از پرداختن به تعریف فرهنگ ضروریست هویت را در بستر تاریخی آن مورد توجه قرار دهیم. مجموعه شاخصه­های تمیز هویت فردی از هویت جمعی در دو مدل زیر به تصویر در آمده است(عباسی و دیگران، همان).
شکل(۲-۲)مجموعه شاخصه­های تمیز هویت فردی از هویت جمعی
۲-۳-۳-بررسی سیر تحول مفهوم هویت در بستر تحول تاریخی آن (پیش­مدرن – مدرن- پست­مدرن)
به طور کلی هویت به منزله وسیله­ای جهت معرفی خود، تعلّق به گروه ­های مختلف اجتماعی و اشتراک و افتراق با دیگران موضوعی بحث برانگیز است که نظریه­ های مختلفی دربارۀ آن ارائه شده است.
مفهوم هویت گاهی ثابت و یکپارچه و گاهی سیّال و متعدد فرض شده است، گاه در طی زمان و به ­واسطه شرایط مختلف اجتماعی و فرهنگی موجود به فرد آموخته می­ شود؛ و فرد آن را کسب می­ کند و گاه عاملی است که در چارچوب­های اجتماعی و تنازع میان گروه­ ها تولید و بازتولید می­ شود، در برابر عوامل محدود کننده مقاومت نشان می­دهد و شاخص­ های طبیعی شده را به رسمیت نمی­شناسد. در این تحقیق در بررسی مفهوم هویت در بستر تحول تاریخی از رویکرد سه مرحله­ ای کلنر[۳۸] استفاده شده است. این تقسیم ­بندی نوعی “نمونه آرمانی”[۳۹] برای نشان دادن تحول تاریخی هویت است.
۲-۳-۳-۱- هویت پیش­مدرن
در دوره پیش­مدرن، انسان به منزلۀ موجودی یکپارچه، منسجم و عقلانی تصور می­شد که واجد ویژگی­های ذاتی و ثابت است. در واقع، نوعی جوهر ثابت و لایتغیر، هویت انسان را رقم می­زند. «هنگامی‌که دکارت می­پرسد من کیستم؛ «من» دکارت موجودی است که در هر کجا، هر زمان و هر لحظه هویتی یکسان دارد. فرد، مستقل از ساختارهای جامعه و تاریخی که در آن زیست می­ کند، ویژگی­های ثابتی دارد و هویت همواره اجتماعی بوده است. در این نظام، هر کس بخشی از یک نظام خویشاوندی قدیمی است، اندیشه­ها و رفتار او به چارچوبی معین محدود می­شوند و سمت و سوی زندگی او کم­ و بیش مشخص است. از همین روست که پرسش و چون و چرایی در باره جایگاه و موقعیت انسان در جهان به میان آورده نمی­ شود و ناگفته پیداست که وقتی چنین پرسشی به ذهن خطور نکند، هویت فردی هم نمی­تواند معنا و اعتباری داشته باشد(۱۹۹۶ Kellner, ). در این برداشت هویت چون جوهری ثابت نگریسته می­ شود. چیزی در چهرۀ زیرین هویت دیده می­ شود که ثابت و پایدار است. پس هویت امری ثابت و ایستا است و هیچ عامل اجتماعی، فرهنگی و… در آن تأثیری نخواهد داشت.
۲-۳-۳-۲- هویت مدرن
در جامعه مدرن، گستره وسیع­تری از قوانین اجتماعی و هویت پیش­روی انسان نهاده شد. به طوری که یک نفر، هم پدر بود، هم پسر، هم­ خویشاوند بود و هم­شهروند، هم دانشمند بود و هم جامعه­شناس بنابراین متفاوت با دوران پیش­مدرن که انسان کاملاً از نقش خود در قبیله آگاهی داشت؛ پیوند مجموعه ­ای از نقش­ها و امکانات اجتماعی، می­توانست در گزینش هویت انسان نقش داشته باشد؛ لذا فرد با این پرسش روبرو شد که واقعاً چه کسی می ­تواند باشد؟ فرد تلاش می­کرد که خویشتن واقعی و فطری خویش، که در زیر نقشی بود که در اجتماع بازی می­کرد را پیدا کند. در دوران مدرنیته، مسئله­ای به نام «فاعل شناسا» یا سوژه مطرح شد که انسان را در مرکز کهکشان قرار داد. انسان، توانایی، استعداد و عقلانیت او در متن گفتمان نوین جای می­گیرد و اصالت انسان و هویت انسانی به منزلۀ یک فاعل شناسا و سوژه صورت می­پذیرد(۱۹۹۶ Kellner, ). در جامعه مدرن، نقش­ها و امکانات اجتماعی با هویت ذاتی و درونی فرد پیوند زده می­ شود؛ لذا فرد به دنبال شناخت هویت فطری خویش است.
۲-۳-۳-۳-هویت پست مدرن
در پست مدرنیسم، بر هویت غیر ذاتی و نیز پراکندگی و تجزیه فرد تأکید می­ شود. فرد مجموعه­­ای از تعارض­هاست؛ که بخشی از آن دست آورد دریافت­های ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه فرد است. طبق تحلیل­های ژاک­لاکان، روانکاو پست­مدرن فرانسوی، ناخودآگاه فرد بیان کننده سوژه چند پاره­ای است که هویت متکثیر و تغییرپذیر ایجاد می­ کند، اما واقعیت چند پارگی و چندگانگی هویت، به وسیله ایدئولوژی­ها از نظر دور می­ماند. ایدئولوژی، حقیقت چندگانگی و چندپارگی را از سوژه خودآگاه پنهان می­سازد و به فرد، احساسی از کلیت، وحدّت و هویت یگانه می­بخشد، نه تنها هویت­ها چند­پاره­اند، بلکه تولید آن­ها نیز اساساً از طریق زبان و نظام نمادها صورت می­گیرد. هویت، محصول روایتی است که ما دربارۀ خود می­سازیم و یا در باره ما می­سازند(Kellner, Ibid). شری ترکل[۴۰]استاد جامعه شناسی دانشگاه ماساچوست، نیز معتقد است؛ آنچه وجود دارد بازنمایی­های مختلف و تفسیرهای متوالی است که به شدت تحت تأثیر توسعه و گسترش فضا(دنیا)ی مجازی است(به نقل از کوثری، ۱۳۸۳: ۱۳۱). وی معتقد است؛ فرایند جهانی شدن که به دنبال یکپارچگی و همگنی فرهنگی بود موجب ایجاد نوعی هویت «پیوندی»[۴۱] یا «دورگه» گردید. این هویت به مدد فرایندی حاصل می­ شود که می­توان آن را نوعی بریکولاژ[۴۲] فرهنگی[۴۳] نامید. در واقع نوعی آمیختگی فرهنگی(ترکیبی از مدها، موسیقی و سنت­های قومی و نژادهای بشری) توسط رسانه­های غربی نظیر آمریکا، کانادا و آلمان به وجود آمده؛ این پدیده را می­توان بریکولاژ چند فرهنگی[۴۴] نامید. در واقع می­توانیم عنوان کنیم که در دنیای پست مدرن رسانه ­ها به صورت نیرویی در خاورمیانه و آسیا عمل می­ کند که موجب آمیختگی و بهم جفت شدن است و این عناصر به صورت تصادفی یا بدون ارتباط در کنار هم قرار نمی­گیرند. بلکه عاریه گرفتنی با دقت و شایستگی در کار است. چنانکه استوارت‌هال نیز معتقد است که هویت­های عظیم اجتماعیِ جمعی نظیر طبقه، نژاد، ملّت، جنسیت در جهان غرب گرچه با هویت­های فرهنگی و فردی ما رابطه دارند اما دیگر آن نیروی یکدست کننده و تعّین بخش، ساختار دهنده یا تثبیت کننده ­ای را ندارند که بتوانیم با برآورد مواضع­مان در ارتباط با آن بفهمیم چه هستیم(همان).
هدف از بیان سیر تحول هویت از نگاه کلنر این است که توجه شما را به این نکته جلب کنم که رسانه ­ها هویت­های یکپارچه اجتماعی و جغرافیایی و منطقه­ای را که در گذشته مبتنی بر هویت ذاتی فرد و سپس تاریخ و اسطوره­هایش بوده طی فرآیندی تدریجی و به طور نامحسوس تبدیل به هویت­هایی نه تنها دورگه بلکه چند رگه نموده است. در جامعه پساساختارگرایانه قرن بیست و یکم شکل­ گیری هویت­ها از طریق نماد و زبان صورت می­گیرد. و نه تنها نیروهای تولید و روابط تولید موقعیت فرد را در جامعه تعیین نموده، بلکه کلیه سازمان‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و… در ایجاد هویت نقش دارند. در بستر تکنولوژی و بریکولاژ رسانه­ای، بریکولاژ فرهنگی رخ داده و افراد با کسب تکه­های مختلف و متفاوت از فرهنگ­های گوناگون هویت چندپاره کسب می­نمایند و آمیختگی فرهنگی ایجاد شده موجب گشته که تضادهای فرهنگی رخ دهد. و هر فرد خود واقعی آگاه از من تاریخی­اش نباشد. زیرا دیگر اسطوره­های تاریخی هر فرد در فضا به دست نابودی و فراموشی سپرده شده است. و در واقع این اسطوره‌ها به وسیله زبان، نماد و تاریخ ناخودآگاه فرآیندی را شکل می­ دهند که همواره در حال شدن و تغییر است(Kellner, Ibid).
۲-۳-۴-ابعاد هویت
در این تحقیق به ۵ مؤلفه اساسی ( بعد اجتماعی، تاریخی، سرزمینی، سیاسی و فرهنگی) و تشریح تأثیر آن بر هویت می­پردازیم.
همان طور که پیش از این بیان شد، هویت در ساده­ترین تعاریف، ممیزات جسمی و روحی افراد را به نمایش می­ گذارد. در بعد اجتماعی هویت، کیفیت روابط اجتماعی فرد با نظام کلان اجتماعی مطرح است. به عبارتی احساس تعلق خاطر مشترک و احساس تعهد افراد به اجتماع ملی یا «مای» ملی، به افراد هویت جمعی می‌بخشد(چلبی، ۱۳۷۸: ۳۱). این بعد هویت به معنای اعتقاد به ضرورت وجود و احساس تمایل به عضویت در این جامعه، پذیرش یکدیگر به عنوان هم­وطن، داشتن نگرش مثبت به دیگران متعلق به ملت، افتخار به عضویت در این جامعه و علاقه و تمایل به پرداخت هزینه­ های لازم برای عضویت خود و تداوم حیات این اجتماع و نگرش نسبت به مبانی همبستگی و همکاری اجتماعی(ابوالحسنی، ۱۳۸۸: ۷۵).
وقتی افراد یک جامعه احساس مثبتی از عضویت در این اجتماع و جامعه را داشتند و حاضر به پرداخت هزینه­ های آن شدند قاعدتاً بخشی از هویتشان از این بعد تأثیر می­پذیرد؛ دومین بعد اساسی در شکل­ گیری هویت، بعد تاریخی آن است؛ اما تنها داشتن آگاهی مشترک از گذشته تاریخی کافی نیست بلکه بایستی احساس دلبستگی به آن نیز وجود داشته باشد. بنابراین تحولات و فرآیندهای تاریخی(خاطرات، رخدادها و حوادث، شخصیت­ها و فراز و نشیب­های تاریخی) در ایجاد دلبستگی و شکل دادن به انگاره­های جمعی تأثیرگذار هستند. لذا ؛ در واقع نوعی «هم تاریخ پنداری» پیوند دهنده نسل­های مختلف به یکدیگر باشد که مانع جدا شدن یک نسل از تاریخش می­ شود. زیرا هر جامعه­ای با هویت تاریخی خود تعریف و ترسیم می­ شود (معمار، ۱۳۷۸: ۱۷).
به­طورکلی بعد تاریخی دارای سه مؤلفه است: نخست، دانش تاریخی؛ به معنای آگاهی از مهم­ترین حوادث و شخصیت­های تاریخی، دوم، تعلق ­خاطر تاریخی؛ به معنای وجود احساسات و عواطف مثبت و منفی به حوادث، وقایع و شخصیت­های مثبت و منفی است. سوم، اهتمام تاریخی؛ به مفهوم میزان اهمیت دادن به تاریخ در مقایسه با سایر موارد. اما این تاریخ و روابط اجتماعی افراد در یک محیط جغرافیایی که تبلور فیزیکی، عینی، ملموس و مشهود است؛ شکل می­گیرد و هویت ملی به حساب می ­آید؛ تعریف هویت ملی در این بعد عبارت است از تعلق به یک سرزمین، وفاداری به آن و نگرش مثبت به آب و خاک به این جهت که «ما» ساکن یک کشور و یک سرزمین معین هستیم و از جایگاه مشخصی در نظام هستی برخورداریم. در هویت ملی فرهنگی، سرزمین تاریخی مورد توجه است، ولی در هویت ملی سیاسی سرزمین فعلی مورد توجه قرار می­گیرد(ابوالحسنی، ۱۳۸۸: ۷۶).
فرهنگ مجموعه ذهنی مشترکی(ارزش­ها، هنجارها، نمادها، اعتقادات و مذهب، جامعه­پذیری و تفریحات)است که به شکل وجدان جمعی در گذشته تاریخی شکل گرفته و طی فرایند جامعه­پذیری به نسل­های بعدی منتقل شده است و نسل­های نوین آن را به عنوان میراث گذشته به ارث برده­اند. بعد فرهنگی هویت را می­توان میراث فرهنگی مشترک، گسترده و فراگیر در بین شهروندان دانست که سبب توافق فرهنگی می­ شود(ابوالحسنی، همان).
در یک تعریف گسترده، میراث فرهنگی کلیه ابعاد فرهنگی هر نظام اجتماعی را در بر می­گیرد که به نحوی خودآگاهانه یا ناخودآگاه ما را تحت تأثیر قرار می­دهد، و نشانه‌های تاریخ یک فرهنگ و یک ملت به شمار می­رود و در این مفهوم، میراث فرهنگی یک ملت، کلیت زنده و پویای خلاقیت انسانی است (ورجاوند، ۱۳۷۸: ۶۶). به بیان دیگر، فرهنگ هم تفاوت آفرین است و هم انسجام بخش. هر شخص هنگامی‌که زندگی را به شیوه خاصی سازمان می­دهد، در واقع، خود را در چارچوب دنیایی قرار می­دهد که به واسطه مرزها و تفاوت­های فرهنگی از دنیاهای دیگر جدا می­ شود (تاجیک، ۱۳۸۳: ۴۹). این بعد مشتمل بر مجموعه مناسک عام، شیوه ­های معماری، سنت­ها، اعیاد، اسطوره‌ها، عر­ها و فولکلور، دین و زبان و ادبیات است.
بنظر نگارنده برای داشتن هویت فرهنگی منسجم و مستحکم توجه به ابعاد هویت در بعد اجتماعی، تاریخی، سرزمینی و فرهنگی(دین، زبان، ادبیات و…) بسیار مبرهن است. بنابراین مهم­ترین اصل احساس تعلق به یک محدوده جغرافیایی و تصور محدوده و حد و مرزهای آزادی و احساس امنیت و پذیرش قوانین و مقررات آن است که فرد به طور خودآگاه آن را کسب می­ کند و در آن حیطه فرد اسطوره­های تاریخی، جنگ­ها، پیروزی­ها، اندیشمندان، شعرا، نویسندگان و گذشته تاریخی­اش را در ذهن نقش می­دهد و بر این اساس احساس مثبت از حضور در چنین محدوده­ای ممکن می­ شود و به دنبال آن با توجه به مهم­ترین مؤلفه هویت یعنی بعد سیاسی آن فرد با پذیرش و قبول سیاست حاکم بر محدوده جغرافیایی خود احساس روانی مثبت و علاقه قلبی برای پذیرش ارزش­ها و مشروعیت آنان را می­یابد و میهن پرستی و علاقه وطنی در او زنده می­گردد؛ لذا فرهنگ و نقاط قوت و ضعف یا نقاط مثبت یا منفی فرهنگ کشورش را پذیرش نموده و در حفظ و اشاعه آن می­ کوشد. در نهایت هر گاه هنجارها، ارزش­ها، ادبیات، هنر، اوقات فراغت، صنایع فرهنگی موجود در بستر حد و مرزهای جغرافیایی شناخته، پذیرفته و حفظ گردید؛ سینه به سینه بدون تحریف و دستکاری به نسل­های بعدی انتقال می­یابد و موجب شکل­ گیری یک میراث فرهنگی مشترک شده و با تعامل اجتماعی رضایتمند توافق فرهنگی را موجب می­گردد.
بنظر نگارنده فرهنگ غنی­ترین منبع هویت است. در واقع هر فرد در بستر فرهنگی خاص خود مناسک عام، شیوه ­های معماری، سنت­ها، اعیاد، اسطوره­ها، سوگواری‌ها، عرف­ها، فولکلور، زبان و ادبیات خاصی را درک و پذیرا می­ شود اما در این بعد مؤلفه مهم دیگر وفاداری مردم به دین و شعائر مذهبی است و بخشی از معنابخشی و هویت بخشی ما ایرانیان از بستر دین و پذیرش شعائر مذهبی ایجاد می­ شود. در نهایت شناخت مرزبندی‌های جغرافیایی و آگاهی از گذشته تاریخی و پذیرش نظام سیاسی و داشتن تعامل اجتماعی مناسب با بهره گرفتن از زبان و ادبیات در ایجاد عرق سرزمینی و علاقه به حفظ فرهنگ ایرانی – اسلامی بسیار ضروری می­نماید. بنابراین شناخت زبان رسانه و تأثیرات آن بر ذهن مخاطب و نیز تلفیق آن با موسیقی برای تأثیر عمیق­تر نیز از مسائل مهم و ضروری برای حفظ فرهنگ­های بومی است. ضمناً همان طور که ابوالحسنی (۱۳۸۸) بیان داشته معتقدم هویت فرهنگی هر کشور وابستگی بیشتری به سرزمین تاریخی­اش دارد لذا ضرورت توجه به گذشته تاریخی و حفظ ارزش­ها، اسطوره­ها و… یک کشور در حفظ هویت فرهنگی روشن است. برداشت نگارنده این است که هویت ملی نیز به گونه ­ای به تاریخ سرزمینی وابسته است و فقط توجه به سرزمین فعلی موجب آسیب رساندن به زمینه ­های فرهنگی می­گردد.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...